۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

انقلاب بهمن ١٣٥٧و موضع سياسی برخی از طرفداران دکتر بختيار


سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷ - ۱۷ فوريه ۲۰۰۹منصور بيات زاده

درباره انقلاب بهمن ١٣٥٧، انقلابی که مليون ها زن و مرد ايرانی از طبقات مختلف اجتماعی که با توافق و تمايل خود در مبارزات آن زمان شرکت نمودند و در طی آن مبارزات ، موفق شدند تا رژيم استبدادی، فاسد، بی عدالت ، چپاولگر و وابسته به امپرياليسم شاه را سرنگون کنند، تا کنون مطالب زيادی نوشته شده است. اما هيئت حاکمه جمهوری اسلامی با اعمال و رفتار غيرقانونی و سرکوبگر خود ، چنان وضع ناهنجاری در وطنمان ايران بوجود آورده است ، که کمک کرده است تا طرفداران رژيم محمد رضاشاهی و دستگاههای تبليغاتی ايالات متحده آمريکا، اسرائيل و برخی از کشورهای اروپائی و قلم بمزدهای آنها در بين مخالفين جمهوری اسلامی ، با تبليغات خود جوی سياسی بوجود آورند که بسياری از فعالين و تحليلگران سياسی، کمتر حاضر شوند از خواست «استقلال» ، بعنوان يک ارزش سياسی سخن گويند و يا بدفاع از آن «ارزش » برخيزند.
اين جوّ سياسی باعث شده است تا برخی از مبارزين دوران شاه - مبارزينی که در افشاء عملکرد رژيم وابسته به امپرياليسم شاه نقش داشته اند - از همکاری و همسوئی با گروه های طرفدارآن رژيم شاه در مبارزه با حکومت جمهوری اسلامی دم بزنند. بطوريکه حتی تعدادی از فعالين کهنه کار سياسی طيف چپ باتفاق تعدادی چند از آن طيفی که هويت سياسی خود را از مبارزات چريکی و مسلحانه «جنبش سياهکل» گرفته اند، با افتخار در جشن سياسی هشتادمين سالگرد وزير اطلاعات رژيم شاه که خود يکی از تئوريسن های حزب فاشيستی «رستاخيز شاه» بود، شرکت کنند ــ همان حزبی که محمدرضاشاه پهلوی تاکيد داشت که تمام ملت ايران عضو آن «حزب» می باشند و هرکس که با تصميم شاهانه مخالف است ، برود پاسپورتش را بگيرد و سرزمين ايران را(گويا آن سرزمين ارث پدريش بود و نه همچنين وطن ايرانيان مخالف شاه) ترک کند ــ .البته جناب وزير شاه و تئوريسن حزب فاشيستی رستاخيز در سخنرانی اش در آن جشن سياسی ، مهمانان «چپ» خود را ، همچون دوران رژيم شاه «فعالين ضد ايرانی در خارج از کشور» (١) ، خطاب نکرده ــ چون کاملا آگاه بوده است که آن اتهامات زائيده فکر معلول «مقام امنيتی» و «ميرزا بنويس» های ساواک بوده است و درحقيقت آن رژيم شاه بود که «ضد ايرانی» عمل می کرد ــ ، بلکه صميميت بخرج می دهد و آنها را «ميش» می نامد؟! بر پايه اين جوّ سياسی که در اثر تبليغات «پهلويست ها» و دستگاههای تبليغاتی بيگانگان و قلم بمزدهايشان در بين نيروهای سياسی ايرانی بوجود آمده ، بسياری از فعالان سياسی برای اينکه مبادا متهم شوند که به «جبهه طرفداران نظام جمهوری اسلامی» پيوسته اند، کمتر حاضرند از خفقان دوران رژيم شاه همچون اوائل انقلاب باصراحت سخن گويند.از خاطر بدور نداريم که در دوران رژيم شاه ،خواست اجرای اصول قانون اساسی مشروطيت، از گناه های کبيره! محسوب می شد .حال چقدر جای تأسف است که در رابطه با سی امين سالگرد انقلاب بهمن ١٣٥٧ ، بعضی از فعالين سياسی، از جمله برخی از طرفداران دکتر شاپور بختيار طی نوشته هائی که در خشم، تعصب و احساسات آبشخور دارد، روشنفکران و فعالين سياسی سازمانها و احزاب را بغلط و بدون ارائه هيچگونه استدلال قانع کننده ای، مورد انتقاد قرار میدهند که چرا در زمانيکه دکتر شاپور بختيار حکم نخست وزيری را از شاه گرفت از او حمایت نکردند؟ آنهم در زمان اوج مبارزات زنان و مردان ايرانی، یعنی در زمانيکه پايه های رژيم استبدادی محمد رضا شاه پهلوی بيشتر از هرزمان ديگر متزلزل شده و درحال سقوط بود ــ ( همان مبارزاتی که شخص دکتر بختيار تا قبل از پذيرفتن حکم نخست وزيری از شاه ، همچون ديگر رهبران و فعالين سازمانهای سياسی ازجمله رهبران و فعالين حزب ايران و جبهه ملی ايران و نهضت آزادی ايران... در آن شرکت می کرد) بنظر من چنين نوشته هائی که هدف اصلی شان توجيه تصميم غلط دکتر بختيار در قبول حکم نخست وزيری شاه، آنهم در آن مقطع تاريخی است ، نا خواسته کمک به مخدوش جلوه دادن حقانيت مبارزات مردم ايران عليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه می باشد. در واقع چقدر غير مسئولانه می باشد ، افرادی که در هنگام مبارزات خود در جبهه ملی ايران در اروپا و کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی عليه سياست و عملکرد رژيم وابسته به امپرياليسم شاه ، بر مبارزات مسلحانه و توسل بقهر تاکيد داشتند و از شعار سرنگونی رژيم شاه دفاع می نمودند و حتی در آنزمان پافشاری می کردند تا تبليغ و ترويج آن نوع شيوه مبارزه را به جبهه ملی در اروپا، آمريکا و خاورميانه - که در برگيرنده گروهها و افرادی با برداشتهای متفاوتی از چگونگی مبارزات دمکراتيک و طبقاتی بودند، تحميل کنند ــ . آن پافشاری و تحميل بود که باعث استعفا و کناره گيری برخی از فعالين و کادرهای سياسی از تشکيلات جبهه ملی ايران شد .(٢) گويا اين هموطنان محترم فراموش کرده اند که در آنزمان که مدافع مبارزات قهرآميز شده بودند چه اصراری بر اين امر داشتند تا دفاع و تبليغ از حقانيت شيوه مبارزه مسلحانه و مبارزات قهرآميز رابه بخشی از خط مشی و وظائف کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی تبديل کنند، بدون اينکه به اين موضوع توجه داشته باشند که «کنفدراسيون»، سازمان جنبی هيچ حزب و سازمان و جبهه ای نيست و طرفداران و مخالفين مبارزه مسلحانه و قهرآميز درآن تشکيلات عضويت دارند. ( طرفداران يکی از گروههای مائوئيستی آن زمان، کوشش داشتند تا تز« سه جهان» انديشه مائوتسه دون را به کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی تحميل کنند.) و بدین وسیله کمک به انشعاب در درون کنفدراسيون نمودند.با گذشت چندين سال از سرنگونی رژيم شاه و سقوط دولت ٣٧ روزه بختيار ، عده ای از همان طرفداران مبارزات مسلحانه به جمع طرفداران دکتر بختيار، آخرين نخست وزير شاه پيوسته اند و کوشش دارند تا همسو با عده ای ديگر مسائل دوران انقلاب بهمن ١٣٥٧را وارونه جلوه دهند و «روشنفکران» را مسئول نامردميهای کنونی هيئت حاکمه جمهوری اسلامی معرفی کنند، آنهم به اين دليل که چرا در آن زمان از بختیار دفاع نکردند؟! من با تحليل و تفسير اين هموطنان محترم که چند سال پس از سرنگونی رژيم شاه و ساکن شدن دکتر بختيار در پاريس، يکمرتبه توجيه گر تصميمات سياسی دکتر بختيار در دوران اوج گرفتن مبارزات مردم شده اند ، توافق ندارم و تا کنون مخالفت خود را بطور صريح و واضح در نشست ها و تجمعات نيروهای سياسی و حتی در برخی از نوشته هايم توضيح داده ام.(٣) مجددأ سعی می کنم طی اين نوشته چگونگی شرايطی را که سازمانها و احزاب سياسی مخالف با عملکرد حکومتی رژیم شاه با آن روبرو بودند توضيح دهم. زيرا بررسی دقيق چگونگی عملکرد آن رژيم کمک به روشن کردن بخشی از صفحات تاريخ معاصر ايران است.سياست ترور و خفقان رژيم شاه بود که سبب شده بود تا نيروهای آزاديخواه ، استقلال طلب و دمکرات ، کوچکترين امکاناتی قانونی در اختيار نداشته باشند ــ اگرچه اصول قانون اساسی مشروطيت بطور واضح بر اين حقوق تاکيد داشت ــ تا از آن طريق به تبليغ نظرات و عقايد خود دست زنند و درباره فوائد جامعه «باز» ، جامعه ايکه تمامی شهروندانش حق آزادی بيان و قلم را داشته باشند و طی انتخابات آزاد و دمکراتيک نمايندگان سياسی خود را برای اداره کشور انتخاب کنند و بتوانند روش و سياست رژيم شاه و وابستگی آنرا به بيگانگان بطور علنی و بنام سازمان و هويت سياسی خود با مردم در میان گذارند. نبايد فراموش کرد که محمدرضاشاه پهلوی ، بر آنچه که اصول قانون اساسی تعيين کرده بودند اعتنائی نداشت و تنها اسمأ پادشاه نظام مشروطه بود. زیرا در نظام سلطنت مشروطه، «پادشاه می بايستی سلطنت کند و نه حکومت» ! اما شاه مستبدانه حکومت می کرد. رژيم شاه با هرنوع فعاليت سياسی ـ اجتماعی در چارچوب قانون اساسی مشروطيت مخالف بود و هر نوع تجمع ايرانيان را بغير از تجمع در «مساجد» و «تکيه های مذهبی» ممنوع میکرد ــ ضمن توجه به اين نکته که ساواک که در بين جماعت روحانی نيز نفوذ کرده بود میکوشید تا با کمک همکاران روحانی خود انجام مراسم مذهبی مردم را نيز تحت کنترل داشته باشد ــ . اگرمحمد رضا شاه در آخرين روزهای حکومتش حاضر شد دست بسوی طرفداران دکتر مصدق از جمله دکتر شاپور بختيار دراز کند، نه بدين خاطر بود که او واقعأ طرفدار «حاکميت قانون» و «حاکميت ملت» شده بود، بلکه بدين خاطر که شايد از نام شخصيت های ملی و مصدقی چون دکتر غلامحسين صديقی، دکتر کريم سنجابی و يا دکتر شاهپور بختيار که در وابستگی با دکتر مصدق و جبهه ملی در بين ملت ايران دارای آبرو و حيثيتی بودند ، برای حفظ سلطنت خود استفاده کند، تا بعدأ با کمک «ارتش شاهنشاهی»، بتواند از سقوط نظام و سپرده شدنش به زباله دان تاريخ جلوگيری نمايد. محمد رضا شاه گويا آدم کم حافظه ای بوده است، چون اسناد و مدارک تاريخ معاصر ايران نشان میدهند که او در سال ١٣٤١ سعی کرد تا از طريق نخست وزير وقت اسدالله علم با رهبران جبهه ملی ايران ( الهيار صالح ، دکتر مهدی آذر...) مصالحه ای انجام دهد و با واگذاری چند صندلی سناتوری ، چند سفارت و چند استانداری به اعضای رهبری جبهه ملی و همچنين قول واگذاری چندين نماينده مجلس شورايملی از تهران و شهرهای بزرگ ، جبهه ملی را بخدمت گيرد. ولی رهبری جبهه ملی با بحث در رابطه با پيشنهاد شاه و علم در جلسه شورايعالی ، به اين نتيجه رسیدند که بايد خواستار برقراری حکومت قانون به شيوه دمکراسی شوند و بر اجرای کامل قانون اساسی ، آزاد بودن انتخابات مجلس شورايملی و سنا و عدم دخالت شاه در امور دولتی تاکيد ورزند، پيشنهادی که مورد توافق شاه و علم قرار نگرفت. اسدالله علم به الهيار صالح و دکتر آذر گفته بود که شاه، « مشروطه ای که شما می خواهيد، نخواهد داد»! (٤) رفتار و عملکردهای سرکوبگرانه و غير قانونی رژيم شاه و وابستگی اش به بيگانگان، مسائلی بودند که در طول زمان سلطنت محمد رضاشاه پهلوی تأثير منفی خود را در جامعه ايران بجا گذاشته و عکس العمل مردم را سبب شده بودند. زمانيکه دکتر بختيار به حرکت اعتراضی مليونها زن و مرد ايرانی کوچکترين توجه ای نکرد و حکم نخست وزيری را از شاه پذيرفت - بدون اينکه حتی با همکاران حزبی و جبهه ای اش در آن مورد مشخص مشورت و نظر خواهی کرده باشد- با این عمل خودسرانه خود قبول کرد که او را از «حزب ايران» و «جبهه ملی ايران» ، اخراج کنند!قبل از ادامه بحث و اشاره به بعضی از مسائل سياسی مربوط به انقلاب بهمن ، ضروريست در اين نوشته نيز ياد آور شوم که من (منصور بيات زاده) که خود را يک «سوسياليست مصدقی» می دانم ، از طرفداران انقلاب بهمن ١٣٥٧ می باشم و به مبارزات و فداکاريهای مليونها ايرانی در انقلاب بهمن ماه ١٣٥٧ارج می نهم. من در بسياری از نوشته ها و گفتارهایم از انقلاب بهمن، بنام «انقلاب شکوهمند » نام برده ام.همانطور که قبلا اشاره کردم، من برعکس نظرات بسياری از فعالين و نيروهای سياسی ازجمله طرفداران دکترشاپور بختيار، سرنگونی رژيم مستبد و وابسته به امپرياليسم محمدرضاشاه پهلوی را دست آوردی بزرگ ارزيابی می کنم. من براين نظرم : همانطور که انقلاب کبير فرانسه تلنگری بزرگ به جامعه استبدادی و «بسته» فرانسه زد، انقلاب بهمن ١٣٥٧ نيز تلنگری بزرگ به جامعه خفته و استبدادی و استعمار زده ايران وارد نمود.اين یک واقعيت تلخ تاریخی است که بسياری از دست آوردهای انقلاب بهمن ١٣٥٧، همچون بسياری از دست آوردهای انقلاب کبير فرانسه، بعد از پيروزی انقلاب بباد رفتند . اگر در انقلاب کبير فرانسه، پس از سرنگونی نظام استبدادی سلطنتی در آن کشور، بسياری از فرزندان انقلاب سرشان را در زیر گيوتين بباد دادند، در انقلاب بهمن نیز که باعث سرنگونی رژيم مستبد و وابسته به امپرياليسم شاه در وطنمان ايران واحیاء مجدد استقلال و «حاکميت ملی» ايران شد، تعداد بیشماری از فرزندان آزاديخواه و عدالت طلب انقلاب، بجوخه های اعدام سپرده شدند.اما بدين خاطر که در انقلاب فرانسه بخش بسياربزرگی از زنان و مردان فرانسوی - زنان و مردانی که تا قبل از آن از کوچکترين «حقوقی» برخوردار نبودند- پا بعرصه مبارزات سياسی ـ اجتماعی گذاشتند و در اثر مبارزات خود موفق شدند تا سيستم سلطنتی موروثی و استبدادی جامعه بسته فرانسه را درهم نوردند ، انقلاب آن پابرهنه ها و بيسوادان بنام «انقلاب کبير» در تاريخ ثبت شد.انقلاب بهمن ١٣٥٧ نيزدر مقایسه با انقلاب کبیر فرانسه و با در نظر گرفتن ارزش های آن ، «شکوهمند» بود ، چون مليونها زن و مرد ايرانی در مبارزاتی که عليه شاه درجريان بود، شرکت کردند. شرکت توده های وسیعی از مردم در آن مبارزات کمک کرد تا بسياری از زنان و مردان ايرانی نه تنها با بخشی از حقوق خود بعنوان يک «انسان» آشنا شوند بلکه همچنين به «قدرت» سياسی ـ اجتماعی که انسانها در همکاری و همسوئی با يکديگر می توانند بدان تبديل شوند، پی ببرند! در اوائل انقلاب چنان وضعی سياسی بر جامعه حاکم شد که آزادی بيان و قلم در ايران برای مدت کوتاهی امکان پذير گردید و نويسندگان و فعالين سياسی ـ اجتماعی صحبت از عمر کوتاه «بهار آزادی» نمودند. با توجه به نکاتی که اشاره رفت، نبايد به مليونها زن و مرد ايرانی که در مبارزات عليه رژيمی که از حمايت و پشتيبانی سازمانهای جاسوسی «سيا» و «موساد» و «مستشاران نظامی آمريکا» برخوردار بود و در آن مقطع تاريخی يکی از بزرگترين «ارتش» های جهان را دراختيار داشت شرکت کردند و موفق به سرنگونی آن شدند، کم بهاء داد! مخالفين انقلاب ، از جمله يک روزنامه نگار که خود را طرفدار سياست و عملکرد دکتر بختيار معرفی کرده است، صرفنظر از جعل سند، به مليونها زن و مرد ايرانی که در انقلاب شکوهمند بهمن ١٣٥٧ شرکت کرده بودند، خرده می گيرد که تظاهرکنندگان انسانهای بيسوادی بودند که بدنبال نوحه خوان ها براه افتادند! تنها پاسخ به چنين افرادی ، راه حلی است که برتولد برشت در رابطه با تظاهرات ١٧ ژوئن ١٩٥٣ به رهبران دولت آلمان شرقی در شعر معروف «راه حل» داد. او نوشت که بروند و «ملت ديگری» انتخاب کنند! (٥)


دکتر محسن قائم مقام يکی از مصدقيهای قديمی مقيم نيويورک، فردی که در مبارزات دانشجويان دانشگاه تهران در سالهای ١٣٣٩ تا ١٣٤٢ و بعدها ضمن گذراندن دوره تخصصی خود در نيويورک درفعاليتهای کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی و سازمانهای جبهه ملی ايران در ايالات متحده آمريکا ، و مبارزه با اعمال غير قانونی و سرکوبگرانه رژيم شاه فعالانه شرکت داشت، در رابطه با دست آوردهای انقلاب بهمن ١٣٥٧در مقاله ی


« طرفداران جمهوری و وارث تخت و تاج پهلوی دعوت از طرفداران جمهوری، به قبول زعامت وارث تخت و تاج پهلویها» می نويسد:


«انقلاب بهمن نتیجه بالغ بر صد سال مبارزه مردم برای رهائی از چنگال استبداد بود. اینکه به آنچه میخواستیم نرسیدیم معنیاش این نیست که دستاوردی نداشتهایم. برچیدن سلطنت دستاورد بزرگی برای مردم بود. علاوه بر آن بزرگترین دستاورد انقلاب آن بود که مردم کوچه و خیابان را به میدان سیاست مملکت کشاند. سیاست را بخانهها برد.» (٦) نوشتار و گفتار برخی از فعالين سياسی از جمله برخی از طرفداران دکتر شاپور بختيار، درباره انقلاب بهمن ١٣٥٧ بيانگر اين واقعيت تلخ است که اين هموطنان محترم، اگرچه خود سالهای سال عليه رژيم مستبد و وابسته شاه مبارزه کرده اند، باز روابط استبدادی حاکم بر جامعه ايران در دوران رژيم شاه را بکلی فراموش نموده اند و بجای تحليل صحيح از آن دوران که چرا و بچه دليل نيرو های مصدقی - که اين هموطنان نیز خود را بخشی از اين طيف سياسی می دانند- نتوانستند مردم ايران را تحت تأثير نظرات خود قرار دهند و آنان را- در آن مقطع تاريخی که انقلاب رخ داد- بنفع سياست ها و اهداف و خواست های خود بميدان مبارزه بکشانند؟ متأسفانه برپايه احساسات و تعصب و شعار به مسائل و رويدادهای آن دوران برخورد می کنند.اين هموطنان محترم نمی خواهند قبول کنند که با تکيه بر «ارتش شاهنشاهی» و توجه به ماهيت ارتجاعی و وابسته اکثر صاحبمنصبان آن ، و بدون حمايت و پشتيبانی زنان و مردان ايرانی نمی شد، نظام دمکراسی در ايران برقرار کرد. وانگهی برقراری نظام دمکراسی احتياج به فرهنگ سياسی و نهادهای مخصوص به خود دارد که يکی از آن نهادها، وجود احزاب قوی و با نفوذ در جامعه می باشد. بسياری از فعالين سياسی برقراری «حاکميت قانون» را با «نظام دمکراسی»، عوضی می گيرند، اگرچه نظام دمکراسی هم به «حاکميت قانون» احتياج دارد، ولی هر«حاکميت قانونی»، برابر و مساوی با «دمکراسی» نيست!(٧)


از محتوی چنان نوشته های انتقادی و احساساتی در نقد انقلاب بهمن و در دفاع از دکتر شاپور بختيار می توان چنين برداشت کرد که گويا تمام مسائل سياسی ـ اجتماعی در وطنمان ايران، در زمانيکه دکتر بختيار بمقام نخست وزيری منسوب شد، روند معمولی و انسانی خود را قدم بقدم طی می کرده است ، تا اينکه «فتنه»ی چند نفر روحانی ، شيخ ، آخوند ، ملا و قاری قبرستانها ،نظم حاکم بر «ايران نوين» مورد نظر دکتر بختيار و هوادارانش را برهم ریخته وجامعه ای را که ميرفت تا بنا بر اظهارات «پهلويست ها» در اثر رهبری داهيانه « خدايگان، اعلحضرت همايونی ، شاهنشاه آريامهر، بزرگ ارتشتاران فرمانده » ، کشورهای ژاپن و سوئد ... را پشت سرخود قرار دهد ، متلاشی نمودند!


اگر دکتر بختيار و طرفدارانش نمی خواستند واژه «فتنه» را بصورت تبليغاتی و بدون ربط مورد استفاده قرار دهند، و قصد نداشتند تا با استفاده از آن « واژه» تصميم غلط دکتر بختيار در «گرفتن حکم نخست وزيری از شاه» را ، آنهم در اوج مبارزات زنان و مردان ايرانی ، توجيه کرده ومسیر بحث را از آن نکته، منحرف کنند. حق این بود که تصميم شاه، هويدا و داريوش همايون را در تنظيم ، تحرير و نشر مقاله معروف« ايران و استعمار سرخ و سياه » با امضاء مستعار « احمد رشيدی مطلق» (٨) در روزنامه اطلاعات در ١٧ دی ماه ١٣٥٦ که در آن مستقیما به آيت الله خمينی اهانت شده بود ، «فتنه» می ناميدند! آيا اصولا بخاطر اعتراض به این «فتنه» که به آيت الله خمينی ، توهين کرده بودند ، نبود که در قم و تبريزو تهران و بسیاری از شهر های دیگر ایران راهپيمائی ترتيب داده شد؟. مگر در راهپيمائی اعتراضی تهران که بعد از نماز عيد فطر برگزار شد بسیاری از شخصيتهای و فعالين سياسی شناخته شده آنروز ايران ، ازجمله رهبران و فعالين جبهه ملی ايران ، نهضت آزادی ايران و... شرکت نکردند ؟ ـ ( که در واقع مرحوم حاج مانيان و مرحوم حاج قاسم لباسچی از مصدقی های سرشناس بازار تهران در کنار تعداد بسياری از «روحانيون» ، متوليان «مساجد» و گردانندگان «هيئت های مذهبی» از ارگانيزاتورهای آن راهپيمائی بودند)- همان راهپيمائی که تعداد بسيار زيادی از زنان و مردان ايرانی در آن شرکت کردند و عکسهائی از آيت الله خمينی ، دکتر مصدق ، آيت الله سيد کاظم شريعتمداری و بسياری از رهبران مذهبی و سياسی و مبارزين مجاهد و فدائی و ديگر شهدای دوران حکومت پهلوی را با خود حمل مینمودند.آن تجمعات اعتراضی بعد از ديماه ١٣٥٦ شروع شد ، يعنی يکسال قبل از اينکه دکتربختيار حکم نخست وزيری اش را از شاه بگيرد. برای من واقعأ اين سئوال مطرح است ، چرا و بچه دليل اگر آن اعتراضات و راهپيمائيها، «فتنه » آيت الله خمينی و چند آخوند و شيخ و ملای ديگر بودند، شخصيتی همچون دکتر شاپور بختيار تا قبل از دريافت حکم نخست وزيری خود از شاه ، در آن ها شرکت می کرد و با مردان و زنان معترض ، همبستگی نشان می داد؟اسناد و مدارک و شاهدان عينی که در تظاهرات و راهپيمائيها شرکت داشته اند، بر اين نظرند که چون شاه و ساواک با آن راه پيمائيها و اعتراضات توافق نداشتند، در بعضی از شهرها مأمورين آنها تظاهر کنندگان را به رگبار مسلسل بستند. اگرچه سن و سالمان بالارفته است ، ولی نبايد حافظه هايمان ديگر کار نکند، بطوريکه جنايات رژيم شاه در ١٧ شهريور ١٣٥٧ در ميدان ژاله تهران را فراموش کرده باشيم. منظورم آن کشت و کشتاری است که بدستور محمد رضا شاه در روز جمعه که بعدأ بدرستی «جمعه سياه» لقب گرفت، انجام گرفت.در آنزمان برپايه سنت مذهبی ، يادبود چهلمين روز درگذشت شهدا در شهرهای مختلف ايران برگزار می شد و بعد از برگزاری آنها راهپيمائی برپامی گرديد. البته تيراندازی بسوی تظاهر کنندگان و به قتل رساندن تعدادی از آنان امکان برگزاری يادبود چهلمين روز بعدی را پايه می ريخت. آن «يادبود» ها و « راهپيمائيها » تا سرنگونی نظام شاهنشاهی ادامه پيدا کرد و در آنهااعضاء و طرفداران اکثرسازمانهای سياسی ، همچون جبهه ملی، نهضت آزادی ، حزب توده، سازمان مجاهدين خلق، سازمان چريک های فدائی خلق ، سازمان پيکار، سازمان توفان، سازمان انقلابی حزب توده ... که تا آن زمان کوچکترين امکان اظهارنظرعلنی و تماس با مردم ايران را بنام سازمان و هويت سياسی خود نداشتند، فعالانه شرکت داشتند!بنظر ما سوسياليست های مصدقی اين حق دمکراتيک هر فرد و يا تشکيلات سياسی است که در مواضع سياسی خود تجديد نظر کند، و حتی از نظرات و عقايد گذشته اش فاصله بگيرد.اتفاقأ برخورد نظری سازمانها و احزاب و يا مشاجره صاحبنظران ، کادرها و فعالين سياسی با يکديگر در کشورهائی که نظام دمکراسی بر آنها حاکم است، بدين خاطر صورت می گيرد تا طی جدال نظری با يکديگر صحيح يا غلط بودن نظری روشن گردد.پس روشن است که به افرادی و يا تشکيلاتی که در رابطه با سياست و عملکرد خود تجديد نظر می کنند، نمی تواند انتقادی وارد باشد. اما موضوعی که مورد انتقاد من است، اين است که عده ای از فعالين طيف های مختلف سياسی به دلیل رفتار و روش سرکوبگرانه هيئت حاکمه جمهوری اسلامی شرمگینانه سعی دارند تا با سرپوش گذاشتن بمواضع سياسی گذشته خود، چنين جلوه دهند که گويا در مبارزات عليه رژيم شاه شرکت نداشته اند ! بدون اينکه به اين واقعيت تاريخی توجه کنند که رفتار هيئت حاکمه جمهوری اسلامی هيچگونه ربطی به مبارزات دوران انقلاب ندارد! دوران انقلاب مربوط بمرحله ی مبارزه با رژيم شاه بود که پس از سرنگونی رژيم شاه آن مرحله به پايان رسيد و با تشکيل دولت موقت مهندس مهدی بازرگان ما وارد مرحله جديدی از مبارزات سياسی شديم.و يا عده ای با پرده استتار کشيدن بر رفتار سرکوبگرانه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه ــ دورانی که هيچ يک از فعالين سياسی و سازمانها و احزاب بهيچوجه حق فعاليت سياسی نداشتند و نمی توانستند از حقوقی که قانون اساسی مشروطيت برای ملت ايران درنظر گرفته بود استفاده کنند ــ با بدگوئی به انقلاب و فحاشی برهبری انقلاب و فعالين و کوشندگان سياسی طرفدار انقلاب و منفی جلوه دادن دست آوردهای آن مبارزات، فقط برای رژيم سرکوبگر و وابسته به امپرياليسم محمد رضاشاه پهلوی اعاده ی حيثيت می نمايند .و يا طرفداران دکتر شاپور بختیار، آخرين نخست وزير دوران سلطنت محمد رضاشاه پهلوی، کوشش دارند تا تصميم غلط دکتر بختيار در پذيرفتن حکم نخست وزيری از شاه را که به نظر من (منصور بيات زاده) - با توجه به تمام جوانب سياسی آنروزه حاکم برجامعه ايران در بهترين حالت يک خودکشی سياسی بود- نه تنها عملی صحيح ارزيابی کنند، بلکه چنين نتيجه گيری کنند که تمام آن افراد و نيروهائيکه در آنزمان با دکتر بختيار همسو و همصدا نشدند به دمکراسی و آزادی پشت کردند و بنحوی در وضع کنونی حاکم بر جامعه ایران سهيمند! صرفنظر ازغلط بدون چنين ادعائی ،لازم به تذکر است که در آن مقطع تاريخی که روشنفکران، سازمانها و احزاب سياسی مخالف شاه در بسياری از موارد، ازجمله در رابطه با تحليل مسائل سياسی ـ اجتماعی جامعه و حتی شيوه مبارزه و چگونگی طرح مبارزات طبقاتی، و... نظراتی متفاوت داشتند، معذالک، نیروهای سیاسی بطور آتوماتيک و بدون هيچگونه قرار قبلی به دو بخش تقسيم شده بودند.بخشی که در برگيرنده تمام فعالين و سازمانها ، احزاب و جبهه های سياسی مخالف رژيم محمد رضا شاه، صرفنظر از وابستگی گروهی و مسلکيشان بودند. در اين بخش از جبهه ملی ، نهضت آزادی و ديگر سازمانها ، احزاب و گروه های مصدقی مانند حزب ملت ايران، حزب ايران گرفته تا حزب توده، سازمان مجاهدين خلق، سازمان فدائيان خلق ، سازمان پيکار، سازمان توفان، سازمان انقلابی حزب توده ... بدون اينکه با يکديگر وحدت کرده باشند و يا صحبت از اتحاد عمل آن نيروها در آن مقطع تاريخی در ميان باشد، همگی آنها در مبارزه با رژيم شاه همسو و همصدا شده بودند. بخش ديگری که طرفداران محمدرضاشاه و در بار را در بر می گرفت، که ارتش و ديگر ارگانهای سرکوبگر از آنها حمايت می کردند، در حاليکه سربازان دسته دسته سربازخانه ها را ترک می کردند و به صف مخالفين شاه می پيوستند.دکتر بختيار که تا قبل از پذيرفتن حکم نخست وزيری ، بعنوان يکی از رهبران جبهه ملی و حزب ايران در کنار نيروهای مخالف با سياست و عملکرد محمد رضا شاه پهلوی قرار داشت، ولی او با پذيرفتن آن «حکم» ، جايگاه خود را تغيير داد و به بخش طرفداران شاه پيوست ، اگرچه خود از فردای کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ عليه سياست و عملکردهای سرکوبگر رژيم شاه مبارزه کرده بود. با توجه به توضيحاتی که رفت ، بنظر من ضرورت دارد تا بخاطر قضاوت صحيح در باره نقش نيروهای سياسی در مقطع تاريخی انقلاب ، به اين نکته نيز دقيقأ توجه نمود که در آن زمان، سازمانها و احزاب غير مذهبی، ملی ، چپ ، کمونيست و روشنفکران غير حزبی ، در واقع اکثر همان نيروهائی که از فردای کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ عليه کودتاچيان از طرق مختلف بمبارزه و افشاگری دست زدند، اصولا بچه نسبت و درصدی در جامعه نفوذ داشته اند؟ بجای شعار دادن بی ربط و خط و نشان کشيدن برای نيروهای دگرانديش ، فرض کنيم که خدای نکرده روشنفکران غيرمذهبی و در واقع سازمانها و احزاب غير مذهبی در دوران انقلاب بهمن ١٣٥٧ تصميم می گرفتند که در کنار ارتش شاهنشاهی و عليه مليونها زن و مرد ايرانی از دولت دکتر بختيار و پادشاهی محمد رضاشاه پهلوی حمايت و پشتيبانی کنند، آيا آن نيروهای غير مذهبی در آنزمان از آنچنان قدرت و نفوذ اجتماعی بهرمند بودند که بتوانند جلوی پيروزی طرفداران آيت الله خمينی را بگيرند؟ آيا اصولا ، سياست ترور و خفقانی که رژيم شاه از طريق «ساواک» و ديگر نهادهای سرکوب بر مردم ايران تحميل کرده بود، سبب نشده بود تا روشنفکران و سازمانهای سياسی غير مذهبی ، حتی آن بخش از نيروها که از طريق فعاليت های مخفی و مبارزات مسلحانه و چريکی عليه ناهنجاريهای حاکم برجامعه و در دفاع از خواست های آزادی، عدالت اجتماعی و رفاه اجتماعی ... مبارزه می کردند، نتوانند به يک نيروی بزرگ اجتماعی تبديل شوند و نقش تعيين کننده ای در جهت دادن به سمت و سوی مبارزات مردم در دوران انقلاب بهمن ١٣٥٧داشته باشند؟آیا نداشتن نفوذ سياسی آن نيروها در بين ملت ايران، باین دلیل نبوده است که فقط بخش بسيار کوچکی از مردم، آنهم تا حدودی با نظرات و عقايد و خواست ها و اهداف آنها آشنائی داشتند؟ در رابطه با چگونگی نسبت طرفداران و مخالفين شاه در دورانی که دکتر بختيار حکم نخست وزيری را از شاه گرفت، جملاتی را از نوشته آقای دکترمحمد علی مهرآسا ، يکی از فعالين جبهه ملی ايران که تحت عنوان « چه بد اقبالند روشنفکران مرئی و نامرئی ایران! » نوشته اند ، نقل می کنم. زیرا که نوشته ایشان به روشن کردن نکات مورد بحث کمک می کند


. دکتر مهرآسا می نويسد:


« دریادار احمد مدنی تعریف می کرد که:«دکتر بختیار در ترکیب کابینه اش از من خواست پست وزارت کشور را بپذیرم. من پاسخ دادم: آقای دکتر بختیار اگر شما بتوانید مرا به اطاقم در وزارتخانه ببرید، حاضرم قبول کنم...» یعنی در آن زمان انجمنهای خودروی اسلامی که از مجموع مستخدمین و کارمندان دون پایه شکل میگرفت، چنان در وزارتخانه ها قدرت را قبضه کرده بودند که به دستور امام! وزیران را به ساختمان وزارتخانه راه نمیدادند. به همین خاطر اغلب وزیران کابینه ی بختیار همیشه در ساختمان نخست وزیری و همراه نخست وزیر بودند.» (٩)


گروهای مختلف « سلطنت طلب» و در واقع «پهلويست» ها نیز در ظرف اين سی سالی که گذشت، منتها درجه کوشش خود را بکار بردند تا معيار قضاوت در باره انقلاب بهمن ١٣٥٧ را فقط بر پايه نامردميها و جناياتی که بعد از مرحله پيروزی انقلاب ، يعنی در دوران حاکميت جمهوری اسلامی رخ داده است خلاصه کنند و تا آنجا که امکان دارد پرده استتار بروضع سياسی حاکم بروطنمان ايران در دوران رژيم شاه بکشند تا کسی با جنايات ، استبداد، فساد، ناعدالتيها، دزديها و چپاول خانواده پهلوی و دولتمردان آن رژيم فاسد و وابسته به بيگانگان آشنا نشود.- آنچه که سبب شد تا مليونها زن و مرد ايرانی بدون اينکه به «حکومت نظامی» و حضور تانک، زرهپوش و نظاميان مسلسل بدست توجه کنند، بخاطر مخالفت با آن وضع رقت بار حاکم، بخيابان ها بریزند و شعار « زیر و زبر میکنیم، سلطنت پهلوی/ مرگ بر این شاه / این شاه آمریکایی اعدام باید گردد...»بدهند. (١٠) ما سوسياليست های مصدقی بر اين نظريم که با حفظ رژيم محمد رضا شاه پهلوی و نيروها و شخصيت های سياسی که از گردانندگان آن رژيم بودند، بهيچوجه اين امکان بوجود نمی آمد که بتوان «نظام مشروطه سلطنتی» بر ايران حاکم کرد، حتی «استقلال سياسی» که ايران با سرنگونی رژيم شاه طی انقلاب کسب کرد ــ خواستی که يکی از اهداف سياسی نيروهای استقلال طلب ، همچون نيروهای طيف مصدقی بود ــ بدست نمی آمد. کسب «استقلال» و «حاکميت ملی» (١١) دست آورد بزرگی است و هرگز نبايد فریب آن دسته از افراد و نيروهای سياسی را خورد که گویا در دوران گلوباليزاسيون، استقلال ، همچون دوران مصدق ارزش تعيين کننده ای ندارد!


در رابطه با برداشت محمد رضا شاه پهلوی از حقوق شهروندی و حقوق بشر به نقل قولی از گفتار محمد رضا شاه اشاره می کنم ، تا روشن گردد که محمد رضا شاه کوچکترين احترامی برای حقوق قانونی و حقوق بشر ايرانيان دگرانديش قائل نبود. حتمأ آزاديخواهان و نيروهای دمکرات صرفنظر از وابستگی گروهی شان، با من توافق دارند که «حقوق بشر» را نمی توان و نبايد فقط در انتخاب آزاد نوشابه و انتخاب آزاد لباس و آرايش خلاصه کرد، اگرچه اين حقوق همچون حقوق سياسی مانند آزادی عقيده ، بيان، قلم ، احزاب ، تجمعات و انتخابات آزاد... مهم هستند!


محمد رضا شاه پهلوی در مصاحبه ای که در دسامبر ١٩٧٣ با خبرنگار ايتاليائی ، خانم فالاچی داشت و آن مصاحبه در ٣٠ دسامبر ١٩٧٣ در روزنامه لوس آنجلس تايمز چاپ شد، در پاسخ به سئوال « اين روزها چند زندانی سياسی در ايران وجود دارد؟» ، بيان داشت: « آمار دقيقی ندارم اين بستگی دارد که منظور شما از زندانی سياسی چه کسانی هستند. اگر منظور شما مثلا کمونيست ها هستند، من آنها را زندانی سياسی نمی دانم، زيرا کمونيسم غير قانونی است. من کوچکترين ترحمی نسبت به جنايتکارانی که شما آنان را مبارزين چريک می ناميد و يا کسانی که خائن به کشور هستند ندارم... آنها کسانی هستند که کمر به نابوديشان بسته ام... من قصد دارم تا در جای خود بمانم و نشان دهم که با استفاده از زور می توان دستاوردهای بسياری کسب کرد.». (١٢)روشن است که با چنان نظراتی که محمد رضا شاه در باره حقوق شهروندی و حقوق بشر داشت و با توجه به اظهارات خود او، که با کمک مأمورين ساواک و ديگر نيروهای سرکوب، «کمر به نابودی » دگرانديشان را بسته بود، همانطور که بسياری از مبارزين وابسته به نيروهای چپ و غير مذهبی و حتی مذهبی را نابود کرده بود. آيا ساده انديشی و غير مسئولانه نيست که با حرکت از موضع دفاع از حقوق بشر و آزاديخواهی به فعالين و مبارزين ضدسلطنت انتقاد نمود که چرا با شنيدن اظهارات دکتر شاپور بختيار، به ياری او نشتافتند!!


اين هموطنان طرفدار دکتر بختيار با اشاره به نظام کنونی حاکم بر وطنمان ايران چنين جلوه می دهند که گويا در آنزمان که دکتر بختيار حکم نخست وزيری را از شاه گرفت، مابين نيروهای سياسی متخاصم در جامعه ، يعنی «طرفداران انقلاب» و مخالف سلطنت محمدرضاشاه و نيروهای «مخالف انقلاب» ، يعنی دکتر بختيار و طرفداران سلطنت محمد رضاشاه، يک تعادل نسبی وجود داشته است و اگر در آنزمان روشنفکران غير مذهبی ، سازمانها و احزاب سياسی چپ و راست به آرمانها و خواست ها و اهداف خود ، همچون دکتر بختيار، پشت می کردند می توانستند جلوی انقلاب مردم ايران را بگيرند و آن تعادل را بنفع «ضدانقلاب»، يعنی نيروهای ارتجاعی وابسته به امپرياليسم بهم بزنند!ولی هيچ فکر نمی کنند که اگر دکتر بختيار پيشنهاد نخست وزيری شاه راقبول نمی کرد و در کنار اعضاء حزب ايران و جبهه ملی ايران باقی می ماند، نه تنها به حيثيت سياسی خود لطمه ای نمی زد بلکه می توانست همکار خوبی برای نيروهای طرفدار آزادی و دمکراسی باشد! در واقع این ادعای طرفداران دکتر بختيار ، که اگر به دکتر بختيار با چنان نيروهائی که درجبهه ضد انقلاب قرار داشتند کمک شده بود، او می توانست «نظام سلطنتی مشروطه» بر ايران حاکم کند، ادعائی بی جا و غلط ست! آيا بعد از ٣٠ سال که از سرنگونی رژيم شاه می گذرد، رضا پهلوی ، وليعهد محمد رضا شاه پهلوی حاضر است اذعان کند که پدرش محمد رضا شاه با کمک و رهبری سازمانهای جاسوسی «سيا» و «انتليجنت سرويس» و بخشی از« نيروهای ارتجاعی ايران» ، عليه حکومت ملی و قانونی دکتر مصدق کودتا کرد و از همان فردای کودتا ،تا روزی که بنابردستور ژنرال چهار ستاره آمريکائی ، ايران را با چشمان اشک آلود ترک نمود، عليه منافع ملی ايران و حقوق قانونی ملت ايران، همان حقوقی که قانون اساسی مشروطيت برای ملت ايران درنظر گرفته بود، عمل نمود؟ هنوز که هنوز است او و ديگر طرفداران رژيم سرنگون شده شاه، بر «صحت و درستی» سياست و عملکرد محمد رضا شاه پهلوی، ايمان راسخ دارند!


مگردولتمردان و طرفداران رژيم شاه از قبيل داريوش همايون نبودند که به سخنان مادلین آلبرایت وزير خارجه دولت پرزيدنت کلينتون اعتراض داشتند که چرا او بعنوان يک مقام ارشد سياسی ايالات متحده آمريکا اقرار کرده است که سازمان جاسوسی ايالات متحده آمريکا ،«سيا»، در کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ عليه دولت ملی و قانونی دکتر مصدق نقشی تعین کننده داشته است( که بنظر اين حضرات پهلويست ، آن «کودتا » نه، بلکه «قيام ملی» بوده است!) در٢٠ ماه قبل از انقلاب، (بيست و دوم خرداد ١٣٥٦ ) سه نفر از رهبران جبهه ملی ايران (دکتر کريم سنجابی، دکتر شاپور بختيار و داريوش فروهر) طی نامه سرگشاده ای به شاه، بر رئوس بسياری از نابسامانيهای حاکم برجامعه اشاره کردند و اجرای قانون اساسی مشروطيت و فاصله گرفتن از اعمال غير قانونی را خواستار شدند (١٣) نامه ای که محتوایش بهيچوجه مورد توجه شاه قرار نگرفت و همچنان مانند گذشته به روش غير قانونی و سرکوبگرانه خود ادامه داد. در این صورت چرا باید روشنفکران و سازمانهای سياسی مخالف رژيم محمدرضاشاه را در شکست دکتر بختيار و عدم تحقق ادامه نظام سلطنتی مشروطه مقصردانست؟آيا اگر شاه در همان زمانی که نامه سرگشاده سه نفر از رهبران جبهه ملی را دريافت کرد، به توضيحات و هوشدار آنها توجه کرده بود و حکم نخست وزيری را برای يکی از همان سه نفر، مثلا برای دکتر شاهپور بختيار صادر کرده بود، آن نخست وزيری ، بشرط اينکه شاه در امور سياسی کشور دخالت نکند، مورد تائيد و پشتيبانی بسياری از آزاديخواهان ايرانی ، حتی روحانيت قرار نمی گرفت؟ در آن مقطع تاريخی که نامه جبهه ملی نوشته شده بود، جز گروه های چريکی و طرفداران مبارزه مسلحانه که بطور مخفی فعاليت می کردند و کنفدراسيون جهانی محصلين و دانشجويان ايرانی که در خارج از کشور فعاليت داشت و از شعار سرنگونی رژيم شاه دفاع می کرد، کسی از اکثر سازمانهای سياسی و روحانیت سخن از انقلاب و سرنگونی رژيم شاه نمیگفتند و با اجرای قانون اساسی کاملا توافق داشتند! آيا تحليل غلط دکتر شاپور بختيار از وضع حاکم برجامعه آنروز ايران و توجه نکردن او به نسبت درصد بزرگ نيروهای مخالف شاه - نيروهای مليونی حاضر در صحنه مبارزه- و نسبت درصد کوچک طرفداران شاه ، در هنگام گرفتن حکم نخست وزيری از شاه ، عامل اصلی در شکست دکتر بختيار نبود؟ عده ای درمقام تائيد، قبول کردن مقام نخست وزيری شاه را از سوی دکتر بختيار بحساب « وطن دوستی » دکتر بختیار تعبير کرده اند، بدون اينکه بگویند مگر آن بخش از نيروهائی که عليه رژيم وابسته به امپرياليسم شاه مبارزه می کردند و حاضر نبودند با شاه همکاری کنند - شاهی که تاج و تخت خود را مديون جاسوسان سيا و انتليجنت سرويس ، بخشی از ارتشيان بازنشسته و رجاله ها و چاقوکشان و زنان روسپی دروازه قزوين بود- خائنين بوطن بوده اند؟!مگر در آن مقطع تاريخی که دکتربختيار حکم نخست وزيری شاه را قبول کرد ، مبارزه بر سر«حفظ قدرت و نظام سلطنتی» نبود؟ در آن موقعیت، صحبت از دمکراسی کردن جامعه بیشتر به شوخی میماند. برقراری دمکراسی در هر جامعه ای احتياج بيک رشته پيش شرطها و قبول يک سری نظرات و روابط اجتماعی دارد ، آنچه که حتی اکثر رهبران و کوشندگان و مبارزين سياسی آنروز جامعه ما ، به آن کمتر آشنائی داشتند(ازجمله خود من، منصور بيات زاده).(١٤) در آن زمان شاه می خواست بهر نحوی که شده است، سلطنش رااز خطری که در اثر مبارزات مردم متوجه اش شده بود، نجات دهد. مگر صادر کردن حکم نخست وزيری برای دکتر شاپور بختيار در رابطه با حفظ سلطنت نبود؟ اگر چنين نبوده است ، چرا و بچه دليل شاه حاضر نشد اعلان کند که از مقام سلطنت استعفا می دهد؟وانگهی چرا دکتر بختيار خود جمهوری اعلان نکرد؟ اگر دکتر بختيار جمهوری اعلان کرده بود، روحانيت که در آنزمان قادر نبود يک دولت تشکيل دهد ــ نگاه کنيد به ترکيب کابينه دولت موقت ، دولت مهندس مهدی بازرگان ــ ، مجبور نمی شد در اهداف پنهانی خود که تصاحب قدرت حکومتی بود، تحت عنوان دفاع از نظام جمهوری و مخالفت با سلطنت، عقب نشينی کند؟از سوی ديگر زمانيکه آيت الله خمينی و شورای انقلاب ملاحظه نمودند که از پشتيبانی مليونها زن و مرد ايرانی برخوردار هستند، سرنگونی رژيم شاه را در دستور کار خود قرار دادند. آيا در چنان وضع و موقعيت سياسی، بی ربط نيست که روشنفکران و سازمانها و احزاب مخالف شاه را مورد انتقاد قرار داد که چرا حاضر نشدند در کنار دکتر بختيار قرار گيرند و همچون دکتر بختيار بخاطر حفظ نظام «سلطنت مشروطه» ، نظامی که محمدرضاشاه پهلوی پادشاه آن بود، دفاع کنند. بزبان ديگر از دگرانديشان خواست تا بخاطر پيروزی دکتر شاپور بختيار و همبستگی با او، پشت به «هويت سياسی» خود بنمايند و دست به «خودکشی سياسی» بزنند! آخر اين ديگر چه نوع برداشت و منش از دمکراسی طلبی است؟ فوقش به روشنفکران غير مذهبی و سازمانهای ملی و مصدقی و چپ می توان انتقاد کرد که چرا در آن مبارزه، سعی نکردند، جبهه ای جداگانه از جبهه طرفداران آيت الله خمينی تشکيل دهند؟ اگرچه صف جداگانه ای از روشنفکران و سازمانها و احزاب غير مذهبی جدا از صف طرفداران آيت الله خمينی در آن مقطع تاريخی ، اصولا نيروی بزرگ اجتماعی نبود! البته می توان و بايد از مبارزات آن دوران درس گرفت که عده ای هم درس گرفته اند و می بينيم که بخشی از فعالان و نيروهای سياسی از جمله سازمان سوسياليست های ايران ،بخاطر مبارزه و افشاگری عملکرد های غيرقانونی و سرکوبگرانه حاکمان جمهوری اسلامی بهيچوجه حاضر نيستند با نيروهای سلطنت طلب ،غير دمکرات و وابسته به بيگانگان بر محور شعار«همه با هم » دست بهمکاری و مبارزه زنند!(١٥) برخی ديگر از طرفداران دکتر بختيار، دکتر بختيار را تنها عرضه کنندهٌ « فکر دمکراسی لیبرال و لائیک» می دانند ، نوع حکومتی که در اکثر کشورهای دمکراتيک جهان حاکم است. موضوعی که من نمی خواهم در اين نوشته در رابطه با آن بحث کنم. ولی برای من اين سئوال مطرح است که دکتر بختيار در مقطع تاريخی انقلاب از چه طريقی می خواست آن نوع طرز تفکر را در ايران متحقق کند؟ آيا اصولا با «قانون اساسی مشروطيت» که آن قانون برای پيشوايان مذهب شيعه ١٢ امامی حق وتوی قوانينی که در مجلس شورايملی تصويب می شدند را قائل شده بود ، امکان تحقق چنان طرز فکری قابل تصور است؟!دکتر شاپور بختيار بخاطر توجيه «گرفتن حکم نخست وزيری» از شاه، بيان کرده بود که مصدق هم حکم نخست وزيری اش را از شاه گرفت. ولی او در رابطه با بيان آن مطلب فراموش کرده بود که مصدق حکم نخست وزیری را از مجلس منتخب مردم ( حالا بهر صورت) گرفت و شاه تصدیقش کرد،اما بختیار آنرا از شاه گرفت و مجلس شاه ساخته تصدیقش کرد.شيوه ی کاری که در مغايرت با اصول قانون اساسی مشروطيت بود. دکتر بختيار در آن مقايسه بی جا و بی ربط ، همچنين فراموش کرده بود که، در آنزمانی که دکتر مصدق حکم نخست وزيری را از شاه گرفت ، مردم کوچه و خيابان او را بعنوان رهبر نهضت ملی شدن صنعت نفت می شناختند و پشتيبان نظرات سياسی و اهداف او بودند. وانگهی دکتر مصدق نخست وزير شد تا با اجرای قانون ملی شدن صنعت نفت ، از شرکت غاصب نفت انگليس در ايران ، که بدولتی در دولت ايران تبديل شده بود، «خلع يد» کند. اما دکتر شاپور بختيار زمانی حکم نخست وزيری را از شاه گرفت که مليونها نفر از مردم کوچه و خيابان را در مقابل خود داشت و حتی کارمندان وزارتخانه ها، وزرای کابينه او را به وزارتخانه ها راه نمی دادند و دکتر بختيار برای حفظ دولتش احتياج به حمايت ارتش شاهنشاهی و پشتيبانی ايالات متحده آمريکا را داشت! اگر بنا باشد در رابطه با «گرفتن حکم نخست وزيری» دکتر بختيار از شاه، «مقايسه» ای صورت گيردباید گفت که وضعيت دورانی که دکتر بختيار « حکم نخست وزيری» اش را از شاه گرفت ، شبیه به وضعيت زمانی بود که قوام السلطنه بعد از استعفای دکتر مصدق در ٢٥ تير ١٣٣١ « حکم نخست وزيری» اش را از شاه گرفت. همان «حکم نخست وزيری» که، قيام ٣٠ تير ١٣٣١ را در پی خود داشت!آيا دکتر بختيار بعنوان يک سياستمدار طرفدار آزادی و دمکراسی نمی بايستی با اين فرمولبندی ساده سياست آشنائی می داشت که «کسب قدرت حکومتی » ، احتياج به پشتيبانی بخش بزرگی از زنان و مردان جامعه را دارد؟ باید روشن میبود که نيروهائی که در آنزمان از آيت الله خمينی حمايت و پشتيبانی می کردند طبیعتا با نخست وزيری دکتر بختيار( که در انظار بمعنای کوشش برای جلوگيری از سقوط رژيم شاه تلقی می شد) همسو و همصدا نمی شدند.


دکتر منصور بيات زادهدوشنبه ٢٨ بهمن ١٣٨٧ برابر با ١٦ فوريه ٢٠٠٩






ois-iran.com


پانويس:


١ ـ اسرار فعاليتهای ضد ايرانی در خارج از کشوربه نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.tvpn.de/ois/ois-iran-212-a.htm٢ـ


من که يکی از فعالين آنزمان جبهه ملی و عضو هيئت اجرائی و مسئول انتشارات بودم. از عضويت از تشکيلات جبهه ملی استعفا دادم، چون طرفداران مبارزات قهرآميز و مسلحانه که با هواداری از مبارزات مسلحانه ، اکثريت را در جبهه ملی اروپا ـ آمريکا و خاورميانه پيدا کرده بودند، با تصميمات خود در رابطه با شيوه مبارزه سبب شدند تا جلوی هرگونه همکاری با کسانی که در رابطه با مبارزات دمکراتيک و طبقاتی برداشت های ديگری داشته باشند را، سدکنند! البته استعفای من از تشکيلات جبهه ملی در آنزمان بهيچوجه بمعنای فاصله گرفتن من از لحاظ فکری از «راه مصدق» بود. متأسفانه در انشعاباتی که در کنفدراسيون رخ داد، صفوف ما نيز از دوستان و همکاران قديمی، جداشد!در رابطه با کسب اطلاعات در باره کنفدراسيون جهانی توجه شما را به «مجموعه ی مقالات» در آن باره، در سايت سازمان سوسياليست های ايران جلب می کنم.


:www.tvpn.de/ois/ois-iran-2000-a.htm٣ ـ در نقد نوشته محمد ارسی در باره دکتر بختيار، بقلم دکتر منصور بيات زاده،به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/ois-iran-1127-dr.bayatzadeh-dar_naghde_mohammad_arasi-darbarahe_dr.bakhtiar.htm٤ ـ کتاب تاريخ ٢٥ ساله ايران از کودتا تا انقلاب، تأليف سرهنگ غلامرضانجاتی، جلد اول، چاپ اول، ١٣٧١، صفحه ٢٠٧، ناشرمؤسسه خدمات فرهنگی رسا٥ ـ شعر معروف «راه حل» ، برتولت برشت در رابطه با تظاهرات ١٧ ژوئن ١٩٥٣ به رهبران دولت آلمان شرقی:«راه حل» ـ برتولت برشت...آيا/ ساده ترنمی بود، دولت/ ملت را منحل و بجای آن/ ملتی ديگر انتخاب ميکرد؟به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/ois-iran-1126-bertolt_brecht-




tarjomahe-bayatzadeh.htm٦ ـ طرفداران جمهوری و وارث تخت و تاج پهلویبقلم دکتر محسن قائم مقامبه نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/ois-iran-4036-dr.m-ghaem-magham-tarafdarane_jomhorie-wa-warese_tajotakte_pahlawie.htm٧ ـ «حاکميت قانون» ، «نظام دمکراسی»به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/pdf126.pdfwww.ois-iran.com/pdf127.pdf


٨ ـ « ايران و استعمار سرخ و سياه » با امضاء مستعار « احمد رشيدی مطلق» در روزنامه اطلاعات در ١٧ دی ماه ١٣٥٦.به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايران http://www.ois-iran.com/ois-iran-4165-ahmad_rashidi_motlagh-iran-esteamare_sorkh_wa_siyah.htm٩ ـ چه بد اقبالند روشنفکران مرئی و نامرئی ی ایران!دکتر محمدعلی مهرآسابه نقل از سايت اخبار روزhttp://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=19331و سايت سازمان سوسياليست های ايرانhttp://www.ois-iran.com/ois-iran-4171-dr.mehrasa-darbarahe_naghshe_roshanfekran_dar_engelabe_bahman-wa_tarafdarane_dr.bakhtiar.htm١٠ ـ طراحی شعارهای انقلاب؛ سازماندهی شده يا خودجوش؟مريم رستگار،به نقل از سايت بی بی سیwww.ois-iran.com/ois-iran-4167-mariyam_restegar-tarahiye_shearhaye_enghelab.htm١١ ـ استقلال و حاکميت ملیبه نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/pdf130.pdfwww.ois-iran.com/pdf135.pdfwww.ois-iran.com/pdf186.pdf١٢ ـ پوزش روشنفکران از محمد رضا شاه پهلوی؟بقلم دکتر منصور بيات زادهبه نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/pdf120.pdfـــ و کنفدراسيون ، تاريخ جنبش دانشجويان ايرانی در خارج از کشور، بقلم افشين متين، مترجم:


ارسطو آذری، صفحه ٣٧١، چاپ اول، بهار ١٣٧٨ ـ تهران مؤسسه نشر و پژوهش شيراز١٣ ـ نامه سرگشاده دکتر کريم سنجابی ، دکتر شاپور بختيار، داريوش فروهر به محمد رضا شاهبه نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايران www.tvpn.de/sa/sa-ois-iran-namahe-sanjabie-bakhtiyar-frohar-be-shah-22khordad-1356.htm


١٤ ـ «ارزشها» و «بارسياسی» عناصر تشکيل دهنده «نظام دمکراسی».به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايران


www.ois-iran.com/pdf144.pdf


١٥




ـ در باره جبهه جمهوريخواهان ـ به نقل از سايت سازمان سوسياليست های ايرانwww.ois-iran.com/pdf131.pdf

زادروز يک حماسه:خسرو گلسرخی


خسرو گلسرخی

شعرى بى نام

در سينه ات نشست

زخم عميق كارى دشمن

اما

اى سرو ايستاده نيفتادى

اين رسم توست كه ايستاده بميرى

در تو ترانه هاى خنجر و خون

در تو پرندگان مهاجر

در تو سردو فتح

اين گونه چشمهاى تو روشن

هرگز نبوده است

با خون تو،ميدان توپخانه

در خشم خلق،بيدار می شود


مردم ز آنسوى توپخانه بدين سو

سرازير می كنند...

نان و گرسنگى به تساوى تقسيم می شود

اى سرو ايستاده

اين مرگ توست كه می سازد

دشمن ديوار

می كشد اين عابران خوب و ستم بر

نام تورا،اين عابران ژنده نمى دانند

و اين دريغ هست، اما


روزى كه خلق بداند

هر قطره خون تو محراب می شود

اين خلق، نام بزرگ تورا

در هر سرود ميهنى اش

آواز مى دهد

نام تو، پرچم ايران

خزر به نام تو زنده ست

----------------------------
سرود پيوستن بايد

كه دوست بداريم ياران

فريادهاى ما اگرچه رسا نيست .

بايد يكى شود

بايد كه چون خزر بخروشيم

بايد كه تپيدن هر قلب !

اينك سرود بايد كه سرخى هر خون !

اينك پرچم بايد كه قلب ما .

سرود و پرچم ما باشد

بايد كه دوست بداريم ياران

در هر سپيده البرز نزديكتر شويم .

بايد يكى شويم ...

اينان هراسشان ز يگانگى ماست

بايد كه سر كشد طليعه خاور از چشمهاى ما

بايد كه لوت تشنه

ميزبان خزر باشد

بايد كوير فقر

از چشمه هاى شمالى .

بى نصيب نماند

بايد كه دستهاى خسته بياسايند

بايد كه سفره رنگين

بايد كه خنده و آينده جاى اشك بگيرد

بايد كه دوست بداريم ياران

بايد بهار

در چشم كودكان جاده رى

سبزو شكفته و شاداب

بايد بهار را بشناسند

بايد جواديه سر پل بنا شود پل .

ين شانه هاى ما

بايد كه رنج را بشناسيم

وقتى كه دختر رحمان .

كه از يك تب دوساعته مىميرد .

بايد كه دوست بداريم ياران بايد كه قلب ما .

سرود و پرچم ما باشد

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

گزارش کوتاهی از رویداد های نبرد تاریخی سیاهکل



چریک های فذایی خلق ایران با تجزیه و تحلیل شرایط ایران به این نتیحه رسیده بودند " که وظیفه هر گروه انقلابی آغاز مبارزه مسلحانه چه در شهر و چه در روستاست. با این اعتقاد بود که چریکهای فدایی خلق دست اندر کار تدارک مبارزه چریکی در شهر و روستا شدند. یک هسته مسلح چریکی سازمان داده شد،و این هسته به فرماندهی رفیق شهید علی اکبر صفایی فراهانی ،رهسپار جنگل های شمال شد."(1)


در تاریخ 15 شهریور 1349 دسته 6 نفری رزمندگان سیاهکل از دره" مکار" در نزدیکی چالوس حرکت خود را به سمت غرب آغاز کرد. قرار های ارتباطی طوری سازمان داده شده بود که دسته پارتیزانی هنگام عبور از مناطقی که در کوهپایه های آن مناطق، رفقای بومی مسکن داشتند ، با شهر تماس بر قرار کند. " این هسته حدود 5 ماه به طور مداوم سراسر جنگل های شمال را، از شرق مازندران گرفته تا غرب گیلان ، در نوردیده، وضعیت اقتصادی- اجتماعی و وضعیت جغرافیایی منطقه را به طور علمی شناسایی کرد و خود را با شرایط سخت زندگی در کوه و جنگل، با راه پیمایی های طولانی و غیره ، در تابستان و زمستان تطبیق داد." (2)
قرار بود بلافاصله پس از تکمیل شناسایی ابتدایی که امکان تحرک حساب شده را به دسته کوهستان می داد ، عملیات نظامی آغاز شود. این عملیات بصورت حمله به یک پاسگاه و خلع سلاح آن در نظر گرفته شده بود و رفقا می بایست پس از عملیات ، بدون درنگ منطقه را ترک کرده تا از عکس العمل احتمالی دشمن مصون باشند.مسایل مهمی از قبیل آشنایی و خو گرفتن با مناطق و معابر جنگلی و کوهستانی ،تهیه آذوقه ،تهیه ملزومات انفرادی و جمعی و غیره به تدریج حل گردید. بتدریج دسته پارتیزانی با پیوستن رفقایی از شهر به 10 نفر افزایش یافت که از این عده یک نفر در جنگل مفقود گردید . در نتیجه دسته پارتیزانی با 9 نفر به حرکت خود ادامه داد و در دو برنامه (دو ماهه)و (یک ماه و نیمه) از دره چالوس تا منطقه خلخال در غرب گیلان و از دره چالوس تا منطقه رامیان در شرق مازندران را شناسایی کرده و به صورت پارتیزانهایی مقاوم و با تجربه آماده عمل گردیدند.
در 13 بهمن رفقای شهر مورد یورش سازمان یافته و سراسری سازمان امنیت قرار گرفتند وعده ای از کادر های سازمان دستگیر شدند. در 16 بهمن در جنگل های سیاهکل (کوهستان های دیلم ) ارتباط رفقای شهر با دسته جنگل بر قرار گردید و رفقای جنگل از ضربات وارده به سازمان مطلع گردیدند ولی هنوز نمی دانستند که رفیقی که در کوهپایه های سیاهکل معلم بود و محل انبارک در آن منطقه را میدانست نیز لو رفته است، در نتیجه برای نجات او از زیر صربات ساواک ،رفیق شهید هادی بنده خدا لنگرودی از دسته پارتیزانی را به دهکده "شاغوزلات" فرستادند تا با معلم جوان دهکده ارتباط گرفته و او را از خطری که تهدیدش می کرد، آگاه سازند. اما این رفیق دستگیر شده بود و خانه اش در محاصره مزدوران رژیم قرار داشت و در نتیجه رفیق هادی بنده خدا لنگرودی، از اعضای دسته کوه پس از یک درگیری مسلحانه با دشمن، بوسیله نیروهای دشمن اسیر میگردد.
رفقایی که در ارتفاعات بودند با شنیدن صدای تیر اندازی از واقعه مطلع می شوند و فورا تصمیم میگیرند که طبق طرح قبلی حمله را شروع کنند تا در همان حال موجبات رهایی رفیق زندانی را نیز فراهم کرده باشند.
در شامگاه 19 بهمن دسته پارتیزانی سیاهکل از مواضع خود خارج شده و پس از تصاحب یک مینی بوس در جاده سیاهکل – لونک به سوی سیاهکل رفته ،پاسگاه ژاندارمری سیاهکل را مورد حمله قهرمانانه خود قرار دادند.
در این حمله تمام موجودی سلاح های پاسگاه که عبارت از 9 قبضه تفنگ برنو و مسلسل بود به نفع خلق مصادره گردید. در این عمل معاون پاسگاه سیاهکل و فرد دیگری که رئیس خانه انصاف سیاهکل بود ،کشته شدند و رفقا بدون دادن تلفات به ارتفاعات جنوبی عقب نشینی کردند.در ضمن رفیق زندانی در پاسگاه نبود و همراه رئیس پاسگاه به رشت منقل گردیده بود.
از 19 بهمن تا 8 اسفند دسته پارتیزانی سیاهکل مورد حمله متمرکز نیروهای دشمن قرار گرفت. آنها دلیرانه نبرد کردند و بیش از 60 نفر افسر و درجه دار و سرباز دشمن را از پای دراوردند.
رژیم مزدور شاه بلافاصله پس از حمله به پاسگاه سیاهکل ،هنگ ژاندامری گیلان و تمام نیروهای پلیس و ارتش در منطقه را بسیج نمود و یک گردان ارتش نیز از پادگان منجیل به منطقه اعزام شد تا رزمندگان سیاهکل را محاصره و سرکوب نماید. دشمن آنچنان نیروی عظیمی را وارد صحنه کرد که تصورش برای کسی مقدور نبود . سپهبد اویسی فرمانده ژاندارمری کل کشور ،شخصا در سیاهکل ستاد عملیاتی تشکیل داده و عملیات را رهبری می کرد. غلامرضا برادر شاه برای بازرسی و سرکشی به سیاهکل فرستاده شد. بنابر این دشمن با تمرکز نیروی عظیمی کوشید تا دسته پاتیزانی را در همان آغاز حرکت نابود سازد.
رزمندگان سیاهکل پس از حمله به پاسگاه سیاهکل، به ارتفاعات جنوبی عقب نشینی کردند. از آنجا که رفیق هوشنگ نیری در حریان درگیری های با دشمن تیر خورده بود ،فرمانده دسته ،رفیق صفایی به اتفاق چند رفیق به سوی روستای "چهل ستون" حرکت کردند تا امکاناتی برای معالجه رفیق بدست آورند و بقیه رفقا نیز از آنجا که می خواستند از انبارک آذوقه ی واقع در قله "کاکو" استفاده کنند، بسوی این انبارک حرکت نمودند. ولی متاسفانه محل انبارک قبلا توسط معلم دستگیر شده لو رفته و منطقه در محاصره نیروهای رژیم بود.
متاسفانه رفیق صفایی و رفقای همراهش به دلیل عدم رعایت مسایل امنیتی در روستای "چهل ستون " بوسیله روستائیان نا آگاه، که از اهداف رزمندگان سیاهکل هنوز اطلاعی نداشتند،دستگیر شدند. و رفقایی هم که به سوی قله "کاکو" رفته بودند، در محاصره دشمن قرار گرفتند. و پس از 48 ساعت نبرد قهرمانانه با قوای متمرکز دشمن و آنگاه که مهماتشان به پیایان رسید ،دو نفرشان (رفقا مهدی اسحاقی و رحیم سماعی) بادست زدن به عمل فدایی، با انفجار نارنجک،خودشان را با چند تن ازعوامل دشمن نابود ساختند و دو رفیق دیگر که رمقی در تن نداشتند، به اسارت دشمن در آمدند. یکی از رفقا توانست از محاصره خارج شود که چند روز بعد- در 8 اسفند- در حوالی روستایی به طور نیمه جان و یخ زده یافته شد. و بدین ترتیب از دسته کوچک پارتیزانی 9 نفره کوه ،7 نفر به اسارت دشمن در آمدند و 2 تن نیز در جنگل به شهادت رسیدند.
در نتیجه رفقای سیاهکل با عدم توجه به تحرک لازمه در این گونه شرایط و ماندن در منطقه محاصره شده بوسیله دشمن و عدم رعایت مسایل امنیتی در رابطه با توده های ناآگاه ،بوسیله مزدوران رژیم ضربه خورده و دسته چریکی با شکست مواجه گردید.
اما "شکست هسته چریکی یک تصادف بود. تصادفی کاملا اجتناب پذیر. اما مبارزه انقلابی همیشه با نوعی ریسک ( در هر لحظه خود) همراه است و پیش امدن چنین تصادف هایی ،هم طبیعی اند و هم اجتناب پذیر. به هر حال از همین تجربیات است که انقلابیون باید درس بگیرند و همین شکست هایند که که پله های صعود به پیروزی خواهند شد.ما دیدیم که جنبش سیاهکل با آن عمر کوتاهش و با وجود شکستش ،به انقلابیون، و به خلق چه شوری بخشید و چه امیدی داد."(3)

گرامی باد راه سرخ و پیروزمند رزمندگان سیاهکل !
زنده باد مبارزه مسلحانه که تنها راه رسیدن به آزادیست !

یوسف زرکاز - بهمن ماه سال 65

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

دروغ ها، وعدها،عوام فربيهای خميني جلاد!!


دروغ ها، وعدها،عوام فربيهای خميني جلاد!!

•فقر روز افزون در جمهوری اسلامی «کانون مدافعان حقوق بشر» در خصوص سیاست‌های اجتماعی و اقتصادی و گسترش روزافزون فقر و فلاکت در ایران بیانیه ای منتشر کرده است ...
يکشنبه ۲۷ بهمن ۱٣٨۷ - ۱۵ فوريه ۲۰۰۹
«کانون مدافعان حقوق بشر» در خصوص سیاست‌های اجتماعی و اقتصادی ایران، بیانیه‌ای مطبوعاتی منتشر کرد. در این بیانیه که بیست و ششم بهمن ماه ۱٣٨۷ منتشر شده است از فقر و پیامدهای آن به عنوان بحران نگران کننده جامعه ایران و ناقض حقوق بشر، یاد شده است. متن بیانیه به شرح زیر است:

به نام خدا

هموطنان عزیز سیاست‌های نامناسب اجتماعی و اقتصادی و عدم برنامه ریزی برای توسعه انسانی هر روز فقر و فلاکت مردم را بیشتر کرده است و علی رغم آمار های متناقض مسولان دولتی، کارشناسان ۱۰ تا ۱۵ میلیون نفر از مردم را زیر خط فقر شدید و مطلق می دانند.

فقر شدید و پیامدهای اجتماعی آن، اینک بحران نگران کننده جامعه ایرانی است که نقض فاحش حقوق بشر است. کانون مدافعان حقوق بشر با ابراز نگرانی از رنج و مرارت مردم، اعتقاد دارد پذیرش پدیده فقردر جامعه ایران یک واقعیت است که با برنامه ریزی و اتخاذ سیاست‌های مناسب اجتماعی قابل کنترل است. انکار مسولان جمهوری اسلامی ایران و اخبار متناقض در باره فقر شدید، خط فقر و مشکلات مردم در کشور ثروتمند ایران تاسف بار است و این سوال را مطرح می سازد که آیا مسولان و کارگزاران جمهوری اسلامی ایران می توانند با حقوقی که به کارگران، معلمان و کارکنان دولت پرداخت می شود، زندگی کنند؟ کانون مدافعان حقوق بشر ۱٣٨۷/۱۱/۲۶

منبع: سایت کانون مدافعان حقوق بشر در اطران

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

بحران مالی و فروپاشی تعريف عاميانه از ,چپ, و ,راست

,
همدردی هسته اصلی و صاحب امتیاز یک نظام با مردم هرگز از سطح ,صدقه, بالاتر نمی رود
: پیترکامینگز بانکدارانگلیسی و وندی لهمن نواده سوم بینانگزار لهمن برادرز آمریکا در جشن خیریه کلوب متروپولیتن نیویورک
/ *سوال اين است:چرا همه ما سوار قايقی هستيم که کلاهبردارها آنها را ميرانند؟
*دولت های سرمايه داری نميتوانند به پای خود شليک کنند. بحران يا غير بحران، آنها هميشه مسايل را در اساس به نفع سرمايه دار حل ميکنند. همين بود که در قرن 19 ,ديکتاتوری دولت, ميخواندند.
*هودسن دولت اوباما را در رابطه با کمک های تريلياردی به وال استريت،بوش 3 يا کلينتون 5 يا ريگان 8 ميخواند،:,
زيرا ازدهه 80 تاکنون بخش مالی به هزينه نيروی کار و ,ماليات دهندگان,، بطور ثابت به تصرف پول مشغول بوده است., روشنگری.
موج دوم بحران مالی جهانی يا به عبارت دقيق تر ابعاد واقعی بحران که تاکنون پنهان نگه داشته شده بود، در راه است. در حاليکه همان عواقب اوليه انبوهی از مردم را زير ضربات خود شلاق کوب کرده است. در انگلستان مثل ديگر کشورهای جهان بهای سنگين بحران گريبان بخش بزرگی از مردم را گرفت. بسياری ناتوان از پرداخت قسط وام، خانه خود را از دست داده اند، بسياری بيکار شده اند، به بسياری از کسانی که کار دارند گفته ميشود برای بيکارنشدن بايد با دستمزد کمتر بسازند و تازه اينها طليعه رکود است و همه پيش بينی ها حاکی از بدتر شدن اوضاع است. روز سه شنبه دهم فوريه ادبالز يکی از وزرای کنونی که در دوره قبلی مهمترين مشاور اقتصادی نخست وزير انگستان بود در يک سخنرانی در يورکشايراعلام کردرکوداقتصادی کنونی بدترين بحران در بيش از يک قرن اخير است و بدتر اينکه رکود حاصل تا 15 سال طول خواهد کشيد.
بالز گفت بانک ها با سرعت و به حجمی پول از دست ميدهند که باورکردنی نيست. او گفت اوضاع به مراتب بدتر از رکود دهه 30 است که بيکاری مردان به 70 درصد رسيد. دو روز بعد يعنی پنج شنبه 12 فوريه گزارش سازمان های اطلاعاتی آمريکا منتشر شد که اين بار تاييد کرد نه القاعده بلکه بحران اقتصادی بزرگ ترين خطر امنيتی است که ثبات سياسی جهان و سيستم ايالات متحده را تهديد ميکند. دولت های بزرگ برای مقابله با اين بحران نهايتا در مجموع تريلياردها دلار منابع حال و آتی را تحت عنوان ,نجات بانک ها, اختصاص داده اند که در عمل به معنای انتقال بدهی های موسسات ورشکسته به گردن مردم است، و چون مردم عصر حاضر با همه پس اندازها، صندوق های بازنشستگی و غيره چنين منابعی را در اختيار ندارند، دولت ها از حساب کار سال های آتی مردم و نسل های آتی برای انتقال بدهی هابه دوش مردم، اعتبارات و منابع فراهم می آورند. بعلاوه با در پيش گرفتن سياست های پولی و کاهش عمومی نرخ بهره، مردم را به اخذ وام های ارزان تشويق ميکنند تا به اصطلاح محرک اقتصادی ايجاد کنند که نتيجه آن افزايش بازهم بيشتر بدهی های مردم است. در چنين اوضاع و احوالی است که نشريه اينديپندنت روز يک شنبه 8 فوريه گزارش داد روسای بانک ها و موسسات مالی ورشکسته مشغول توزيع پاداش برای خوداز منبع ميلياردها پولی هستند که دولت انگلستان برای ,نجات بانک ها, اختصاص داده و بخشی را هم اکنون به آنها پرداخت کرده است. گزارش اينديپندنت شامل برخی اطلاعات مشخص در مورد تعدادی از اشخاصی که مشمول اين ,پاداش ها, شده اند هم بود، از جمله: لارنس فيش:
از روسای رويال بانک اسکاتلند که از دولت 20 ميليارد پوند ,کمک, دريافت کرد. به نوشته اينديپندنت اين شخص با اينکه به ندرت در مراکز بانک ديده شده است 6.6 ميليون پوند حقوق، مزايا و پاداش برای سال 2006 دريافت کرد. اودر آوريل گذشته وقتی بانک به وضعيت ورشکستگی افتاد با دريافت حق بازنشستگی به مبلغ يک ميليون پوند آن را ترک کرد.
سر فرد گودوين: مدير عامل سابق رويال بانک انگلستان، يکی از مشهورترين روسای بانکی در انگستان که به علت تصميمات ,متهورانه,، لقب Fred the Shred را گرفته بود.
اين تصميمات که اکنون آن را جنون آميز ميخوانند امکان گسترش بانک را با استفاده از مقررات زدايی نئوليبرالی و بدون پرداخت هزينه توسط سرمايه ممکن ميکرد. يکی از سردبيران گاردين او را يکی از 25 مدير مالی که مسوول بحران جاری هستند،خوانده است. پاداشی که او برای اين اعمال گرفته است به نوشته اينديپندنت اين است:
او برای سال 2007 مبلغ 4.2 ميليون پوند دريافت کرد که 2.8 ميليون پوند آن پاداش است. او در نه سالی که رئيس بانک بود در 26 معامله 30 ميليون پوند به دست آورد که تنها 1.2 ميليون پوند آن بابت هزينه های درآمد پرداخت شد. بعلاوه مزايای بازنشستگی به مبلغ 8.37 ميليون پوند به او اختصاص يافت.
پيتر کامينگز: رئيس سابق HBOS.او مسوول پرداخت 109 ميليارد پوند وام است. همان ,وام های بد, که به عنوان عامل بلافصل بحران از آن ها ياد ميشود.او هم البته برای اين سياست که حالا معلوم شده جرم جنايی بوده است مجازات نشده بلکه پاداش گرفته است. به نوشته اينديپندنت او 2.6 ميليون پوند برای سال 2007 دريافت نمود که 1.8 ميليون پوند آن پاداش است. او در ماه گذشته بازنشستگی پيش از موعد گرفت. باب دايموند: رئيس تاکنونی بانک سرمايه گذاری بارکلی و کسی که گاردين در سال 2007 نام او را با دريافت 23 ميليون دلار حقوق و مزايا درسال 2006 در راس ليست گران ترين مديران مالی خود قرار داد.
در ويکی پديا ارقام زير در مورد دريافت های او ارائه شده است:
27 ميليون پوند در سال 2006، در سال 2007، 36 ميليون پوند برابر 70 ميليون دلار وقت آمريکا و در اختيار داشتن سهام بارکلی به ارزش 65 ميليون پوند.
بر اساس استراتژی دايموند، بارکلی ارزان ترين وام ها را ميداد و بالاترين سودها را به دست می آورد. به اين ترتيب و با تقديم ارزان ترين ,بسته های قرض, او توانست بانک های خارجی را بخرد و دارايی های بارکلی را به سه برابر برساند. حالا گفته ميشود ميلياردها دلار از اين دارايي، اعداد بی ارزشی هستند که تنها روی کاغذ موسسات مالی خارجی وجود دارد و تازه به علت عدم شفافيت واقعيت ناروشن است و صاحبان بارکلی موضوع را تکذيب ميکنند و تحقيقی هم که قرار نيست صورت بگيرد. همانطور که حتی ميزان دستمزدها و پاداش های اين مديران کاملا روشن نيست. در گزارش اينديپندنت که بر اساس آمار منتشر شده رسمی تنظيم شده، مزايا و پاداش های دايموند در بحران سال گذشته از 10.425 ميليون پوند به 6.5 ميليون پوند کاهش يافت. اين ليست ادامه دارد، ولی همين دو سه نمونه به اندازه کافی روشنی بخش است. کلاهبرداران، قلب تپنده سيستم مالی سرمايه داری وقتی خبر توزيع پاداش ها در انگلستان پخش شد، برخی محافل رسمی و غير رسمی از جمله در پارلمان انگلستان از دولت در خواست کردند اقداماتی برای جلوگيری از پرداخت پاداش ها انجام دهد. کاری که در کشورهای ديگر انجام شده است. مثلا در آمريکا دولت اوباما سقف 500000 دلار را برای پرداخت دستمزد روسا تعيين کرد.
در واکنش به اين تقاضاها دولت انگليس از تعيين سقف برای پرداخت پاداش ها خودداری کرد.البته بعد برای اينکه آب روی آتش خشم مردم بريزند حرف های زيادی زدند از جمله اينکه ,نبايد به تصميمات بد پاداش داده شود,، يا آلستر دارلينک وزير دارايی انگليس روز بعد در اينديپندنت نوشت:
,جلوی پرداخت پاداش در سال 2008 را گرفته ايم., گويا سال 2008 که صدای سقوط مثل بمب ترکيد جايی برای پاداش گذاشته بود. توجيه مقامات دولت انگليس در مورد امتناع از جلوگيری از پرداخت پاداش به بانکداران بزرگ به نوشته اينديپندنت اين بود:
, آنها مدعی اند اگر برای پرداخت پاداش ها سقف تعيين شود، تلاش ها برای بهبود بانک های بيمار دچار خفقان خواهد شد. اين بانک ها ديگر نخواهد توانست بهترين آدم ها را جلب کنند، چون آنها به جای ديگر خواهند رفت., يک مقام دولتی به اينديپندنت گفت:
, البته بانک ها بايد نسبت به واکنش مردم به پرداخت پاداش ها بينديشند، ولی نبايد با از دست دادن آدم هايی که به آنها نياز دارند، به پای خود شليک کنند., جان کلام در همين ,توضيح, نهفته است:
پس تمام آن حرف ها که ,مقصر نبايد مورد تشويق قرار گيرد,، ,نبايد به کسانی که تصميم های بد گرفته اند پاداش داده شود, باد هواست. درست همان کسانی که تصميم های بد گرفته اند، به تاييد مقامات دولتی پای رونده و چابک سيستم محسوب ميشوند و چرب نکردن سبيل آنها با پرداخت های گزاف حتی در شرايط ورشکستگي، سيستم را دچار فلج ميکند. بايد توجه داشت در مورد بحران بزرگ اقتصادی کنوني، روی يک تعريف توافق رسمی بوجود آمده است:
بحران ناشی از بی احتياطی بانک ها و موسسات مالی بزرگ در بورس بازی و تقبل ريسک های بزرگ و غيرقابل توجيه بوده است. اين تعريف اگر هم کامل نباشد و اقتصاد دانان سرمايه داری را از دردسر پذيرش بحران ساختاری رها کند، لااقل اين حسن را دارد که تاييد ميکند بانکداران و سرمايه داران بزرگ طی دو دهه اخير مشغول قماربازی با اوراق بدون پشتوانه واقعی بوده اند.
نتيجه کار آنها اين شده است که حالا معلوم شده است ميلياردها دلار اوراق بهاداری که دارايی موسسات بزرگ محسوب ميشود اسنادی بی ارزش است. ارقام واقعی اين نوع اوراق بی ارزش به علت حذف نظارت و نبودن شفافيت معلوم نيست ولی در وال استريت سر به تريليون ها ميزند , بين 3 تا 12 تريليون دلار,. بنابراين در بهترين حالت و اگر خيلی دست و دلباز باشيم و همه جزييات مساله را ناديده بگيرم بايد آنها را مديران و بورس بازان و سرمايه گذاران بسياربد و نالايق به حساب آورد. در بدترين حالت آنها يک مشت کلاه بردار بوده اند. حالا چرا موسسات مالی به اين مديران بد يا در شق ديگر اين کلاهبرداران آنقدر نياز دارند که جلوگيری از پاداش به آنها شليک به موسسات بانکی محسوب ميشود؟ چرا دولت آنها را قلپ تپنده سيستم ميداند؟ هياهو در مورد پاداش ها برای لاپوشانی واقعيتی تکان دهنده تر پاسخ اين سوال را بايد در رابطه بين دولت و صاحبان سرمايه پيدا کرد نه در رابطه بين سرمايه داران و بانک ها. واقعيت اين است که مساله حقوق و مزايا و پاداش ها که اکنون به محور مباحثات مربوط به بحران جاری و ,بسته های نجات, تبديل شده، مساله اصلی نيست و اگر اين روزها حتی رسانه هايی مثل CNN اينهمه بر آن ميکوبند، و حتی به اصطلاح دست به افشاگری زده اند و کلمات قصار بزرگان در مورد طمعکاری ثروتمندان را يادآوری ميکنند، تا حدودی نيز برای هم آوايی با مردمی است که از غارتگران اموال مردم و ,دست و دلبازی, دولت ها برای نجات آنهاخشمگين اند. بايد توجه داشت مجموعه پاداش ها نسبت به بسته های نجومی کمکی که دولت ها از پول ماليات دهندگان به نجات موسسات ورشکسته اختصاص داده اند خيلی زياد نيست. مثلا به گزارش اينديپندنت پولی که رويال بانک اسکاتلند برای پرداخت پاداش به مديران خود از منبع کمک دولت اختصاص داده مجموعا يک ميليارد پوند است. اما مجموعه کمکی که دولت برای نجات اين بانک اختصاص داده است 20 ميليارد پوند است.
يا گروه مالی لويد از دولت 17 ميليارد دلار گرفته که ميليون ها دلار آن را برای پرداخت پاداش مديران خود اختصاص داده است. به عبارت ديگر اگر دولت انگليس مثل بسياری ديگر از دولت ها تدابيری برای جلوگيری از پرداخت های افراطی به مديران اتخاذ کند، باز تفاوتی در اصل ماجرا نمی کند. مساله اصلی طمع و بی تفاوتی مديران نسبت به رنج مردم و حتی عدم پاسخگويی آنها در برابر مسووليت های شان نيست. مساله اين است که دولتها بار ورشکستگی موسسات مالی را بر دوش شهروندان و حتی نسل يا نسل های آتی سوار کرده اند و اعتبارات مگا ميليونی فراهم کرده و مردم را وادار ميکنند که اوراق بی ارزش اين موسسات عملا ورشکسته را به بهايی چندين برابر ارزش واقعی بخرند.
دکتر اسماعيل حسين زاده استاد اقتصاد در يکی از دانشگاه های آيوای آمريکا محاسبه کرده که بسته ی در مجموع 8.5 تريلياردی کمک دولت آمريکا برای دميدن حيات به جان قماربازان در حال مرگ وال استريت بر هر دوش هر ماليات دهنده آمريکايی 61,594.20 دلار بار ميکند و اگر به جای ماليات دهندگان تمام جمعيت را در نظر بگيريم هر نفر آمريکايی اعم از پيرو جوان وحتی کودک نوزاد بايد 28,333.33 دلار بابت به اين موسسات مالی بانک ها بپردازند تا اوراق بی ارزش ها آنها اعتبار پيدا کند و دوباره سرپا بايستند و چاپيدن را از سربگيرند.
تازه اين رقم خالص منعکس کننده واقعيات تکان دهنده نيست و عواقب زنجيره ای اختصاص اين بودجه را نشان نمی دهد. هيچ دولت دمکراتيکی هم در اين مورد حتی اين سوال را مطرح نکرده که آيا نبايد در اين مورد از خود مردم سوال کرد. برعکس اعتراضات گسترده مردم عليه پرداخت های زوری به سرمايه داران، درکشورهای مختلف به درجات متفاوت مورد سرزنش و حتی سرکوب قرار گرفته است. در بعضی از کشورها اساسا تاکتيک ها مرتبط برای وادار کردن مردم به پرداخت هزينه به شيوه کودتايی پيش برده شده تا به حدی که احزاب اپوزيسيون مجبور شده اند به جلساتی که مقامات دولتی پشت در های بسته برای اخذ تصميمات برگزار کرده اند، حمله کنند. استدلال دولت ها اين است که اين موسسات آنقدر بزرگ هستند که نمی توانيم بگذاريم ورشکسته شوند زيرا آنها تمام جامعه را با خود غرق خواهند کرد. تاکتيکی که نوامی کلاين آن را تاکتيک شوک و وحشت ميخواند. ميخواهندبا وحشت زده کردن مردم از ,فاجعه, های آتی فاجعه آفرينان بالفعل را نجات دهند. سوال اين است چرا همه ما سوار قايقی هستيم که کلاهبردارها آنها را ميرانند؟ تازه حتی اگر اين سوال اساسی را مطرح نکنيم، باز جای اين سوال هست:
آيا راه ديگری برای نجات از وضع کنونی و راندن قايقی که سرمايه داران سکان آن را به دست دارند، به سوی آب ها آرام تر وجود ندارد؟ چنين راه حل هايی وجود دارد. حتی قوانين خود بازار نيز راه حل ديگری را پيش می نهد. همانطور که بسياری از اقتصاددانان منتقد پيشنهاد کرده اند، ميتوان اجازه داد بازار وظيفه خودرا به سرانجام برساند و قيمت واقعی اين موسسات راتعيين کند. بگذارند تعدادی از آنها تصفيه و نابود شوند و بقيه را کسانی پيدا ميشوند که با بهای واقعی شان بخرند. به هرحال بالنسبه موسسات سالم تري، دولتی يا خصوصي، ايجاد ميشود و با نصب مديران مسوول و لايق تر بازار مالی را اداره ميکند. دولت های نيز ميتوانند به جای اختصاص تريليون ها برای اعتبار دادن به اوراق بی ارزش سرمايه داران، پول مردم را به برنامه هايی اختصاص دهند که توليد را تشويق کند، بازار کار را راه بيندازد، به مردم ناتوان در پرداخت اقساط وام ها کمک کند. طبيعتا بخشی از اين کمک ها هم کمک های اجتماعی خواهد بود. به عبارت ديگر منتقدان حتی در چارچوب بازار هم راه حل هايی ارائه ميدهند که ميله کمک را بطرف مردمی که از بحران متضرر شده اند خم ميکند. اما دولت ها راه حل هايی را برگزيده اند که ميله را به طرف نجات سرمايه داران بزرگ مالی خم ميکند و اگر در برنامه های پيشنهادی آنها طرح هايی هم در جهت کمک به محيط زيست يا راه انداختن بازار کار و توليد هست همه حول محوری قرار دارد که سرانجام به احيای موقعيت انحصاری سرمايه دران بزرگ و بويژه سرمايه مالی می انجامد. از قبيل تمرکز بيشتر سرمايه در دست عده بازهم کمتر، فراهم کردن زمينه خريد مستغلات به بهای ارزان و امکان بورس بازی جديد حول آن، فراهم کردن زمينه مقروض کردن بيشتر مردم نسل کنونی و نسل های آتی از طريق بازی با نرخ بهره و امثال آن. نکته اصلی اينجاست:
رابطه دولت های سرمايه داری با بازار و سرمايه داران. افسانه استقلال کامل دولت از طبقات يک توصيف ژورناليستی در معرفی نيروهای چپ و راست جاافتاده که به شدت گمراه کننده است. به اين ترتيب که ,چپ , را مدافع دولت و دخالت دولت و ,راست, را مدافع استقلال از دولت و مخالف مداخله دولت تعريف ميکنند. در دوره نئوليبرالی که سياست خصوصی کردن هاپيش برده شد، اين تعريف بيش از پيش جاافتاد. زيرا نيروهای چپ طبيعا با انتقال اموال مردم به مالکيت مشتی سرمايه دار که اغلب هم به ثمن بخس صورت گرفت مخالفت ميکردند. اما تعريف مزبور نه فقط آشفته ذهنی بوجود می آورد بلکه فريبکارانه هم است. آشفته ذهنی بوجود می آورد زيرا نمی گويد کدام دولت و چه نوع مداخله گری. فريبکارانه است زيرا همه دولت ها بويژه دولت های سرمايه داری اساسا مداخله گر هستند. در دوره هايی اين مداخله ها به شيوه ای که برای اکثريت مردم کمتر مريی است پيش برده ميشود. در دوره بحرانی مثل دوره کنونی ديگر آفتاب را نميتوان با کف دست پوشاند. مثلا دوره نوليبرالی را در نظر بگيريم. در اين دوره مقامات دولت های سرمايه داری بويژه در اتحاديه اروپا و آمريکا و نيز مقامات موسسات مالی بين المللی راه را برای مصادره اموال مردم،کاهش هزينه ها و ماليات های سرمايه داران، صرف بودجه های عمومی برای به راه انداختن کسب و کار سرمايه داران و حتی کمک مستقيم مالی به آنها، تسهيم منابع بر اساس اولويت های آنها حتی در جهت توليد اسلحه، مداخله مستمر در روابطه کار و سرمايه برای خلع سلاح کردن کارگران، ايجاد سرمايه داری قمارخانه ای با همه مخفی کاری های آن... بازکردند.در برخی از کشورهای بويژه خود آمريکا سرمايه داران خود به دولت آمدند يا بطور متناوب بين دولت و وال استريت نقل مکان کردند تا اين برنامه ها را به اجرا در آورند. حتی در مورد اخص بحران مالی کنونی اگر قرار باشد مچ مقصران اصلی بحران مالی کنونی گرفته شود، قبل از مديران موسسات مالی بايد به سراغ مقامات دولتی رفت. حالا ديگر همه روزنامه خوان ها ميدانند پايه بحران مالی کنونی توسط تيم اقتصادی رابرت رابين – لاری سامرز در دولت کلينتون گذاشته شد.
آنها بودند که قانون
Glass-Steagall را که برای بانک های سرمايه گذاری و تجاری محدوديت ايجاد ميکرد حذف کرده و با مقررات زدايی از سرمايه مالی برای بورس بازان اين امکان را فراهم کردند که به دور از شفافيت و در کمال رازداری و مخفی کاری و بدون نياز به پاسخگويی به شيوه مافيايی و قمار خانه ای به بورس بازی بپردازند. حالا معلوم شده بلايی که اين تيم بر سر مردم روسيه آورده واموال عمومی را با انتشار ,اسناد مالکيت, بی خرج و مخارج در اختيار چند اوليگارش گذاردند، به شکلی ديگر بر سر مردم کشورهای خودشان آورده اند. ,کميته نجات جهان,، نامی که مجله تايم بر تيم سه نفره ی رابين، سامرز، آلن گرين سپان گذارده بود، مسوول سياسی غرق کردن جهان در بحران کنونی است. اين ماموريت البته از آغاز در خدمت سرمايه دارانی بود که از همه بزرگ تر بودند و به نسبتی که حجم ثروت شان افزايش می يافت، تعدادشان کاهش پيدا ميکرد. سرمايه دارانی که چنان بزرگ اند، چنان اندک اند، چنان سر سياست جهان کنترل دارند که حالا لقب ,اليگارش های جهان, به آنها داده شده است. ,کميته نجات جهان, که متشکل از مقامات درجه اول دولتی بود، فقط خالق اليگارش های روسيه نبود، سيستم اليگارشی را درتمام جهان مستقر ميکرد. با اين تفاوت که در روسيه واقعيت همزمان با ارتکاب جرم برملا ميشد، اما کشف ناگهانی و تکان دهنده حقيقت در دوره بحران کنونی باعث شده که سيستم کنونی را
, OOOOBS!Oligarchy , بخوانند
. حرف مقام دولتی انگليس گفته بود ,بانک ها نبايد به پای خود شليک کنند, با اندکی دستکاری در کلمات کاملا درست است:
دولت های سرمايه داری نميتوانند به پای خود شليک کنند. بحران يا غير بحران، آنها هميشه مسايل را در اساس به نفع سرمايه دار حل ميکنند. همين بود که در قرن 19 ,ديکتاتوری دولت, ميخواندند، يعنی آن زور فشرده و مبتنی برقانون که کنش ها و واکنش ها در جامعه را نهايتا در خدمت سرمايه جهت ميدهد. بر همين اساس بود که کارل مارکس از لزوم يک ديکتاتوری کارگری صحبت کرد، تزی که بعدها به ابتذال کشيده شده و ديکتاتوری مرادف با استبداد حتی استبداد مشتی بوروکرات حزبی تعريف شد. دولت به عنوان زور متمرکز برفراز جامعه نميتواند پديده ای مورد علاقه دموکرات های راديکال باشد و اگرسوسياليست ها و دموکرات های راديکال آن را می پذيرند و از آنارشيسم و نفی کامل دولت و حزب به جد فاصله ميگيرند به خاطر آن است که آن را ,شر لازم, ميدانندو نميخواهند مردم را در مقابل قدرت سرمايه داران و دولت شان خلع سلاح کنند. شری که به موازات کاهش قدرت طبقات صاحب امتياز طبيعتا بايداز حجم و قدرت آن به نفع خوداداری عموم مردم کاسته شود. اگر جهان با چنين شرايطی خيلی فاصله دارد، به خاطر اين است که در نيمه دوم قرن بيستم سرمايه داران دولت و حتی پارلمان ها را به ملک و ابزار شخصی خود تبديل کرده اند. نگاهی به مقاله تکان دهنده جرج مونبيه در مورد نمايندگان پارلمان انگلستان نياز به يک کلمه اضافی برای اثبات اين حقيقت را زايد ميکند:
, ويليام هاگ 20 برابر پولی که ميگيرد تا مردم را نمايندگی کند، پول ميگيرد تا مردم را نمايندگی نکند. ما نمی دانيم برای 54 شغل ديگری که دارد دقيقا چقدر به او می پردازند، زيرا اعضای مجلس مجبور به افشای مقدار پولی نيستند که بابت خدماتی می گيرند که مستقيما به وظايف نمايندگی شان مربوط نيست. ولی او بايد حدود يک ميليون پوند درسال درآمد داشته باشد., يعنی ويليام هاگ مثل بسياری ديگر از نمايندگان از صاحبان سرمايه 20 برابر حقوق پارلمانی دريافت ميکند تا از کرسی پارلمانی در خدمت منافع آنها استفاده کند.
بحران کنونی يک بار ديگرنادرست بودن افسانه استقلال کامل دولت از طبقات را افشا کرد. دولت های سرمايه داری صرفنظر از اينکه دمکراسی باشند يا استبدادي، صرفنظر از اينکه محافظه کارباشند يا ليبرال يا سوسيال دمکرات، ماهيت معينی دارند. اين ماهيت را رابطه آنها با بازار و سرمايه دار تعيين ميکند. آنها البته با هم متفاوت هستند و تفاوت های شان ميتواند بسيار بزرگ و تاثير اين تفاوت ها در زندگی روزمره مردم به نوبه خود بسيار مهم باشد، اما رابطه آنها با بازار و سرمايه خط سرخی است که همه آنها را به هم وصل ميکند. به همين دليل است که مايکل هودسن اقتصاددان آمريکايی که خود سال ها با وال استريت کار کرده است در واکنش به بسته های تريلياردی اوباما، دولت او را بوش 3 يا کلينتون 5 و حتی ريگان 8 خواند:, زيرا ازدهه 80 تاکنون بخش مالی به هزينه نيروی کار و ,ماليات دهندگان,، بطور ثابت به تصرف پول مشغول بوده است.,
* اين دولت ها 30 سال است با خلع يد از مردم سلاطين مالی معاصر را به اوجی از ثروت و قدرت رسانده اند که در طول تاريخ جهان بی سابقه بوده است و همانطور که قاعده تاريخ است انبوهی از روشنفکران راست و همراهان هميشگی جريان باد، ,احسنت گويان, در ستايش از آنها و ,هوشمندی , ها و مزايای ,اقتصاد آزاد, شان رنگ رو از پيروان و فدائيان آئينی بردند. آيا حالا بايد از اين سرمايه داران توقع داشت به ميل خود از قله ای که برآن نشانده شده اند، فرود بيايند؟ بانکداران انگليس وقتی با هياهوی مربوط به پرداخت پاداش ها و خشم مردم روبرو شدند، در يک کنفرانس مطبوعاتی ظاهر شدند که مثلا عذرخواهی کنند، ولی چيزی که در سخنان آن ها نبود عذرخواهی بود.برعکس آنها يادآوری کردند اين ,بحران لعنتی, چقدر به آنها بيش از ديگران ضرر رسانده است. يک تحليل گر اينديپندنت که آشکارا از تکبر و بی توجهی کامل اين بانکداران جا خورده بود نوشت اينها واقعا نسبت به دولت مردان استاد هستند، چيزی بالاتر از استاد هستند. اما آيا برآنها حرجی هست؟ قشری که هسته اصلی يک نظام را تشکيل ميدهد و امتيازات ويژه آن را به خود اختصاص ميدهد همدردی اش با مردم هرگز از سطح صدقه و ,فيلانتروپی, بالاتر نمی رود.
حالا چه اين نظامی باشد که از درون حرمسراهای صفوی اداره ميشود، چه نظامی که واليان اسلامی بر ,امت, خود تحميل کرده اند، يا نظامی که از وال استريت احکام آن صادر ميشود. آنها غارت مردم را ,حق, خود ميدانند که به تاييد دولت ها ,قانونی, ميشود. هرکارديگر خلاف آن را به حساب ,نيکوکاری, و ,بخشندگی, خود ميگذارند.آنها خود را محور کائنات ميدانند.در حقيقت زمانی که تونی بلر آقای ,Fred the Shred, مديرعامل رويال بانک اسکاتلند را به چکرز برد و به او مقام شواليه گری داد تا موفقيت دولت خود را تضمين کند، لشگر احسنت گويان به سر فرد گودوين لقب , Master of the Universe, داده بودند. به نظر قشرهای ممتاز کائنات با وجود آنهامعنا پيدا ميکند وبدون وجود آنها معنای خود را از دست ميدهد. بنابراين آنها هرگز شيوه زندگی خود و شيوه ای که با آن زندگی خود را فراهم کرده اند رها نميکنند و جز با تيپا نمی توان آنها و تخت سلطنت شان را معلق کرد.

*عکس صفحه اول سر فرد گودوين منابع
* اينديپندنت:پرداخت پاداش به صاحبان بانک ها
*مقاله اسماعيل حسين زاده در مورد بحران مالی و ,بسته های نجات, دولتی
*مقاله مايکل هودسن در مورد سياست دولت اوباما در رابطه با بحران مالی
* برای خواندن مقاله جرج مونبيه در مورد تهی کردن دموکراسی از معنايش به ترجمه آن در روشنگری در لينک زير مراجعه کنيد. http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20050321225600.html
25
بهمن 1387

غزه؛ خون جای بارون می چکه!

۲۲ بهمن ۱۳۸۷ admin
این یکی دیگر از ترفندهای صهیونیستی است که قصد القای این نکته را دارند که یهودی ها ابتدا زمین های فلسطینی ها را خریده بودند و حالا فلسطینی ها پشیمان شده اند.اما باز هم آمارها، با این ادعای تبلیغاتی تفاوت بسیار فاحشی دارند. طبق آمارها، از سال ۱۹۶۷ و جنگ ۶ روزه به بعد، صهیونیست ها بارها به همان مقدار زمین باقیمانده فلسطینی ها هجوم برده اند و تا به حال ۱۲۱ شهرک یهودی نشین و ۱۰۶ پایگاه نظامی در همین زمین که خودشان بعد از غصب سایر زمین های فلسطینی ها باشد، ساخته اند. در برابر فلسطینی ها صفربار به زمین های تحت تصرف صهیونیستی هجوم برده اند!
م. قدیریان سایت دانشگاه صنعتی شریف

اعداد و ارقام همیشه گویا هستند؛ به خصوص وقتی که چنین فاجعه ای در حال وقوع است و جز زبان عدد و رقم، هیچ زبانی نمی تواند عمق فاجعه را نشان دهد.
حق با غربی هاست؟
از نظر رسانه های غربی این جنگ هم اقدام متقابل صهیونیست ها در برابر حملات فلسطینی هاست. اما آیا این تصویر هیچ شباهتی به واقعیت دارد؟ جواب آمارها خیلی قاطع است؛ نه. تعداد فلسطینی های کشته شده از ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۰ تا ۳۰ نوامبر ۲۰۰۸( یعنی تا قبل از جنایات غزه)، دقیقا ۴/۵ برابر کشته های صهیونیست ها در همین تاریخ است؛ ۴۸۹۷ فلسطینی و ۱۰۶۲ اسراییلی. جالب است بدانید که منبع این آمار، «مرکز صهیونیستی حقوق بشر در سرزمین های اشغالی» بوده است. جالب تر از این هم هست؛ بیشتر تلفات صهیونیست ها اصلا ربطی به فلسطینی ها نداشته. به یک آمار دیگر از یک منبع صهیونیستی توجه کنید:
طبق نوشته روزنامه صهیونیستی«معاریو» (شماره ۱۰ اکتبر ۲۰۰۵) در سال ۲۰۰۵ کلا ۷۶ سرباز اسراییل مرده اند. از این تعداد ۳۰ نفر خودکشی کرده اند؛ ۲۶ نفر در تصادف کشته شده اند؛ ۱۴ نفر به خاطر بیماری مرده اند و فقط ۶ نفر در نبرد با رزمندگان مقاومت کشته شده اند. پس خودتان حساب آن ۱۰۶۲ نفر را بکنید.
این زمین مال کی است؟
این یکی دیگر از ترفندهای صهیونیستی است که قصد القای این نکته را دارند که یهودی ها ابتدا زمین های فلسطینی ها را خریده بودند و حالا فلسطینی ها پشیمان شده اند.
اما باز هم آمارها، با این ادعای تبلیغاتی تفاوت بسیار فاحشی دارند. طبق آمارها، از سال ۱۹۶۷ و جنگ ۶ روزه به بعد، صهیونیست ها بارها به همان مقدار زمین باقیمانده فلسطینی ها هجوم برده اند و تا به حال ۱۲۱ شهرک یهودی نشین و ۱۰۶ پایگاه نظامی در همین زمین که خودشان بعد از غصب سایر زمین های فلسطینی ها باشد، ساخته اند. در برابر فلسطینی ها صفربار به زمین های تحت تصرف صهیونیستی هجوم برده اند!

این آمار را یک کمیته اروپایی خواهان صلح، با عنوان Now peace منتشر کرده است. مبنای نظر این کمیته، بازگشت به مرزهای سال ۱۹۶۷ است که رژیم صهیونیستی همان را هم با جنگ به دست اورده بود ولی می بینید که این رژیم حتی به همان مرزهای تحمیلی هم پایبند نیست.
آنها هم تلفاتی داشته اند؟
یکی دیگر از القائات رسانه های غربی این است که صهیونیست ها هم تلفات و خسارات بسیاری متحمل شده اند. برای بررسی صحت و سقم این گزاره باز هم آمارها می توانند کمک کننده باشند.

طبق آمار، از ۲۹ سپتامبر سال ۲۰۰۰ تا ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۸، ۳۳ هزار و ۳۴ فلسطینی مجروح شده اند و ۸ هزارو ۳۴۱ صهیونیست. یعنی به ازای هر یک صهیونیست، ۴ فلسطینی مجروح شده اند.
از بین این ۳۳ هزار و ۳۴ فلسطینی مجروح شده اند و ۸ هزار و ۳۴۱ صهیونیست.
یعنی به ازای هر یک صهیونیست، ۴ فلسطینی مجروح شده اند.
از بین این ۳۳ هزار فلسطینی، ۲هزار و ۵۰۰ فلسطینی مصدومیت منجر به نقص دائمی پیدا کرده اند و از ان ۸ هزار صهیونیست هم فقط ۲۶ نفر.
کشتن تنها روش آنهاست؟
صهیونیستها به جز کشتار و تخریب خانه های فلسطینیروش های دیگری هم برای بیرون کردن صاحبان سرزمین قدس دارند؛ آنها از اهرم های اقتصادی هم استفاده می کنند.
به یک آمار دیگر توجه کنید؛ در سال ۲۰۰۸ میزان بیکاری بین صهیونیستها ۷/۳ درصد و در همین سال، میزان بیکاری فلسطینیها ۲۳ درصد بوده است. منبع آمار مربوط به صهیونیست ها، سایت رسمی سازمان سیا، است و آمار مربوط به فلسطینی ها از گزارش سالانه بانک جهانی برداشته شده است. در گزارش بانک جهانی آمده که سال ۲۰۰۸ میزان فقر بین فلسطینی ها به بیشترین میزان خود رسیده است؛ درآمد متوسط فلسطینی ها نسبت به سال قبل، ۴۰ درصد کاهش یافته و ۶۷درصد فلسطینی ها در فقر به سر می برند. این گزارش صراحتا می گوید که فقر فلسطینی ها سیاستی است که از ظرف صهیونیست ها اعمال میشود. در اصل اهرم های فشار اقتصادی از دیگر روش های رژیم های صهیونیستی در جنگ با فلسطینی هاست.
یعنی از خودشان دفاع می کنند؟
اگر هنوز هم قرار باشد حرف رسانه های غربی که میگویند صهیونیست ها دارند جواب حملات را می دهند باور کنیم، آن وقت با این آمار باید چه کنیم که تا به حال خانه هیچ اشغالگری از طرف فلسطینی ها خراب نشده است و در عوض از سال ۱۹۶۷ تا پایان سال ۲۰۰۶، ۱۸ هزار و ۱۴۷ خانه فلسطینی توسط صهیونیستها خراب شده است؟ جالب است بدانید که این آمار را «کمیته صهیونیستی مبارزه با تخریب منازل» منتشر کرده است.
آیا هر دو طرف مقصرند؟
باز هم این یکی دیگر از القائات رسانه های غربی است که هر دوطرف درگیریها به یک اندازه مقصر هستند اما این یکی خبر هم غلط است. آماری که دراین مورد وجود دارد، آمار قطعنامه های صادره از طرف سازمان ملل است. از سال ۱۹۵۵ که اولین قطعنامه سازمان ملل درباره فلسطین صادر شده که از این تعداد ۶۵ قطعنامه در محکومیت رژیم صهیونیستی و صفر قطعنامه علیه فلسطینی ها بوده است.
آیا آنها راست میگویند؟
صهیونیست ها و رسانه های وابسته به آنها خیلی دوست دارند که تصویر خودشان را به صورت کشوری متمدن و دموکراتیک نشان دهند که از طرف گروهی غیرمتمدن و دشمن دموکراسی مورد هدف قرار گرفته است.
اما آمارها چیز دیگری را نشان میدهند؛ اینکه صهیونیست ها هیچ نوع پایبندی به موازین دموکراسی ندارند و طبق گزارش «موسسه حقوق بشر ماندلا» رژیم اشغالگر قدس بیشترین تعداد زندانیان سیاسی را در دنیا دارد.
از ابتدای سال ۲۰۰۰ میلادی تا ۳۱ مارس ۲۰۰۷، رژیم اشغالگر قدس یک هزار و ۷۵۶ فلسطینی را به دلایل سیاسی بازداشت کرده و در مقابل، در حکومت خودگردان فلسطین، تنها یک زندانی صهیونیست وجود دارد طبق گزارش«موسسه حقوق بشر ماندلا» رژیم اشغالگر قدس از زمان تشکیلش در سال ۱۹۶۷ تا به حال، ۶۵۰ هزار فلسطینی را زندانی کرده که این تعداد، ۲۰ درصد کل جمعیت فلسطین در سال ۱۹۶۷ است
.
همه اینها نشان میدهد که آنها راست نمی گوید.
میتوانید اینجا را هم کلیک کنید تا علاوه بر دروغی که همشهری جوان به آن اشاره کرده بود، ۵ دروغ بزرگ دیگراسراییل در مورد حملات غزه را بخوانید. به عنوان مثال یکی از دروغهایی که در این مطلب توضیح داده شده است و ما هم شنیده ایم، این است:” اسرائیل مسئول کشته شدن غیرنظامیان نیست، چون که از قبل به فلسطینی‌ها هشدار داده بود فرار کنند تا مورد هدف قرار نگیرند.”کاریکاتور زیر را هم که یه کاریکاتوریست برزیلی به نام کارلوس لاتوف درباره همین دروغ کشیده است، ببینید. گویای همه چیز درباره این دروغ بزرگ هست!
ارتش اسرائیل با ریختن اعلامیه‌ بر فراز غزه به شهروندان هشدار می‌دهد
«برای ایمنی خودتان خانه‌هایتان را ترک کنید»
اما انگار فراموش کرده که در گتوی غزه جایی برای فرار وجود ندارد. (منبع)
یه مطلب جالب دیگه هم هست که توصیه میکنیم بخوانید. در این پست به پرسش های ساده ای نظیر اینها پاسخ هایی داده شده است که شاید سوال خیلی از شماها هم باشند :
-۱چه نیازی به دانستن اطلاعاتی در مورد حوادث اخیر فلسطین است؟
۲-مگر فلسطین تاکنون در اشغال اسراییل نبوده که اکنون از حمله اسراییل به غزه صحبت می کنیم؟
۳-کرانه باختری ،غزه و محله های بمباران شده ای چون«التفاح»در کجا واقع شده اند؟۴-حماس،کتائب الاقصی،جهاد اسلامی و سرایا القدس چه کسانی هستند و چه ارتباطی با حوادث اخیر دارند؟
۵-دلیل حمله اسراییل به غزه چیست؟
۶-ارتش اسراییل چه واحدهایی را علیه حماس بکار گرفته است؟
۷-توان نظامی حماس به چه میزانی است؟
۸-تاکنون در زمینه دیپلماتیک چه اقداماتی صورت گرفته و ارزیابی نهایی این بحران چیست؟