۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

محکوميت اعمال خلاف اسراييل را لوث نکنيد،

محمد برقعی

پاره‌ای از ايرانيان در اثر آن که حکومت‌شان فرصت‌طلبانه حمايت از فلسطينيان را بهانه‌ای برای مشروعيت‌بخشيدن به بی‌دادهای خود قرار داده‌است در حمايت از مردم فلسطين چنان جانب احتياط را دارند که حتی در محکوم‌کردن اين جنايت آشکار هم بر آن هستند که فلسطين هم‌راه و هم‌سنگ با اسراييل بايد محکوم شود… خشم مردم ما از حکومت خودمان عينکی شده بر ديدگان در نگاه به مساله فلسطين و اسراييل

www.mborghei.com

حمله وحشيانه نظاميان اسراييل به کاروان کشتی‌های صلح‌دوستانی که از سر انسانيت به همدلی و ياری مردم محروم و ستمديده فلسطين می‌رفتند از سوی بيشتر جهانيان محکوم شده است اما پاره‌ای از ايرانيان در اثر آن که حکومتشان فرصت‌طلبانه حمايت از فلسطينيان را بهانه‌ای برای مشروعيت بخشيدن به بيدادهای خود قرار داده است در حمايت از مردم فلسطين چنان جانب احتياط را دارند که حتی در محکوم کردن اين جنايت آشکار هم بر آن هستند که فلسطين همراه و هم سنگ با اسراييل بايد محکوم شود. از آن جمله آقای فرخ نگهدار است که اعلاميه‌ای را که توسط ۷۵ نفر از روشنفکران ايرانی در محکوميت اين عمل صادر شده را سخت مورد نکوهش قرار داده و آن را شتاب‌زده، احساساتی و بنيادگرايانه خوانده و نبود آن را بهتر از بود آن دانسته است. و گفته‌اند که زبان اعلاميه تند است، که ظاهرا اشاره به اين دارند که در آن گفته شده حکومت اسراييل سرشت اشغالگر دارد و بعد هم تا بدانجا رفته‌اند که مدعی شده‌اند ما امضاء کنندگان اين بيانيه خواستار نابودی اسراييل هستيم!

از آنجا که اين خطا نه از سوی يک نفر و نه در يک مورد خاص است بلکه خشم مردم ما از حکومت خودمان عينکی شده بر ديدگان در نگاه به مساله فلسطين و اسراييل تا حدی که اعلاميه ديگری در همين زمينه و با امضاء شماری از جوانان درآمده که گويی وزارت امور خارجه اسراييل آن را نوشته است. از اين روی شکافتن اين موضع و تشريح دليل اين خطا شايد مفيد باشد.

ريشه اين خطا نه فقط در انديشه و داوری جدا نکردن «واقعيت» از «حقيقت» بلکه در بهم آميختن اين دو است. «واقعيت» امری است سياسی که هويت آن مبتنی بر قدرت است.

«حقيقت» امری است اخلاقی که از ارزش‌ها و باورها می‌جوشد و هرچه آن ارزش‌ها فراگيرتر باشند آن حقيقت نيز بيشتر مورد قبول قرار می‌گيرد. اربابان قدرت می‌کوشند با تکرار واقعيت آن را به حقيقت تبديل کنند.

اکنون کاربرد اين دو مفهوم را در رابطه با اسراييل و اشغال فلسطين بررسی می‌کنيم. واقعيت: اسراييل دولتی يهودی و نيرومند در خاورميانه است که نه تنها نابودی آن ممکن نيست بلکه هر ادعايی از اين دست يا از سر خشم و نادانی است يا از سر فرصت‌طلبی سياسی و عوام فريبی؛ همان گونه که کشور آذربايجان يا شهر هرات به ايران باز نمی‌گردد. اين گونه سخنان هيچ حاصلی ندارد جز آن که نيروهای بنيادگرای متعصب را تقويت کرده و صدای يهوديانی را که خواستار همزيستی مسالمت‌آميز با همسايگان فلسطينی خود هستند خفه کند.

حقيقت: آيا اين سرزمين به يهوديان تعلق داشته و دولت اسراييل حق ديرينه يهوديان را گرفته يا اين سرزمين فلسطينيان است که اسراييل به زور آن را اشغال کرده‌ است؟ اسراييل ادعای خود بر اين خاک را به سه دليل توجيه می‌کند که در ذيل تشريح می‌شود.

۱ ـ تاريخی: يهوديان ساکنين اصلی اين سرزمين بوده‌اند که حال پس از دو هزار سال سرزمين آبا و اجدادی خود را بازپس گرفته‌اند. اين استدلال دو ايراد بنيانی دارد. نخست آن که با اين استدلال کشور آمريکا و کانادا بايد به بوميان سرخ‌پوست و بيشتر آمريکای لاتين به اولاد ماياها پس داده شود. شهر استانبول به ايتاليايی‌ها پس داده شود چون از اصل توسط کنستانتين امپراتور روم ساخته شده است و شهر اسکندريه مصر هم بايد به يونانيان پس داده شود. ثانيا بسياری از همان يهوديان که دو هزار سال قبل ساکن اورشليم بوده‌اند بعدها مسيحی شدند، و بخش وسيعی از همان مسيحيان يا يهوديان اوليه مسلمان شدند لذا در حقيقت مردم کنونی فلسطين بيشتر اولاد همان يهوديان اوليه هستند تا يهوديان مثلا اتيوپی يا ساير کشورهای اروپايی که در اثر قرن‌ها زيست در مناطق ديگر و ازدواج با مردمی ديگر اصالت نژادی خود را از دست داد‌ه‌اند.

۲ ـ دينی: اين که خداوند اين سرزمين را به قوم يهود بخشيده است و اين نيرومند‌ترين انگيزه بسياری از مومنان و به ويژه اهالی شهرک‌نشين‌های يهودی برای تصرف خانه‌های فلسطينيان است، بگذريم از اين که اين خوانش از تورات مورد اعتبار همه يهوديان نيست ولی بر فرض آن که باشد اين نظر فقط برای معتقدين به همان دين اعتبار دارد نه برای مردم ديگر و هيچ کس به اعتبار اعتقادات خودش حقی بر مايملک ديگری نمی‌يابد، که اگر چنين می‌شد هر کسی به کتاب خود استناد می‌کرد و هرج و مرج عظيمی بر جهان حاکم می‌شد.

۳ ـ مصوبه سازمان ملل: اگر از اين نکته صرف‌نظر کنيم که کشورهای نيرومند غربی به دلايل مختلف، از جمله عذاب وجدان حاصل از هولاکاست، اين سرزمين را به بازماندگان آن قتل‌عام واگذار کردند و سعی کردند گناه خود را به هزينه مردمی که در آن ماجرا نقشی نداشتند جبران کنند. اما به هر دليل اين تصميم گرفته شد .ولی حال دولتی که هيچ يک از مصوبات همان سازمان ملل را نمی‌پذيرد نمی‌تواند به اعتبار آن قطعنامه استناد کند. دولتی که با ياغيگری کامل همه قطعنامه‌های سازمان ملل را انکار می‌کند؛ از جمله تمام قطعنامه‌های سازمان ملل متحد که به مرزهای سال ۶۷ برمی‌گردد و يا از ساخت شهرک‌های يهودی نشينان دست بردارد و يا ديواری را که در خاک فلسطين کشيده از بين ببرد و از محاصره غزه دست بردارد. و اين به مسخره گرفتن قطعنامه‌‌های سازمان ملل تا بدانجا ادامه يافته که حال برخلاف هرگونه موازين عقلی و حقوقی از پذيرش قطعنامه اخير شورای امنيت مبنی بر آن که يک گروه تحقيق بين‌المللی بی‌طرف در مورد واقعه حمله به کشتی‌های عازم غزه در آب‌های بين‌المللی تحقيق کند سر باز می‌زند و کسی که خود مورد اتهام است بر خلاف تمام موازين حقوقی و عقلی می‌خواهد تحقيق و داوری در مورد جرم خودش را بر عهده بگيرد؛ آن هم با کارنامه سياهی که در موارد مشابهی چون قتل‌عام تل زعتر و صبره و شتيلا و حمله به جنوب لبنان دارد.

بدين ترتيب دولت اسراييل هيچ گونه «حقانيتی» در مورد تصرف سرزمين فلسطينيان ندارد و از زوايه حقيقت‌گويی و حقوق بشری می‌توان آن دولت را از بنيان اشغالگر خواند.

راه چاره: از آنجا که مراجعه به حقيقت هيچ مشکلی را حل نمی‌کند و تجاوزگری و توسعه‌طلبی جزو ماهيت همه حکومت‌ها است ـ از جمله حملات ايرانيان به هند و استقرار اروپاييان در خاک آمريکا ـ راه درست مراجعه به واقعيت است؛ ميدانی که در آن امکان يافتن راه حل سياسی وجود دارد.

ديديم که «واقعيت» را نه «حقيقت» که قدرت تعيين می‌کند. تا اواسط قرن بيستم اين قدرت تنها قدرت نظامی بود اما با رشد بشريت حقوق بشر و مبارزات مردمی و افکار عمومی بعنوان يک سلاح نيرومند در صحنه سياست وارد شده و هر روز هم بر قدرت آن افزوده می‌شود و با گسترش روابط الکترونيکی و روزنامه‌نگاری شهروندان و وجود دولت‌های دموکرات اين سلاح اخلاقی حتی گاه قدرت سلاح نظامی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.

از آنجا که واقعيت برآيند نيروهاست لذا تا نشستن بر سر ميز مذاکره هر سو سعی در افزايش قدرت خود می‌کند. از اين رو سازمان‌ها و فعالان حقوق بشری که سلاحشان بسيج افکار عمومی مردم جهان است در اين مرحله بايد دست به افشای جنايات دولت اسراييل بزنند. آنان نمی‌توانند در مورد نيروی اشغالگر با همان زبانی صحبت کنند که در مورد مردم فلسطينی قربانی. سازمان‌ها و فعالان مذکور در اين مرحله نمی‌توانند افشا نکنند که حاکمان افراطی کنونی اسراييل عامل اصلی تشنجات منطقه هستند، نمی‌توانند از زجری که مردم در محاصره غزه می‌برند نگويند و افشا نکنند که اسراييل از هر گونه مصالحه و صلحی سر باز می‌‌زند، نمی‌توانند نگويند که «سرشت ماجراجوی اين حکومت» آگاهانه راه را بر هر گفت و گويی می‌بندد و راه حل تشکيل دو کشور فلسطين و اسراييل را نمی‌پذيرد.

محمود عباس را که تمام سرمايه آبروی خود و «الفتح» را بر سر مذاکره با فلسطين گذاشته تا جايی که با «حماس» درگيری نظامی پيدا کرده است، بی‌اعتبار می‌کند و با ادامه ساختن شهرک‌های يهودی‌نشين در کناره باختری آگاهانه دولت خودگردان فلسطين به دنبال صلح را ضعيف می‌کند و «حماس» و احمدی‌نژاد و القاعده را تقويت می‌کند تا به بهانه اعمال خشن آنان به توسعه‌طلبی خود ادامه داده و از پذيرش قطعنامه‌های سازمان ملل و حتی پيشنهادات کنفرانس صلح سر باز زند. يا تريک سيل، از روزنامه‌نگاران معتبر جهان در کتاب خودش A Gun for Hire با مدارک بسيار نشان داده که چگونه ابوندال از رهبران تندروی فلسطين پس از جدايی از «الفتح» با همدستی «موساد» سران ميانه‌رو فلسطين را ترور می‌کرد تا تندروهايی چون «حماس» قدرت بگيرند.

دولت اسراييل با تکرار «واقعيت» زورمدارانه خود سعی می‌کند اشغال سرزمين فلسطينيان را بعنوان حق و «حقيقت» به جهان ارايه دهد تا آن که هر کس که به اين زورگويی‌ها اعتراض می‌کند آن را مخالف يهوديان اعلام کند، حتی کاری می‌کند که در همين روزها نام‌آورترين خبرنگار ويژه کاخ سفيد يعنی خانم هلن توماس در سن ۹۰ سالگی و بيش از ۷۰ سال اعتبار روزنامه‌نگاری مجبور به استعفا شود چون گفته است که اين سرزمين متعلق به فلسطينيان است، يعنی «حقيقت» را گفته و بيان اين «حقيقت» و تمايز آن از «واقعيت “آن هم در کشوری که اصل آن بر آزادی بيان است، چنان برای لابی اسراييل غير قابل تحمل است که گويی در ايران و زير تسلط حکومت اسلامی کسی جسارت پيدا کند و قرآن را باطل بخواند يا به حضرت رسول توهين کند.

کسانی که همه امور را از زاويه قدرت سياسی و مماشات با قدرت نگاه می‌کنند و يا در درگيری با جمهوری اسلامی نگاهشان به حقوق بشر هم نگاهی قبيله‌ای است چنان از نگاه از زاويه حقوق بشری غافل ‌می‌شوند که در حالی که همه سلاح‌ها در دست قدرتمندان است از مبارزان حقوق بشری هم می‌خواهند که از حمله به قدرتمندان زورگو دست بردارند و «سرشت آنان را ستيزه‌گر و توسعه‌طلب» نخوانند مبادا خاطر آنان آزرده شود. اينان فراموش می‌کنند که تنها با همين افشاگری‌ها و حملات سخت از زاويه حقوق بشری به نيروهای تجاوزگر و بسيج افکار عمومی بر عليه آنان است که آن‌ها تن به گفت و گو و مذاکره و مصالحه سياسی می‌دهند.

با حمله هرچه سخت‌تر و افشای هرچه بيشتر اعمال حاکمان جنايتکار از جمله حمله غيرانسانی و وحشيانه به کاروان کشتی‌هايی که برای شکستن محاصره مردم بی‌گناه غزه می‌رفت است که اميد‌ می‌رود زورگويان بر سر ميز مذاکره بنشينند و بپذيرند که از سرکوب بی‌رحمانه مردم فلسطين با بهانه حضور «حماس “که روی ديگر سکه آنان است ره به جايی نمی‌برند و با تقويت امثال احمدی‌نژاد و حاکمان ايران برای هميشه به فجايع خود در حق مردم فلسطين نمی‌توانند ادامه دهند.

اعلاميه ۷۵ نفر روشنفکر ايرانی مثل اعلاميه‌های ديگر مجامع حقوق بشری و نيروهای مترقی جهان و حتی همه يهوديان پيشرو و صلح‌طلب می‌بايد به صراحت در مورد حکومت اسراييل افشاگری کند و از حقوق مردم فلسطين ـ فارغ از ماهيت حاکمان آنان ـ دفاع کند و نگذارد اسراييل به بهانه وجود «حماس» و دولت ايران به جنايات خود ادامه دهد و سد راه امکان همزيستی مسالمت‌آميز اسراييليان و فلسطينيان شود. در ميدان جنگ هر کس بايد توپخانه خود را نيرومند‌تر و مجهز‌تر کند و اين شامل نيروهای مدنی و صلح‌طلب هم می‌شود منتهی توپخانه آنان از جنس افشاگری، دادن اعلاميه و تجهيز افکار مردم است نه چون زورگويان حملات هوايی و شليک گلوله و حبس و کشتار. هيچ قدرتمندی به نيروی ضعيف و غير‌مبارز توجهی نمی‌کند و هيچ ستمگری بدون زور تن به مصالحه و سازش نخواهد داد.

از تیر 82، تا تیر 88؛ از مادر زهرا کاظمی، تا پدر محمد کامرانی!



بیست و دوم تیر 1382، محمد حسین خوشوقت، مدیرکل مطبوعات و رسانه های خارجی وزارت ارشاد، در مصاحبه ای با خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی، خبری را اعلام کرد که در ابتدا چندان مورد توجه قرار نگرفت. خبر این بود که زهرا کاظمی، عکاس و خبرنگار مجله ی «روکتو روسو» که تابعیت ایرانی و کانادایی داشته، درگذشته است. خوشوقت علت درگذشت این خبرنگار 54 ساله را، سکته ی مغزی عنوان کرده بود. اما ماجرا به همین سادگی ها نبود. توضیحات سربسته ای که خوشوقت در ادامه ی گفتگویش داده بود، پرسش های بسیاری را برمی انگیخت:« از طریق مراجع قانونی کسب اطلاع شد که او با عدول از ضوابط و مقررات مذکور در مجوز صادره، به محل زندان اوین مراجعه و به تهیه ی گزارش از خانواده های زندانیان آشوب های اخیر مبادرت کرده است. او در آن هنگام از زوایای مختلف زندان که با علامت «عکسبرداری ممنوع» مشخص شده بود، عکسبرداری کرد و این اقدام موجب شد تا توسط نگهبانان زندان متوقف شود.» خوشوقت در ادامه گفته بود:«با پیگیری از طریق مراجع قضایی مطلع شدیم که زهرا کاظمی در اولین مرحله ی بازجویی در وزارت اطلاعات، اظهار کسالت کرده بود که بلافاصله در تاریخ پنجم تیرماه به بیمارستان بقیه الله الاعظم انتقال یافت و در آنجا، سکته ی مغزی کرد.»
اما خبر بد، بزودی ابعاد تازه ای یافت، دولت کانادا با سماجت و فشار بر مجامع جهانی، خواستار روشن تر شدن ابعاد حادثه شد و البته دولت و مجلس نیز که آن روزها در اختیار اصلاح طلبان بود، این روایت را نپذیرفتند. با اعلام رسمی پزشکی قانونی مبنی بر برخورد جسم سخت به سر کاظمی، همه ی نگاه ها متوجه اول شخصی شد که این خبر را رسانه ای کرده بود. محمد حسین خوشوقت اما این بار ترجیح داد که اصل واقعه را بازگو کند. او در مصاحبه ی دیگری با خبرگزاری ایرنا، عنوان کرد که آن خبر را به نقل از سعید مرتضوی، دادستان عمومی و انقلاب تهران نقل کرده است. خوشوقت گفت:« شنبه ی گذشته پس از اطلاع از فوت خانم زهرا کاظمی، طی تماسی علت فوت را از دادستان محترم عمومی و انقلاب تهران جویا شدم که وی اظهار داشت سبب درگذشت این خبرنگار ایرانی، سکته ی مغزی بوده است»

در این نوشتار قصدی برآن ندارم تا ماجرایی چنین بدیهی را دوباره بگشایم، درباره ی نقش سعید مرتضوی در شکنجه و قتل کاظمی، پیشتر به تفصیل گفته و نوشته شده است، از جمله در اظهارات محسن آرمین نماینده ی وقت تهران در مجلس، که در طی نطقی، به صراحت از نقش مرتضوی در جریان این رخداد غمبار، پرده برداشت. فایل صوتی این سخنرانی همچنان در دسترس است و شاید دیگر نیازی نباشد که بگوییم، پرونده ی زهرا کاظمی نیز، یکی دیگر از معماهای ناگشوده ای است که در تاریخ نامبارک آئین دادرسی ایران خود را می نمایاند. چه آنکه با وجود دادگاهی کردن رضا احمدی عضو وزارت اطلاعات به اتهام قتل زهرا کاظمی، در نهایت حکم برائت این مامور اطلاعاتی در سال 1384 و اندکی پس از پایان ریاست جمهوری محمد خاتمی صادر شد.
******************************************************************
اظهارات اخیر پدر محمد کامرانی
از قربانیان حوادث کهریزک در تیرماه 1388، مبنی بر چرایی عدم برخورد با سعید مرتضوی، مرا بیاد مادر زهرا کاظمی انداخت. پیرزنی تنها از اهالی استان فارس که دیگر کسی بعدها نام و سراغی از او نگرفت. بازخوانی گفتگوی خانم عزت کاظمی مادر زهرا کاظمی با روزنامه ی یاس نو در هشتم مرداد 1382، قلبم را بشدت درهم فشرد. از اینکه فاجعه ها چنین به سرعت از پیش چشمانمان می دوند و ما ایستاده بر جایمان، تنها باید نظاره گرانی غمزده باشیم. دیروز زهرا کاظمی، امروز محمد کامرانی، و فردا….
متن کامل گفتگوی روزنامه ی فقید یاس نو با مادر زهرا کاظمی را در ادامه خواهید خواند:

-زهرا چند سال پیش از ایران رفت؟

-زیبا کلاس ششم را که تمام کرد، به دانشگاه تلویزیون تهران رفت و دو سال آنجا درس خواند. بعد از دو سال با پسر یک روحانی ازدواج کرد و با هم به فرانسه رفتند.

-داماد شما روحانی بود؟

-نه، پدرش معمم بود و در همدان زندگی می کرد.آنها بیست سال فرانسه بودند. پسرش هم همانجا به دنیا آمد. من چند سفر برای دیدنشان به فرانسه رفتم. تا زمانی که او در دانشگاه سوربن فرانسه دکترایش را گرفت. ما مرتب برای مخارجشان پول می فرستادیم. بعد از 22 سال زندگی در فرانسه به کانادا رفت.

-چرا از همسرش جدا شد؟

-شوهرش…بود. ما هم دیگر پولی نداشتیم برایشان بفرستیم. با یک دختر سیاهپوست ازدواج کرد و حالا از او چند تا بچه دارد. ما در فرانسه یک آپارتمان برای زیبا خریده بودیم و سه قسکت قسط برای خرید آن آپارتمان برایشان فرستادیم. وقتی قسمت سوم قسط را فرستادیم، متوجه شدیم شوهر سابق زیبا آپارتمان را به نام خودش کرده است. نمی دانم چکار کرد، وکیل گرفت و خانه را از دست دخترم درآورد. زیبا هم که دید خانه ندارد، پسرش را برداشت و به کانادا رفت.

-دیگر ازدواج نکرد؟

-خودش در تمام این سالها کار می کرد و ازدواج هم نکرد. ما هر چند سال یکبار به دیدنش می رفتیم. آخرین مرتبه هم پدرش(ناتنی) رفت البته پدر زیبا پنجاه سال پیش وقتی زیبا دو ساله بود فوت کرد. من دوباره ازدواج کردم. شوهرم از او مثل دختر خودش مراقبت کرد و او را به مدرسه فرستاد.

-غیر از زهرا فرزند دیگری ندارید؟

-نه هیچ بچه ای ندارم، فقط زیبا را داشتم.

-خانم کاظمی دوست دارید در مورد اتفاقاتی که در این مدت افتاده برایمان تعریف کنید؟ شما چطور از ماجرا باخبر شدید؟

-چیزی که می گویم حقیقت دارد، روز شنبه 14 تیر وضو گرفتم که به مجلس دعا بروم. زنگ تلفن به صدا درآمد. یک خانمی گفت سند بیاورید، زیبا را گرفتند.

-بعد از بازگشت از عراق او را دیدید؟

-نه مستقیم رفت تهران

-قبل از سفر به عراق، به شیراز آمد؟

نه، فقط پارسال یکماه و پنج شش روز شیراز پیش من بود، بعد خداحافظی کرد و رفت. فقط چند شب قبل از این، تلفن زنگ زده بوده. شب اول من مسجد بودم، شب دوم هم نبودم. پیغام داده بود که کی اداره ی مامانم تعظیل می شه؟ تا اینکه روز شنبه زنگ زدند و گفتند سند بیاورید. من هم نفهمیدم چطور کفش پوشیدم و سند خانه را برداشتم. به پسر خواهرم گفتم برایم بلیت بگیر، ساعت 5/5 صبح به سمت تهران حرکت کردم و رفتم اوین.

-می دانید از کجا تماس گرفتند؟

-از تهران

-از چه سازمانی؟

-نمی دانم، یک خانم تماس گرفت. خدا شاهد است که او را نمی شناختم. حتی اسمش را هم نپرسیدم. فقط یادم می آید که کفش پوشیدم و رفتم. رفتم اوین گفتم می خواهم وثیقه بدهم. آنها در را برایم باز کردند. چادر سرم نبود، روسری سرم بود. گفتند باید چادر سر کنی. گفتم چادر ندارم، چادر دادند تا سرم کنم. آنجا تا ساعت سه بعد از ظهر نشستم. اول می گفتند الان می آید کیفش را توی ساک گذاشتند و به من دادند. بعد گفتند سکته کرده. گفتم: چند شب پیش زنگ زده و حرف زده بود خدا نکند. بالاخره بعد از ساعت سه بعد از ظهر به من یک دوربین عکاسی دادند. من الان لباس تن بچه ام را می خواهم. کفش قهوه ای پوشیده، پیراهنش هندی بود. روسری سبز، شلوارش هم مشکی بود با مانتوی قهوه ای. من تمام لباس های بچه ام را می خواهم.
من رفتم سراغ دخترم را بگیرم. مردی با صدای بلند سرم داد کشید که برو بیرون. وقتی گفتم خودتان از من خواستید که بیایم، گفت: دخترتان سکته کرده. پرسید آیا قبلا مشکل قلبی داشت؟ گفتم: من که با او صحبت می کردم هیچ مشکلی نداشت. گفت: نه، او مریض بوده و سکته کرده است. گفتم: من دخترم را می خواهم، گفت: برو دخترت را بردار و برو. بعد برایم ناهار آوردند ولی من نخوردم. خیلی از من تجسس کردند. به آنها گفتم: چرا مرا معطل می کنید، آخرین حرفتان را بزنید. تا 3/5 بعداز ظهر آنجا بودم. بعد من را با همراهانم سوار ماشین کردند و پیش دخترم بردند. وقتی او را دیدم، چشمانش بسته بود. شست پاهایش چسب خورده بود. رانش-مثل این چادر سرم-سیاه شده بود. قسمتی از پشت دستش ( اشاره به ساعد دست راست ) سیاه بود. قسمتی از سرش را تراشیده بودند. زیر این چشمش ( اشاره به چشم راست ) زخم بود (…) از آنها پرسیدم چرا دخترم این طوری شده؟ گفتند به حال کما رفته.

-در اتاق خصوصی بود؟

-نه، ده دوازده تا تخت بود. یک گوشه هم زیبا خوابیده بود، با کلی چیز که به او آویزان بود. فردا که رفتم بیمارستان دیدم برایش حجله درست کرده اند. برده بودند توی یک اتاق که همه چیز بود. فقط زیبا آنجا بود.

-چند روز بستری بود؟

-وقتی من او را دیدم، 12 روز بود که به کما رفته بود. من هر روز ساعت 4 بعد از ظهر به دیدنش می رفتم.

-اعلام کردند شما در حضور سفیر کانادا رضایت دادید جسد به کانادا منتقل شود؟

-بله، من را با ماشین بردند سفارت کانادا. همراهم بیرون منتظر ماند. حالم خیلی بد بود، خیلی گریه کردم. آنجا امضا کردم که جسد را به کانادا ببرند.

-پس چه شد که در ایران دفن کردید؟

-من 15 روز در تهران خانه ی مادر دوست زیبا بودم. هر روز چهار پنج نفر از آقایان می آمدند و با صاحبخانه حرف می زدند. موجبات ناراحتی را ایجاد کرده بودند که من مجبور شدم رضایت بدهم. یک زن تنها، بدون پول, غریب، کجا را داشتم که بروم. جنازه را برداشتم و آمدم شیراز.

-شما فکر می کنید علت مرگ دخترتان چیست؟

-او مجوز داشت. جلوی زندان عکس می گرفت. ماموران به سراغش می آیند و می گویند وسایلت اینجا باشد، خودت برو. ولی او می گوید: من می خواهم از وسایلم محافظت کنم. برای همین او را به داخل زندان می برند. اما وقتی من او را دیدم، شست پاهایش چسب داشت، دستهایش کبود بود. گفتم چرا دستش کبود است، گفتند بخاطر سوزن است. گفتم مسخره می کنید، اینجای دستش ( اشاره به آرنج ) سرم دارد، چرا اینجا کبود است؟ ( اشاره به بازو و ساعد راست ) . یک نفر به من گفت دخترتان فقط یک روز در زندان زنده بود. ولی من شنیدم که در خود بیمارستان بقیه الله الاعظم، دو دکتر با دیدن زیبا، سریع به سفارت کانادا خبر داده بودند. من آنها را نمی شناسم و اسمشان را هم نمی دانم. من نمی دانم علت مرگ چیست. خدا داناست. من فقط قاتل بچه ام را می خواهم. من می خواهم همان معامله ای که با بچه ی من کرده، سرش بیاورند. می خواهم اعدامش کنند.
من 15 روز میهمان آن خانه بودم. هر که بود به من می گفت برو بیرون. شب، نصفه شب می آمدند. من مریض افتاده بودم. هر روز سرم می زدم. آمدند گفتند بگذارید ببریمش بیمارستان خودمان. خانم صاحبخانه گفت: این امانت دست من است، نمی گذارم ببرید. گفتند: پس هر چه شد، مسئول شما هستید. از آن به بعد من را این طرف و آن طرف می کشیدند. آقای توکلی ( از ماموران ) به صاحبخانه گفته بود: شما لطمه می خورید، هر چه زودتر جنازه را بردارید و ببرید. از کانادا هم پسر زیبا کوشش می کرد جنازه را ببرد. من هم راهی نداشتم. غریب بودم، پول نداشتم. جایی نداشتم بروم. آمدند به صاحبخانه گفتند جنازه را بردارید و ببرید. رفتیم پزشکی قانونی جنازه را دادند.
بدون اینکه از من بپرسند کالبدشکافی کرده بودند. کسانی که اینجا جسدش را می شستند، گفتند خیلی از او خون رفت. گفتند به خاطر کالبدشکافی بوده, خیلی بلا سرش آوردند.

-محل دفن چطور فراهم شد؟

-می خواستند جنازه زود دفن شود و شرش را از سرشان کم کنند. به من گفتند هر جا بخواهی می بریم. کربلا، علی بن حمزه، شاهچراغ، کلی از این حرفها زدند. اما سر قولشان نماندند. گفتم نه پا دارم، نه ماشین.
می خواهم جایی باشد که بروم درددل کنم. آخرش آوردند آستانه دفن کردند. حالا او زیر خاک است، تو را خدا شما از حقیقت دفاع کنید. من فقط قاتل را می خواهم.
***************************************************************
و پرسشی که روزی پاسخی خواهد یافت: اینکه چرا از آیت الله لاهوتی گرفته تا زهرا کاظمی، از زهرا بنی یعقوب گرفته تا قربانیان کهریزک، همگی سرنوشتی یکسان در زندانهای جمهوری اسلامی یافته اند؟ چرا همگی شان یا در زندان مننژیت گرفته اند یا سکته کرده اند؟! پرسشی که تفاوت های معنادار میان استثنا و قاعده را در این کشور تصویر خواهد کرد.

۱۳۸۹ خرداد ۳۱, دوشنبه

FACHISTE !AND WAR ياس ها وداس ها: فاشيسم و ديکتاتوری،

دن آرام میخائیل شولوخف - ترجمه ی احمد شاملو


اما سروصداى شيپورها و طبل‌ها...

وبلاگ احمد شاملو

باغى بود در خاش به اسم «باغ دولتى» كه گماشته پدرم عصرها من و خواهرهايم را در آن گردش مى‌داد. سربازخانه ته اين باغ بود كه ديوار و حصارى نداشت و ميدان مراسم صبحگاهى و شامگاهى در فاصله باغ و خوابگاه‌ها قرار گرفته بود. شش سالم بود اما سنگينى شقاوتى كه در آن لحظه نتوانسته بودم معنيش را درك كنم تا امروز روى دلم مانده است. در آن لحظه بى اختيار فرياد زنان و گريان به آغوش گماشته پريده بودم. بيش از شصت سال پيش و، پندارى همين ديروز بود! - گماشته كه ديد گريستن و فرياد كشيدن من تمامى ندارد ما را به خانه برگرداند اما منظره سرباز كه بر نيمكتى دمر شده يكى مثل خودش رو گردنش نشسته يكى مثل خودش رو قوزك پاهاش، و يكى مثل خودش با آن شلاق دراز چرمى بى‌رحمانه مى‌كوبيدش از جلو چشمم دور نمى‌شد. منظره آن دهان كه با هر ضربه باز مى‌شد، كج و كوله مى‌شد اما سروصداى شيپورها و طبل‌ها نمى‌گذاشت صدائى ازش شنيده شود از جلو چشمم دور نمى‌شد. گويا تا هنگامى كه خوابم ببرد با هيچ تمهيدى نتوانسته بودند از گريه كردن و فرياد زدن بازم دارند تا سرانجام پدرم از راه رسيده و با دو كشيده كه از او خورده‌ام حيرت زده ساكت شده‌ام و بلافاصله خوابم برده و بعد هم ماجرا را يكسره فراموش كرده‌ام.
چهار پنج سال بعد در مشهد، كه بيمارىِ كودك آزارىِ ناظم دبستان‌مان مرا از زندگى سير كرده بود دوباره آن ماجرا به يادم آمد و اين دفعه با چه سماجتى ... منتها اين بار «خودم را» بر آن نيمكت يافتم. اولين بار كه داستان هابيل و قابيل را شنيدم فكر كردم خودم در خاش شاهد عينى ماجرا بوده‌ام. گاهى مفهوم نفرت در قالب آن برايم معنى شده است گاهى احساس بى گناهى. و بيشتر، از طريق آن به درك عميق چيزى دست پيدا كردم كه نام دردانگيزش وهن است، محصول احمقانه تعصب ...
وقتى در سال 33 صبح از بلندگوى زندان خبر اعدام مرتضا كيوان «انسان والائى كه با نخستين گروه افسران خيانت ديده سازمان نظامى اعدام شد. خود وى نظامى نبود» را شنيدم بى درنگ آن خاطره برايم تداعى شد و عصر كه روزنامه رسيد و عكس او را تناب پيچ شده به چوبه در حال فرياد زدن ديدم دهان آن سرباز جلو چشمم آمد كه به قابيل‌هاى خود اعتراض مى‌كرد. فرقى نداشت. آن نُه‌‌تاى ديگر هم مرتضا بودند. ماهان كوشيارهائى كه غول را خضر پنداشته بودند. ـ قهرمان گنبد فيروزه‌ئى از هفت پيكر نظامى گنجه‌ئى ـ
آن‌ها هم روى همان تخت شلاق وهن و شقاوت مرده بودند ... يك اتفاق روزمره كه من در شش سالگى برحسب تصادف با آن برخورد كرده‌ام به‌ تمامى شد زيرساخت فكرى و ذهنى و نقطه حركت من.
مى‌توانم بگويم آثار من، خود شرح حال كاملى است. من به اين حقيقت معتقدم كه شعر برداشت‌هائى از زندگى نيست بل‌كه يكسره خود زندگى است. خواننده يك شعر صادقانه، رو راست با برشى از زندگى شاعر و بخشى از افكار و معتقدات او مواجه مى‌شود.
در باب آنچه زمينه كلى و اصلى شعر مرا مى‌سازد مى‌توانم به ‌سادگى بگويم كه زندگيم در نگرانى و دلهره خلاصه مى‌شود. مشاهده تنگدستى و بى‌عدالتى و بى‌فرهنگى در همه عمر بختك رؤياهائى بوده است كه در بيدارى بر من مى‌گذرد. جز اين هيچ ندارم بگويم. باقى چيزها همه فرعيات است و در حاشيه قرار مى‌گيرد. شايد انسان سرانجام بتواند روزى دنيائى شايسته نام خود بسازد. هنوز فرصت از دست نرفته است. به عمر ما وصلت نمى‌دهد. مسلم است. ولى ما به اميد زنده‌ايم. روزى كه انسان دريابد گرفتار وحشت بى پايه‌ئى است كه نخستين ثمره‌اش اطاعت محض است روز مباركى است كه ما هم در جشن طلوعش حضور خواهيم داشت.
اين حرف‌ها تازه نيست. حرف‌هاى چهل سال پيش است. آن سال‌ها گمان مى‌كردم دارم به نوعى جبر اعتقاد پيدا مى‌كنم. امروز مى‌بينم آن فقط جبر نبود، دردمندىِ حاصل از دست بستگى بود. يك جور احساس تلخ و دردناكِ ‌راه پيش و پس نداشتن. گرفتارى اسطوره‌ئى ابراهيم: يا با نمروديان بت پرستيدن، يا آتش قهرشان را تاب آوردن. و آتش هميشه گلستان نمى‌شود. صداى شيخنا از جاى گرم درمى‌آمد كه فرمود: «چو من بينم كه نابينا و چاه است / اگر خاموش بنشينم گناه است». - كاش قضايا به همين سادگى بود! تو نابينا نمى‌بينى: همسايه‌ات شاه مى‌پرستد، استالين مى‌پرستد، بت مى‌پرستد، گاو مى‌پرستد و از تو كه به عقيده او موجودى هستى از لحاظ سياسى خائن و از لحاظ ايمانى گناهكار، متنفر است. نمى‌گويم وجدان بشرى تو به‌ات حكم مى‌كند او را از نادرستى تصوراتش آگاه كنى. نه، شعار دادن مشكل نيست. اما وقتى كودكان او كودكان تو را بيازارند و زنش همسر تو را روسبى خطاب كند و پسرش با تير كمان شيشه‌هاى خانه‌ات را بشكند تو چه بايد بكنى؟ شكستن بتِ ‌مورد پرستشِ ‌تعصب‌آميزِ بت‌پرستى كه قداره برهنه‌ئى هم در دست دارد در يك كلمه «خودكشى» است. اما تو، نه مى‌توانى جلو شاه و بت يا حيوانى كه او مى‌پرستد به خاك بيفتى، نه مى‌توانى (نمى‌گويم سفاهت، بل‌كه) مزاحمت‌هاى او را تحمل كنى. اين يك تراژدى است دقيقاً در مفهوم قديمى يونانيش: هم تو كه آزار مى‌بينى بى گناهى هم آن فريب خورده‌ئى كه تو را مى‌آزارد بى تقصير است. دردمندى انسان و بيمارى جامعه از اين‌جا است كه با بى گناهى و منزه بودن نمى‌توان از محكوميت‌هاى كافكائى در امان بود. و بدبختانه راه گريزى هم وجود ندارد. چه دشنامى شرم‌آورتر از اين به انسان، به اين سر بلندِ تحقير شده، به اين لطفعلى‌خانِ، نمادينِ سرتاسر تاريخ خود؟ - . آخرين فرد خاندان زند كه دليرانه در برابر آغا محمدخان قجر ايستاد و پس از جنگ‌ها و دليرى‌هاى افسانه‌وار بر اثر خيانت همراهانش زخمى و تحويل اردوى خواجه قجر شد. وى پيش از آن كه بميرد مورد انواع واقسام تحقيرهاى غير بشرى قرار گرفت كه گفتنى نيست.
و تازه هنگامى كه مى‌بينى انسان تسليم اين وهن عظيم مى‌شود كه گوساله‌وار براى دفاع از ادامه بردگيش به طيب خاطر به مسلخ برود، همه دلهره‌ها و نفرت‌ها و نوميدى‌ها يك بار ديگر از نو آغاز مى‌شود. دلهره نفرتبار نوميدانه‌ئى كه اين بار حجمش بيشتر و وهنش سنگين‌تر و تحملش خرد كننده‌تر است. نمونه تاريخيش «جوانان هيتلرى»، كه در خانه خود براى دار و دسته موسوم به اس. اس. و پليس سياسى آدمخورهاى نازى جاسوسى پدر و مادرشان را مى‌كردند و حرف‌هاى آن‌ها را گزارش مى‌دادند. نمونه تاريخى ديگرش كامسومول‌هاى رژيم استالين. اين‌ها ميليون‌ها تن خودى و بيگانه را زير پاى بت‌هاى خود قربانى كردند. و هنوز اين همه فقط پوسته قضيه است نه خود آن، نه همه آن. اين همه فقط طرحى از دور باطل اين درد تحميلى است. انسانى كه در خود نمى‌نگرد همه تبارش را و سراسرتاريخش رابدنام مى‌كند.
با وجود اين از بازى با كلمات به جائى نمى‌رسيم. ما در اجتماع زندگى مى‌كنيم، پس چه بخواهيم و چه نخواهيم زير سلطه جامعه‌ايم. بخصوص در جامعه‌ئى كه حرفى جز حرف خود را برنتابد. يعنى اگر مى‌خندد تو هم مى‌توانى عضلات گونه‌هايت را به سوى گوش‌هايت بكشى اما اگر خواستى گريه كنى بايد بچپى ته پستوى خانه در را به رويت ببندى و صدايت را هم بخورى تا همسايه كه همچراغت نيست هاى‌هايت را نشنود. يعنى مجبورى و گرفتار جبر. اگر دلت خواست اسمش را دردمندى ناشى از دست و پا بستگى بگذارى بگذار. ولى دردت با اسم‌گذارى درمان نمى‌شود. قطره آبى هستى در رودخانه‌ئى. يعنى ملكولى در ميان ده‌ها ميليون ملكول ديگر. رودخانه مى‌بردت، به چپ و راست مى‌پيچاندت و در بريدگى‌ها آبشارت مى‌كند. درست است كه انسان امروز وامدار انسان ديروز است و انسان فردا وامدار انسان امروز، درست است كه الگوى زندگى آدم‌هاى فردا را ما مى‌سازيم و امروز. منكر اين اعتقاد خود هم نمى‌شوم كه انسان - اگر نه هر روز صبح كه از خواب بيدار مى‌شود، و اگر نه هر سال كه زمين پيمودن مدارش را از سر مى‌گيرد، و اگر نه هر ده سال و بيست سالى يكبار - دست‌كم هر نسل بايد يك بار ذهنش را خانه‌تكانى كند اما اگر فردائى‌ها الگو بردارى‌شان از روى نسل امروز است حداقل بايد اين الگو بردارى را آگاهانه انجام بدهند نه كوركورانه. ولى اين روند آن‌قدر كند است كه من گاه تعجب مى‌كنم چه‌طور از عصر حجر به امروز رسيده‌ايم. در جوامعى مثل جامعه ما فرزندان هر نسل رونوشت برابر اصل پدران‌شان هستند و تا قضيه به اين صورت است هرگز به هيچ‌جا نخواهيم رسيد. الاغ‌مان را به دوچرخه و دوچرخه را به موتور و موتور را به رانه بنزين‌سوز و سفر با هواپيما را جانشين سفر زمينى مى‌كنيم و برآنيم كه با زمانه همسفريم. در حالى كه خودمان را فريب داده‌ايم. تقليد ديگران همراه و همچراغ ديگران شدن نيست. ما همسايه ديگرانيم نه همچراغ آن‌ها. آن خانم آلمانى مى‌گويد عادت كرده‌ايم صدائى را در خود بشنويم كه مى‌پرسد: «اين لحظه به من چه هديه خواهد داد؟» - چرا عادت نمى‌كنيم از خود بپرسيم كه: «ما به اين لحظه چه هديه مى‌دهيم.» - در مورد ما قضيه به كلى تفاوت مى‌كند. ما حتا به اين كنجكاوى هم كه هديه اين لحظه به ما چيست عادت نكرده‌ايم. ديگران چيزهائى به ما هديه مى‌دهند و ما ناچاريم آن هديه‌ها را بپذيريم و مورد استفاده قرار بدهيم. غم‌مان نيست اگر در عمرمان چيزى به جهان عرضه نكرده‌ايم. حتا اگر نوابغى داشته‌ايم نبوغ آن‌ها را هم ديگران براى‌مان كشف كرده‌اند و تازه ما به جاى شرمندگى از بى حاصلى خودمان فقط پز خوارزمى‌ها و خيام‌ها را تحويل خود آن‌ها داده‌ايم كه غالباً اصلاً نمى‌دانيم كه بوده‌اند يا چه گفته‌اند يا چه كرده‌اند. وقتى هم كه مثلاً مردم گنجه به افتخار نظامى گنجه‌ئى جشنى مى‌گيرند تازه ما عوض تشكر دو قورت و نيم هم طلبكار مى‌شويم كه شاعر عزيز ما را در كمال وقاحت مال خودشان كرده‌اند. ما دربند تعالى نيستيم، تعالى موقعى ميسر مى‌شود كه هركس بتواند حرفش را بزند. ما بايد تازه «شنيدن» بياموزيم. مدعى هستيم كه «هنر نزد ايرانيان است و بس / نداريم شير ژيان رابه كس» (يعنى شير ژيان را در برابر هنر خودمان داخل آدم نمى‌دانيم!). پس هنر در نظرما غرندگى و درندگى و قلدرى است. دندان‌هايش را خرد مى‌كنيم كه بخواهد جز در مورد آنچه ما ميل داريم بشنويم چيزى از دهنش درآيد. ما مثل رستم دستان‌مان كه فرزندش را به دست خودش مى‌كشد قاتل آينده‌ايم، چون همه چيز پنهان و آشكار به ما مى‌گويد «خفه!» - چون حتا خودمان به خودمان مى‌گوئيم «جلو بزرگترها فضولى موقوف!». - چون بزرگترها يعنى گذشتگان، يعنى پدرها و پدربزرگ‌ها كه خودِ آن‌ها هم در همين فضاى مشابه نبيره‌ها و نتيجه‌ها و نديده‌هاشان پير شده‌اند و مرده‌اند. ما ميراث‌خوار كسانى هستيم كه مرده به دنيا آمده بوده‌اند. حتا اگر از كشتن كسانى كه حرف نوى به ميان آورده‌اند پشيمان شده‌ايم و به آنان «شهيد اول» و «شهيد ثانى» و «شهيد ثالث» لقب داده‌ايم، اين هم به دستور پدران‌مان بوده كه فرمانى را اجرا كرده‌اند، وگرنه ما كه‌ايم كه به خودمان جرأت بدهيم برداريم‌ همين‌جور سرخود كسانى را كه اجداد گرامى‌مان به قتل رسانده‌اند شهيد بخوانيم؟


منجی جهان

كسي منجي جهان است كه ضرورت هنر را درك مي‌كند! مثلا تو بالقوه مي‌تواني منجي جهان باشي چرا كه با يقين كامل مي‌توان گفت كه از تو سياست بازی برنمي‌آيد چون نمي‌تواني جلاد باشي . سياست‌بازي و قدرت طلبي كه لازم و ملزوم هم است كار كسي است كه لزوما براي حيات ذيروحي اهميتي قائل نيست و از دروغ بافتن و حيله‌ در كاركردن و كشتار و ويراني هراسي ندارد. در امر سياست هر رذالتي امتيازي است . تا آن‌جا كه شاه عباس صفوي مي‌تواند به بركت كارنامه‌ی خونينش لقب كبير دريافت كند. اهل سياست به قداست زندگي نمي‌انديشد بل كه زندگان را تنها به مثابه‌ی وسائلي ارزيابي مي‌كند كه عندالاقتضا بايد بي‌درنگ فداي پيروزي او شوند. كساني اين عقيده را نمي‌پذيرند و شناخت و لاجرم حرمت نهادن به هنر را مقوله‌ی جداگانه‌ئي به حساب مي‌آورند و ارتش رايش آلمان را مثل مي‌زنند كه غالب افسرانش در نواختن دست كم يك ساز مهارت داشتند. پاسخ چنان كساني اين است كه بله ، و اگر فراموش كرده‌ايد خودم به خاطرتان مي‌آورم كه آن‌ها از فرط "علاقه به اين هنر والاي انساني " حتا در كشتارگاه‌ها دسته‌هائي را كه به سوي سالن‌هاي گاز هدايت مي‌شدند با اركستر هائي بدرقه مي‌كردند كه نوازندگان‌شان از ميان خود زندانيان انتخاب شده بود و تقريبا همگي نوازنده‌ی حرفه‌ئي اركسترهاي فيلارمونيك يا سمفونيك كشورهاي فتح‌شده‌ بودند كه فقط به گناه "آلماني نبودن " مي‌بايست با روزي چند ده گرم نان در كارخانه‌هاي تهيه‌ی ابزار جنگي جان بكنند و به مجرد بروز آثار فرسودگي در آن‌ها به اتاق‌هاي گاز فرستاده شوند. حق همين است كه آن ستايندگان موزار و بتهوون با همه‌ی وجودشان به موسيقي ، و از طريق موسيقي به همه‌ی هنرها، مهر مي‌ورزيدند و نياز رواني داشتند و به آن حرمت مي‌گذاشتند و تبحرشان در نواختن دست كم يك ساز به هيچ وجه ربطي به سنت‌هاي تربيت اشرافي‌شان نداشت ! با وجود اين بايد قبول كرد درجهاني كه براي هيچ چيز انساني حرمتي قائل نيست و اداره و هدايتش به دست ديوانگان و اوباش افتاده است ، به هرحال از شعر و به طور كلي هنر، انتظار نجات بخش بودن نمي‌توان داشت، هر چند كه آرمان هنر چيزي به جز اين نيست!
البته اگر روزي حكومت خرد برقرار شود سياست نيز معناي درست خود را باز مي‌يابد. يعني آن‌گاه اين كلام آلوده به تمهيدهاي شرافتمندانه‌ئي اطلاق خواهد شد كه براي وصول به نظم و معدلتي شايسته و درخور انسان به كار بسته مي‌شود.

۳۰ خرداد ۶۰ آغاز یک نسل کشی


ک سال پس از قتل فجیع ندا و سهراب و . . .دیگر فرزندان معصوم ملت ایران به دست عمِال استعمار در ایران- خلع ید از شرکت نفت ایران و انگلیس (bp) در29 خرداد

http://www.vimeo.com/12734720