سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۷ فوريه ۲۰۰۹منصور بيات زاده
درباره انقلاب بهمن ١٣٥٧، انقلابی که مليون ها زن و مرد ايرانی از طبقات مختلف اجتماعی که با توافق و تمايل خود در مبارزات آن زمان شرکت نمودند و در طی آن مبارزات ، موفق شدند تا رژيم استبدادی، فاسد، بی عدالت ، چپاولگر و وابسته به امپرياليسم شاه را سرنگون کنند، تا کنون مطالب زيادی نوشته شده است. اما هيئت حاکمه جمهوری اسلامی با اعمال و رفتار غيرقانونی و سرکوبگر خود ، چنان وضع ناهنجاری در وطنمان ايران بوجود آورده است ، که کمک کرده است تا طرفداران رژيم محمد رضاشاهی و دستگاههای تبليغاتی ايالات متحده آمريکا، اسرائيل و برخی از کشورهای اروپائی و قلم بمزدهای آنها در بين مخالفين جمهوری اسلامی ، با تبليغات خود جوی سياسی بوجود آورند که بسياری از فعالين و تحليلگران سياسی، کمتر حاضر شوند از خواست «استقلال» ، بعنوان يک ارزش سياسی سخن گويند و يا بدفاع از آن «ارزش » برخيزند. اين جوّ سياسی باعث شده است تا برخی از مبارزين دوران شاه - مبارزينی که در افشاء عملکرد رژيم وابسته به امپرياليسم شاه نقش داشته اند - از همکاری و همسوئی با گروه های طرفدارآن رژيم شاه در مبارزه با حکومت جمهوری اسلامی دم بزنند. بطوريکه حتی تعدادی از فعالين کهنه کار سياسی طيف چپ باتفاق تعدادی چند از آن طيفی که هويت سياسی خود را از مبارزات چريکی و مسلحانه «جنبش سياهکل» گرفته اند، با افتخار در جشن سياسی هشتادمين سالگرد وزير اطلاعات رژيم شاه که خود يکی از تئوريسن های حزب فاشيستی «رستاخيز شاه» بود، شرکت کنند ــ همان حزبی که محمدرضاشاه پهلوی تاکيد داشت که تمام ملت ايران عضو آن «حزب» می باشند و هرکس که با تصميم شاهانه مخالف است ، برود پاسپورتش را بگيرد و سرزمين ايران را(گويا آن سرزمين ارث پدريش بود و نه همچنين وطن ايرانيان مخالف شاه) ترک کند ــ .البته جناب وزير شاه و تئوريسن حزب فاشيستی رستاخيز در سخنرانی اش در آن جشن سياسی ، مهمانان «چپ» خود را ، همچون دوران رژيم شاه «فعالين ضد ايرانی در خارج از کشور» (١) ، خطاب نکرده ــ چون کاملا آگاه بوده است که آن اتهامات زائيده فکر معلول «مقام امنيتی» و «ميرزا بنويس» های ساواک بوده است و درحقيقت آن رژيم شاه بود که «ضد ايرانی» عمل می کرد ــ ، بلکه صميميت بخرج می دهد و آنها را «ميش» می نامد؟! بر پايه اين جوّ سياسی که در اثر تبليغات «پهلويست ها» و دستگاههای تبليغاتی بيگانگان و قلم بمزدهايشان در بين نيروهای سياسی ايرانی بوجود آمده ، بسياری از فعالان سياسی برای اينکه مبادا متهم شوند که به «جبهه طرفداران نظام جمهوری اسلامی» پيوسته اند، کمتر حاضرند از خفقان دوران رژيم شاه همچون اوائل انقلاب باصراحت سخن گويند.از خاطر بدور نداريم که در دوران رژيم شاه ،خواست اجرای اصول قانون اساسی مشروطيت، از گناه های کبيره! محسوب می شد .حال چقدر جای تأسف است که در رابطه با سی امين سالگرد انقلاب بهمن ١٣٥٧ ، بعضی از فعالين سياسی، از جمله برخی از طرفداران دکتر شاپور بختيار طی نوشته هائی که در خشم، تعصب و احساسات آبشخور دارد، روشنفکران و فعالين سياسی سازمانها و احزاب را بغلط و بدون ارائه هيچگونه استدلال قانع کننده ای، مورد انتقاد قرار میدهند که چرا در زمانيکه دکتر شاپور بختيار حکم نخست وزيری را از شاه گرفت از او حمایت نکردند؟ آنهم در زمان اوج مبارزات زنان و مردان ايرانی، یعنی در زمانيکه پايه های رژيم استبدادی محمد رضا شاه پهلوی بيشتر از هرزمان ديگر متزلزل شده و درحال سقوط بود ــ ( همان مبارزاتی که شخص دکتر بختيار تا قبل از پذيرفتن حکم نخست وزيری از شاه ، همچون ديگر رهبران و فعالين سازمانهای سياسی ازجمله رهبران و فعالين حزب ايران و جبهه ملی ايران و نهضت آزادی ايران... در آن شرکت می کرد) بنظر من چنين نوشته هائی که هدف اصلی شان توجيه تصميم غلط دکتر بختيار در قبول حکم نخست وزيری شاه، آنهم در آن مقطع تاريخی است ، نا خواسته کمک به مخدوش جلوه دادن حقانيت مبارزات مردم ايران عليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه می باشد. در واقع چقدر غير مسئولانه می باشد ، افرادی که در هنگام مبارزات خود در جبهه ملی ايران در اروپا و کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی عليه سياست و عملکرد رژيم وابسته به امپرياليسم شاه ، بر مبارزات مسلحانه و توسل بقهر تاکيد داشتند و از شعار سرنگونی رژيم شاه دفاع می نمودند و حتی در آنزمان پافشاری می کردند تا تبليغ و ترويج آن نوع شيوه مبارزه را به جبهه ملی در اروپا، آمريکا و خاورميانه - که در برگيرنده گروهها و افرادی با برداشتهای متفاوتی از چگونگی مبارزات دمکراتيک و طبقاتی بودند، تحميل کنند ــ . آن پافشاری و تحميل بود که باعث استعفا و کناره گيری برخی از فعالين و کادرهای سياسی از تشکيلات جبهه ملی ايران شد .(٢) گويا اين هموطنان محترم فراموش کرده اند که در آنزمان که مدافع مبارزات قهرآميز شده بودند چه اصراری بر اين امر داشتند تا دفاع و تبليغ از حقانيت شيوه مبارزه مسلحانه و مبارزات قهرآميز رابه بخشی از خط مشی و وظائف کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی تبديل کنند، بدون اينکه به اين موضوع توجه داشته باشند که «کنفدراسيون»، سازمان جنبی هيچ حزب و سازمان و جبهه ای نيست و طرفداران و مخالفين مبارزه مسلحانه و قهرآميز درآن تشکيلات عضويت دارند. ( طرفداران يکی از گروههای مائوئيستی آن زمان، کوشش داشتند تا تز« سه جهان» انديشه مائوتسه دون را به کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی تحميل کنند.) و بدین وسیله کمک به انشعاب در درون کنفدراسيون نمودند.با گذشت چندين سال از سرنگونی رژيم شاه و سقوط دولت ٣٧ روزه بختيار ، عده ای از همان طرفداران مبارزات مسلحانه به جمع طرفداران دکتر بختيار، آخرين نخست وزير شاه پيوسته اند و کوشش دارند تا همسو با عده ای ديگر مسائل دوران انقلاب بهمن ١٣٥٧را وارونه جلوه دهند و «روشنفکران» را مسئول نامردميهای کنونی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی معرفی کنند، آنهم به اين دليل که چرا در آن زمان از بختیار دفاع نکردند؟! من با تحليل و تفسير اين هموطنان محترم که چند سال پس از سرنگونی رژيم شاه و ساکن شدن دکتر بختيار در پاريس، يکمرتبه توجيه گر تصميمات سياسی دکتر بختيار در دوران اوج گرفتن مبارزات مردم شده اند ، توافق ندارم و تا کنون مخالفت خود را بطور صريح و واضح در نشست ها و تجمعات نيروهای سياسی و حتی در برخی از نوشته هايم توضيح داده ام.(٣) مجددأ سعی می کنم طی اين نوشته چگونگی شرايطی را که سازمانها و احزاب سياسی مخالف با عملکرد حکومتی رژیم شاه با آن روبرو بودند توضيح دهم. زيرا بررسی دقيق چگونگی عملکرد آن رژيم کمک به روشن کردن بخشی از صفحات تاريخ معاصر ايران است.سياست ترور و خفقان رژيم شاه بود که سبب شده بود تا نيروهای آزاديخواه ، استقلال طلب و دمکرات ، کوچکترين امکاناتی قانونی در اختيار نداشته باشند ــ اگرچه اصول قانون اساسی مشروطيت بطور واضح بر اين حقوق تاکيد داشت ــ تا از آن طريق به تبليغ نظرات و عقايد خود دست زنند و درباره فوائد جامعه «باز» ، جامعه ايکه تمامی شهروندانش حق آزادی بيان و قلم را داشته باشند و طی انتخابات آزاد و دمکراتيک نمايندگان سياسی خود را برای اداره کشور انتخاب کنند و بتوانند روش و سياست رژيم شاه و وابستگی آنرا به بيگانگان بطور علنی و بنام سازمان و هويت سياسی خود با مردم در میان گذارند. نبايد فراموش کرد که محمدرضاشاه پهلوی ، بر آنچه که اصول قانون اساسی تعيين کرده بودند اعتنائی نداشت و تنها اسمأ پادشاه نظام مشروطه بود. زیرا در نظام سلطنت مشروطه، «پادشاه می بايستی سلطنت کند و نه حکومت» ! اما شاه مستبدانه حکومت می کرد. رژيم شاه با هرنوع فعاليت سياسی ـ اجتماعی در چارچوب قانون اساسی مشروطيت مخالف بود و هر نوع تجمع ايرانيان را بغير از تجمع در «مساجد» و «تکيه های مذهبی» ممنوع میکرد ــ ضمن توجه به اين نکته که ساواک که در بين جماعت روحانی نيز نفوذ کرده بود میکوشید تا با کمک همکاران روحانی خود انجام مراسم مذهبی مردم را نيز تحت کنترل داشته باشد ــ . اگرمحمد رضا شاه در آخرين روزهای حکومتش حاضر شد دست بسوی طرفداران دکتر مصدق از جمله دکتر شاپور بختيار دراز کند، نه بدين خاطر بود که او واقعأ طرفدار «حاکميت قانون» و «حاکميت ملت» شده بود، بلکه بدين خاطر که شايد از نام شخصيت های ملی و مصدقی چون دکتر غلامحسين صديقی، دکتر کريم سنجابی و يا دکتر شاهپور بختيار که در وابستگی با دکتر مصدق و جبهه ملی در بين ملت ايران دارای آبرو و حيثيتی بودند ، برای حفظ سلطنت خود استفاده کند، تا بعدأ با کمک «ارتش شاهنشاهی»، بتواند از سقوط نظام و سپرده شدنش به زباله دان تاريخ جلوگيری نمايد. محمد رضا شاه گويا آدم کم حافظه ای بوده است، چون اسناد و مدارک تاريخ معاصر ايران نشان میدهند که او در سال ١٣٤١ سعی کرد تا از طريق نخست وزير وقت اسدالله علم با رهبران جبهه ملی ايران ( الهيار صالح ، دکتر مهدی آذر...) مصالحه ای انجام دهد و با واگذاری چند صندلی سناتوری ، چند سفارت و چند استانداری به اعضای رهبری جبهه ملی و همچنين قول واگذاری چندين نماينده مجلس شورايملی از تهران و شهرهای بزرگ ، جبهه ملی را بخدمت گيرد. ولی رهبری جبهه ملی با بحث در رابطه با پيشنهاد شاه و علم در جلسه شورايعالی ، به اين نتيجه رسیدند که بايد خواستار برقراری حکومت قانون به شيوه دمکراسی شوند و بر اجرای کامل قانون اساسی ، آزاد بودن انتخابات مجلس شورايملی و سنا و عدم دخالت شاه در امور دولتی تاکيد ورزند، پيشنهادی که مورد توافق شاه و علم قرار نگرفت. اسدالله علم به الهيار صالح و دکتر آذر گفته بود که شاه، « مشروطه ای که شما می خواهيد، نخواهد داد»! (٤) رفتار و عملکردهای سرکوبگرانه و غير قانونی رژيم شاه و وابستگی اش به بيگانگان، مسائلی بودند که در طول زمان سلطنت محمد رضاشاه پهلوی تأثير منفی خود را در جامعه ايران بجا گذاشته و عکس العمل مردم را سبب شده بودند. زمانيکه دکتر بختيار به حرکت اعتراضی مليونها زن و مرد ايرانی کوچکترين توجه ای نکرد و حکم نخست وزيری را از شاه پذيرفت - بدون اينکه حتی با همکاران حزبی و جبهه ای اش در آن مورد مشخص مشورت و نظر خواهی کرده باشد- با این عمل خودسرانه خود قبول کرد که او را از «حزب ايران» و «جبهه ملی ايران» ، اخراج کنند!قبل از ادامه بحث و اشاره به بعضی از مسائل سياسی مربوط به انقلاب بهمن ، ضروريست در اين نوشته نيز ياد آور شوم که من (منصور بيات زاده) که خود را يک «سوسياليست مصدقی» می دانم ، از طرفداران انقلاب بهمن ١٣٥٧ می باشم و به مبارزات و فداکاريهای مليونها ايرانی در انقلاب بهمن ماه ١٣٥٧ارج می نهم. من در بسياری از نوشته ها و گفتارهایم از انقلاب بهمن، بنام «انقلاب شکوهمند » نام برده ام.همانطور که قبلا اشاره کردم، من برعکس نظرات بسياری از فعالين و نيروهای سياسی ازجمله طرفداران دکترشاپور بختيار، سرنگونی رژيم مستبد و وابسته به امپرياليسم محمدرضاشاه پهلوی را دست آوردی بزرگ ارزيابی می کنم. من براين نظرم : همانطور که انقلاب کبير فرانسه تلنگری بزرگ به جامعه استبدادی و «بسته» فرانسه زد، انقلاب بهمن ١٣٥٧ نيز تلنگری بزرگ به جامعه خفته و استبدادی و استعمار زده ايران وارد نمود.اين یک واقعيت تلخ تاریخی است که بسياری از دست آوردهای انقلاب بهمن ١٣٥٧، همچون بسياری از دست آوردهای انقلاب کبير فرانسه، بعد از پيروزی انقلاب بباد رفتند . اگر در انقلاب کبير فرانسه، پس از سرنگونی نظام استبدادی سلطنتی در آن کشور، بسياری از فرزندان انقلاب سرشان را در زیر گيوتين بباد دادند، در انقلاب بهمن نیز که باعث سرنگونی رژيم مستبد و وابسته به امپرياليسم شاه در وطنمان ايران واحیاء مجدد استقلال و «حاکميت ملی» ايران شد، تعداد بیشماری از فرزندان آزاديخواه و عدالت طلب انقلاب، بجوخه های اعدام سپرده شدند.اما بدين خاطر که در انقلاب فرانسه بخش بسياربزرگی از زنان و مردان فرانسوی - زنان و مردانی که تا قبل از آن از کوچکترين «حقوقی» برخوردار نبودند- پا بعرصه مبارزات سياسی ـ اجتماعی گذاشتند و در اثر مبارزات خود موفق شدند تا سيستم سلطنتی موروثی و استبدادی جامعه بسته فرانسه را درهم نوردند ، انقلاب آن پابرهنه ها و بيسوادان بنام «انقلاب کبير» در تاريخ ثبت شد.انقلاب بهمن ١٣٥٧ نيزدر مقایسه با انقلاب کبیر فرانسه و با در نظر گرفتن ارزش های آن ، «شکوهمند» بود ، چون مليونها زن و مرد ايرانی در مبارزاتی که عليه شاه درجريان بود، شرکت کردند. شرکت توده های وسیعی از مردم در آن مبارزات کمک کرد تا بسياری از زنان و مردان ايرانی نه تنها با بخشی از حقوق خود بعنوان يک «انسان» آشنا شوند بلکه همچنين به «قدرت» سياسی ـ اجتماعی که انسانها در همکاری و همسوئی با يکديگر می توانند بدان تبديل شوند، پی ببرند! در اوائل انقلاب چنان وضعی سياسی بر جامعه حاکم شد که آزادی بيان و قلم در ايران برای مدت کوتاهی امکان پذير گردید و نويسندگان و فعالين سياسی ـ اجتماعی صحبت از عمر کوتاه «بهار آزادی» نمودند. با توجه به نکاتی که اشاره رفت، نبايد به مليونها زن و مرد ايرانی که در مبارزات عليه رژيمی که از حمايت و پشتيبانی سازمانهای جاسوسی «سيا» و «موساد» و «مستشاران نظامی آمريکا» برخوردار بود و در آن مقطع تاريخی يکی از بزرگترين «ارتش» های جهان را دراختيار داشت شرکت کردند و موفق به سرنگونی آن شدند، کم بهاء داد! مخالفين انقلاب ، از جمله يک روزنامه نگار که خود را طرفدار سياست و عملکرد دکتر بختيار معرفی کرده است، صرفنظر از جعل سند، به مليونها زن و مرد ايرانی که در انقلاب شکوهمند بهمن ١٣٥٧ شرکت کرده بودند، خرده می گيرد که تظاهرکنندگان انسانهای بيسوادی بودند که بدنبال نوحه خوان ها براه افتادند! تنها پاسخ به چنين افرادی ، راه حلی است که برتولد برشت در رابطه با تظاهرات ١٧ ژوئن ١٩٥٣ به رهبران دولت آلمان شرقی در شعر معروف «راه حل» داد. او نوشت که بروند و «ملت ديگری» انتخاب کنند! (٥)






