۱۳۹۱ تیر ۲۷, سه‌شنبه

ن «تریبونال لندن» پاسخ بگویند!

گردانندگان «تریبونال لندن» پاسخ بگویند!





گردانندگان «تریبونال لندن» پاسخ بگویند!
آیا «تریبونال لندن» اجرای پیشنهاد پیام اخوان به کنگره ی آمریکا ست؟
ترجمه ویدیوئی شماره ۲ از توضیحات پیام اخوان به کنگره آمریکا در سال ۲۰۰۸
پیرامون ضرورت راه اندازی « دادگاه بین المللی جنایی» علیه جنایات سران جمهوری اسلامی

It would be a grave mistake to try and dominate or manipulate the democratic process for short-term objectives. While the international community has an important role to play, as it did in the struggle against Apartheid and other repressive regimes, it must be understood that this struggle is first and foremost that of the Iranian people.
اشتباه بزرگی خواهد بود اگر تلاش شود برای رسیدن به اهداف مقطعی بر روند دمکراتیک سلطه برقرار یا آن را کنترل کرد. هرچند جامعه بین المللی می تواند نقش مهمی بازی کند (همان گونه که برعلیه آپارتاید مبارزه کرد، که یک رژیم سرکوبگر بود)، اما باید درک شود که این مبارزه در جایگاه نخست و بیش از همه مبارزه مردم ایران است.
A particular aspect of a principled foreign policy that I wish to raise with the Commission today is the question of accountability for human rights violations. This is an area where the international community has an important role to play. From its very inception, the Islamic Republic has engaged in widespread and systematic human rights violations against its citizens.
یک جنبه خاص از سیاست خارجی اصولی که من امروز می خواهم در برابر این کمیسیون طرح کنم مسئله پاسخگویی برای نقض حقوق بشر است. این حوزه ای است که جامعه بین المللی باید نقش مهمی در آن بازی کند. از بدو پیدایش جمهوری اسلامی به نقض گسترده و سیستماتیک حقوق بشر علیه شهروندان اش دست زده است.
Arbitrary executions, torture, religious and political persecution, even assassination of dissidents abroad, these are the hallmarks of a government that has extinguished the lives of countless thousands as a means of staying in power. There is a direct connection between impunity for such atrocities and the continuation of repressive policies. Consider that the current Interior Minister, Mostafa Pour-Mohammadi, has been implicated by Human Rights Watch in the mass execution of some 4,000 leftist political prisoners in 1988. The previous Justice Minister Ismail Shooshtari was similarly implicated in this incident. The Prosecutor-General of Tehran, Saeed Mortazavi, who was promoted after a Commission of Inquiry under President Khatami implicated him in the torture and murder of Canadian-Iranian photojournalist Zahra Kazemi, is yet another figure who embodies a political culture in which human rights violations are a right of passage to the inner circle of power, a badge of honour demonstrating unquestioned loyalty to the regime. It doesn’t take much imagination to realize that the assumption of public office by those that should be prosecuted for crimes against humanity is not conducive either to a domestic policy of reform or to a foreign policy of good neighbourly relations.
اعدام های سرخود، شکنجه، تعقیب و آزار مذهبی و سیاسی، حتی قتل صدها نفر از مخالفان در خارج کشور. این ها ویژگی های دولتی هستند که زندگی های هزاران نفر را نابود کرده تا بر سر قدرت باقی بماند. رابطه مستقیمی بین مصونیت در انجام چنین وحشیگری ها و تداوم سیاست سرکوبگرانه وجود دارد. در نظر داشته باشید که وزیر کنونی کشور، مصطفی پورمحمدی، از طرف دیده بان حقوق بشر به عنوان مجرم در اعدام گروهی حدود ۴۰۰۰ نفر از زندانیان سیاسی چپ در سال ۱۹۸۸ معرفی شده است. وزیر سابق دادگستری اسماعیل شوشتری هم در این واقعه دست داشت. دادستان کل تهران، سعید مرتضوی، که پس از آن که یک کمیسیون تحقیق در دوره خاتمی او را در شکنجه و قتل زهرا کاظمی خبرنگار عکاس کانادایی ایرانی مجرم شناخت، ارتقا مقام پیدا کرد، چهره دیگری است که یک فرهنگ سیاسی را تجسم می بخشد که در آن حق ورود به حلقه قدرت از طریق نقض حقوق بشر به دست می آید، نشان افتخاری که بیانگر سرسپردگی به رژیم است. درک این مسئله احتیاج به قوه تخیل زیادی ندارد که اشغال ادارات دولتی توسط کسانی که باید به سبب جنایت برعلیه بشریت مورد تعقیب قرار گیرند، شرایط مناسبی نه درسیاست داخلی برای اصلاحات ونه در سیاست خارجی برای ایجاد روابط خوب همسایگی است.
In the ordinary course of events, such abuses would be handled by an independent and impartial judiciary. In Iran however, it is the judiciary itself that is an instrument of repression as demonstrated by the foregoing examples of Iranian officials.
در شرایط معمول چنین سوء استفاده هایی توسط یک دستگاه قضایی مستقل و بی طرف پیگیری می شوند. با این حال در ایران خود دستگاه قضایی ابزاری برای سرکوب است همان گونه که از روی لیست بلند مسولین بالای ایرانی که در نقض حقوق بشر دست داشته اند برمی آید.
A genuine democratic transformation requires justice for the victims of these crimes and a shift in the boundaries of power and legitimacy in a system where a culture of impunity has prevailed.
یک انتقال دمکراتیک اصیل مستلزم عدالت برای قربانیان این جنایات است و تغییر در مرزهای قدرت و مشروعیت در سیستمی که در آن فرهنگ مصونیت مدت های درازی غلبه داشته است.
There is an inextricable relationship between holding leaders accountable for human rights violations, opening a space for democracy and civil dialogue, and the transformation of Iran’s regional posture. While each situation is unique, the experience of the International Criminal Tribunal for the former Yugoslavia at The Hague where I previously served is instructive. Were it not for the arrest and prosecution of ethnic hatemongers such as President Milosevic, or rendering others such as Radovan Karadzic fugitives, the former Yugoslavia would be a less stable region. Informed Iranian sources have indicated that it is imperative to send the message to the Iranian leadership that they will be held to account for their crimes beyond the borders of Iran.
رابطه ای جدانشدنی وجود دارد بین پاسخگو کردن رهبران در برابر نقض حقوق بشر، بازکردن فضای دمکراسی و گفت و گوی مدنی و دگرگونی در چهره منطقه ای ایران. اگر چه هر شرایطی ویژگی های خود را داراست، اما تجربه دادگاه بین المللی برای رسیدگی به جنایات در یوگسلاوی سابق در لاهه جایی که من خدمت کردم راهگشاست. اگر به سبب دستگیری و تعقیب تنفرطلبان قومی مانند پرزیدنت میلوسوویچ، یا مجبور شدن دیگرانی از قبیل رادوان کارادسیک به پنهان شدن، نبود، یوگسلاوی سابق از ثبات کمتری برخوردار می بود. منابع مطلع ایرانی اشاره کرده اند که لازم است به رهبری ایران این پیام را ارسال کرد که که آن ها فراسوی مرزهای ایران پاسخگوی جنایات خواهند بود.
A point of departure in such an undertaking is simply to document and publicize the truth. The Iran Human Rights Documentation Centre, established in 2003, has engaged in the publication of meticulously detailed analytic reports that address human rights violations and attempt to identify those most responsible in the hopes that the uncovering of the truth will make it that much more difficult to avoid a reckoning with the past when the opportunity presents itself.
نقطه عزیمت برای چنین اقدامی صرفن مستند کردن و افشای حقایق است. مرکز اسناد حقوق بشر ایران، تاسیس در سال ۲۰۰۳، در کار انتشار گزارشات بسیار دقیق تحلیلی در زمینه نقض حقوق بشر در ایران بوده و تلاش کرده است کسانی را که مسبب آن بوده اند شناسایی کند با این امید که افشای حقایق کار خودداری از پرداختن به گذشته را، زمانی که فرصت آن دست داد، به مراتب دشوارتر خواهد کرد.
The Centre has the good fortune of being treated with suspicion by both ends of the political spectrum; those that believe it is part of a rightwing conspiracy to legitimize the invasion of Iran, and those that think it is an inconsequential left-wing NGO.
مرکز این بخت را داشته است که توسط دو انتهای طیف سیاسی به آن با شک نگاه شود. عده ای که آن را بخشی از توطئه جناح راست برای مشروعیت بخشیدن به حمله به ایران می دانند و کسانی که آن را یک ان جی او بی اهمیت جناح چپ.
The reality is that the Centre’s dedicated staff have laboured to prepare some of the best documented analytical human rights reports on Iran, including two on the persecution of Baha’is, which are widely disseminated in Iran and which it is hoped will contribute to creating a space for internalizing accountability in any future democratic scenario.
واقعیت این است که اعضای فداکار مرکز برای آماده سازی بخشی از بهترین گزارش های مستند سالانه حقوق بشر در ایران بسیار کار کرده اند از جمله دو گزارش در مورد بهایی ها که وسیعأ در ایران پخش شده اند. و این که این امید وجود دارد که این گزارشات می توانند در ایجاد فضایی که پاسخگویی را در یک دوره دمکراتیک آینده درونی کند سهیم باشند.
Some governments have privately expressed support but are reluctant to publicly endorse this project for fear of alienating the Iranian Government. Multilateral support is vital for engaging the international community in a process that should eventually give rise to a more formal mechanism for identifying those responsible for crimes against humanity with a view to stigmatizing and isolating them, both in Iran and abroad.
بعضی از دولت ها به طور خصوصی حمایت خود را از مرکز ابراز داشته اند. اما از ترس از دست دادن دوستی ایران مایل نیستند علنأ حمایت خود را اعلام کنند. اما حمایت های چندجانبه برای درگیر کردن جامعه بین المللی در فرآیندی که در نهایت به مکانیسمی رسمی تر در شناسایی کسانی که مسول جنایت علیه بشریت بوده اند تبدیل شود، با این دید که آن ها را چه در ایران و چه در خارج رد و طرد کند، حیاتی است
.
In June 2006, at the inaugural meeting of the UN Human Rights Council in Geneva, I learned that a member of the Iranian delegation was Saeed Mortazavi, who as I previously explained is a notorious magistrate allegedly responsible for the imprisonment and torture of countless dissidents. Since he had been implicated in the death of Canadian-Iranian photojournalist Zahra Kazemi, the Prime Minister of Canada Stephen Harper called for his arrest for the international crime of torture. Beyond the INTERPOL arrest warrants against Iranian leaders implicated in assassinations in Germany and Switzerland and the terrorist bombings in Argentina, this was the first time that human rights violations within Iran itself became subject to such measures. Mortazavi went into hiding shortly thereafter and quickly returned to Tehran and has apparently not left the country since then. Reliable sources have indicated that this move stirred considerable commotion in Iran and was a symbolically powerful rebuttal to the perception among most that leaders responsible for atrocities are untouchable. Beyond such ad hoc measures, there is a need for a concerted international policy of ensuring accountability and this at least requires serious consideration and an informed dialogue aimed at exploring its potential impact.
در ژوئن ۲۰۰۶، در گردهمایی افتتاحیه شورای حقوق بشر سازمان ملل در ژنو، من دریافتم که یکی از اعضای هیات نمایندگی ایران سعید مرتضوی است که همان گونه که قبلن گفتم یک قاضی بدنام است که گفته می شود مسئول زندانی کردن و شکنجه ناراضیان بی شماری بوده است. از آن جا که او در مرگ خبرنگار عکاس کانادایی ایرانی زهرا کاظمی دست داشته است، نخست وزیر کانادا استفان هارپر درخواست دستگیری او به جرم بین المللی شکنجه را نمود. پس از احکام دستگیری رهبران ایران به جرم دست داشتن در جنایت در آلمان و سوئیس و بمب گذاری های تروریستی در آرژانتین، این اولین بار بود که نقض حقوق بشر توسط خود ایران موضوع چنین اقداماتی می شد. مرتضوی بلافاصله پنهان شد و به سرعت به تهران بازگشت و ظاهرن از آن پس کشور را ترک نکرده است. منابع قابل اعتماد گزارش کرده اند که این حرکت سروصدای قابل ملاحظه ای در ایران برپا کرد و بسیاری یک پیام قدرتمند سمبلیک از آن درک کردند که رهبران مسول بی رحمی غیرقابل دسترس نیستند. فراتر از این اقدامات تحقیقاتی، نیاز به یک سیاست جهانی هماهنگ برای تضمین پاسخگویی وجود دارد و این دست کم مستلزم ملاحظه جدی و گفت و گوی آگاهانه با هدف یافتن تاثیرات بالقوه آن است.
One starting point could be extension of UN Security Council targeted sanctions against those involved in the nuclear industry to those implicated in serious human rights abuses. Travel bans and asset freezes on human rights grounds could contribute to the isolation of elements responsible for international crimes and empower those discouraged by the impression of invincibility created by hardliners. This after all was the deliberate message behind the selection of Mortazavi as Iran’s delegate of choice at the UN Human Rights Council; namely, a message of impunity and brazen defiance.
یک نقطه شروع می تواند گسترش تحریم های هدفمند شورای امنیت برعلیه کسانی باشد که در صنعت هسته ای شرکت دارند و همین طور کسانی که مرتکب نقض جدی حقوق بشر شده اند. ممنوعیت سفر و توقیف دارایی ها بر اساس حقوق بشر می توانند از جمله کارها برای ایزوله کردن عناصری باشند که مسول جنایات بین المللی هستند، در عین حال که کسانی را که در فضای شکست ناپذیری تندروها ناامید شده اند را تقویت کند.
Other more vigorous options could include an international commission of inquiry or even discussion of an international criminal tribunal that in due course could bring perpetrators of crimes against humanity to justice.
دیگر گزینه های جدی تر می تواند شامل یک کمیسیون تحقیق بین المللی باشد یا بحث بر سر یک دادگاه بین المللی جنایی که به موقع خود می تواند مجرمان علیه بشریت را به پیشگاه عدالت بیاورد.
My purpose today is not to elaborate in great detail the form and shape that such a process may eventually take but simply to emphasize the tremendous importance of accountability to any principled foreign policy. I am aware that those of a realist persuasion may dismiss this theme and these proposals as naïve idealism. But I am comforted by the fact that when I served as Legal Advisor to the Prosecutor of the Yugoslav Tribunal, we received the same treatment, only to become one of the most important instruments of governance and post-conflict peace-building in the Balkans.
هدف من امروز تشریح دقیق شکلی که چنین روندی احتمالأ در عمل به خود می گیرد نیست بلکه صرفأ تاکید بر اهمیت بی نهایت پاسخگویی در هر سیاست خارجی اصولی است. من آگاهم که درک واقع گرا ممکن است این موضوع و پیشنهاد را به عنوان ایده آلیسم ساده لوح رد کند. اما من این واقعیت را هم پیش رو دارم که وقتی به عنوان مشاور حقوقی دادستان دادگاه سازمان ملل در قضیه یوگسلاوی خدمت می کردم، با ما همین برخورد شد، با این حال این دادگاه به یکی از ابزارهای مهم برای حفظ نظم و برقراری صلح پس از درگیری های بالکان تبدیل شد.
We must elevate our sights beyond narrow immediate considerations and realize that a better future cannot be built without reckoning with the past, that a principled approach is the only lasting basis for stability, and that the achievement of democracy and human rights by the Iranian people holds the potential of completely transforming the middleeast region.
ما باید دیدگاه های مان را فراسوی ملاحظات فوری و تنگ نظرانه ارتقا دهیم و درک کنیم که آینده بهتر نمی تواند بدون پرداختن به گذشته فراهم شود. این که یک رویکرد اصولی تنها بنیان ماندنی برای ثبات است و این که دست یابی به دمکراسی و حقوق بشر توسط مردم ایران دارای این پتانسیل است که منطقه خاور میانه را دگرگون کند.

دزاده در مورد وضعيت اسفناک زندان قرچک: آنجا اردوگاه مرگ است

نامه شبنم مددزاده در مورد وضعيت اسفناک زندان قرچک:
آنجا اردوگاه مرگ است


شبنم مددزاده، فعال دانشجویی زندانی در زندان اوین، با انتشار نامه‌ای نسبت به وضعیت نامناسب زندان قرچک ورامین و انتقال دو تن از زندانیان سیاسی زن به این زندان ابراز نگرانی کرده است.
به گزارش کمیته گزارشگران حقوق بشر، مددزاده که خود پیش از این، مدت کوتاهی را در زندان قرچک به سر برده و پس از اعتراض‌های گسترده نسبت به شرایط اسفناک این زندان، به زندان اوین انتقال یافته بود، به عنوان شاهد از شرایط این زندان نوشته است.
 گزارش‌ها حاکی از آن است که مسئولان زندان اوین، پس از انتقال دو تن از زندانیان سیاسی زن به زندان قرچک ورامین، قصد دارند سایر زنان زندانی را نیز به مرور به این زندان انتقال دهند.
وضعیت نامناسب نگهداری زنان در این زندان، پیش‌تر موجب اعتراض‌های گسترده محافل حقوق بشری شده بود.
متن کامل نامه شبنم مددزاده که چهارمین سال حبس خود را در زندان پست سر می‌گذارد، به شرح زیر است:
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می کنند.
 به یاران و دوستان دردآشنا! برای تمامی کسانی که قلبشان برای انسان و انسانیت می تپد، برای ارزشی فراسوی مرزهای جغرافیایی….
 به عنوان شاهد حرف می زنم؛ شاهد روزهای دهشتناک شهرری، که مرگ ثقل قبای اش را به دیواری آویخته بود در جایی که نفس یاری نمی رساند. سوله های تاریک با سقفی بلند بدون پنجره و نور طبیعی، با دویست نفر جمعیت در هر سوله، با ازدحام سر و صدا، به هم ریختگی اعصاب و روان زندانیان بود و دعواها و خبرهای ناگوار که من با چشم خویش دیدم. «مسلخ انسان و انسانیت را من با چشم های خویش دیدم»
 به عنوان شاهد حرف می زنم، شاهد لحظه های مبهم، مغشوش و مرگ‌زای که از چشم های زندانیان خشم می بارید و باتوم های گارد ویژه زندان بود برای آرام کردن. به عنوان شاهد حرف می زنم، شاهد دعواها بهر غذا و نان در سالنی به اسم سالن غذاخوری! پرده های نمایش و ظاهرسازی و آذین بندی هم کاری از پیش نبرد. غذایی که به عنوان جیره زندانیان داده می شد آنقدر کم بود که زندانیان گرسنه غذاهای پس مانده در ظرف ها را جمع می کردند و چند لحظه بعد دعوایی که بر سر همان غذای پس مانده شروع می شد! پرتاب سینی های غذا و صندلی بود جدا از اینکه کف کثیف و آلوده اش چندین نفر را در هر روز نقش زمین می کرد. سالنی به اسم غذاخوری که از طرف خود زندانیان به سالن «کتک خوری» تغییرنام داده شده بود.
 به عنوان شاهد حرف می زنم، شاهد تلاش های بسیار برای وارونه نشان دادن شرایط نزد خانواده هایی که برای ملاقات می آمدند، سالنی که ما از وسط ویرانه و بیغوله ای رد می شدیم برای ملاقات آن سوی دیوارش از طرف درب ورودی گل کاری و باغچه های پر از گل بود –روز انتقال به اوین مشاهده کردم- تا خانواده در وسط آن نیزار دلخوش شوند به چند تا گل که گلهای خودشان چند قدم آن طرف تر دارند پرپر می شوند! دریغ!
حضور دادستان کل کشور در زندان قرچک –همان روز انتقال ما به اوین- برای تکذیب تمامی خبرهای سایت ها و خبرگزاری های خارجی حجتی محکم برای وضعیت اسفناک آنجا بود! چیزی بود که می خواستند تکذیب کنند. همان کریدور سالن غذاخوری که جلوی دوربین ها شیک و تمیز کرده بودند روز قبل از آن لکه های خون روی موزاییک هایشان نمایان بود! و روزهای بعد از انتقال به اوین آنچه از مأموران و زندانبانانی که بین قرچک و اوین رفت و آمد داشتند شنیدیم اینکه آنجا جهنمی بیش نیست. به اذعان خود زندانبانان! دیگر چه چیز باید تکذیب می شد!
آری! به عنوان شاهد حرف می‌زنم، شاهد برهوتی موسوم به زندان شهرری بی هیچ نشانه ای برای زیستن که گیاه از رستن بازمی ماند. که همان بدو انتقال شرایطش را نه برای خود که برای تمامی زنانی که به هر عنوانی محکوم اند غیرانسانی نامیدیم. اردوگاهی برای مرگ است نه برای حبس. جایی برای مرگ تدریجی که هنوز صدای له شدن عزت انسان را در گوشم می شنوم! یکسال و نیم می گذرد از آن روزها که دوباره آن لحظه ها برایم تکرار شد، با تبعید غیرقانونی کبری بنازاده امیرخیزی –زنی ۶۰ساله- و صدیقه مرادی روز چهارشنبه ۲۱/تیر/۹۱ دوباره خود را در میان آن جمع، آن شرایط، آن روزها حس کردم. قلبم فشرده بود و دستهای بسته که هیچ کاری نمی توانستم بکنم و تنها اینکه برای من با این شرایط جسمی و سنی آنجا مرگ زای بود چه برسد برای این دو زن با این شرایط بیماری!
دیوارها بلندتر می شوند و میله ها نزدیک تر، گرمای نفس هایم را روی صورتم حس می کردم. احساسی که به زبان نمی توانم بیاورم، باور کنید نمی توانم با کلمات شیئیت بخشم به احساس غیرقابل بیان.
باز هم به عنوان شاهد حرف می زنم، به عنوان کسی که بیش از دو سال از دیدارم با خانم بنازاده در زندان گوهردشت(رجایی شهر) و بیش از ۸ ماه از آشنایی ام با صدیقه مرادی در زندان اوین می گذرد. در این مدت هر لحظه شاهد به افول رفتن سلامت جسمی آنان در میان این برزخ، در حصار میله ها و شرایط غیرانسانی بودم. از عمل ناموفق چشم خانم بنازاده، که باعث از بین رفتن بینایی اش به علت بی مسئولیتی مسئولان، آرتروز گردن و کمر و پوکی استخوان و همین دو هفته پیش بود که برای آنژیوگرافی قلب در بیمارستان مدرس بستری بود و روز چهارشنبه منتظر اعزام دوباره برای اکو قلب بود نه تبعید، تا گرفتگی کمر و آرتروز گردن و ستون فقرات و بیماری قلبی صدیقه مرادی.
 برای من که قدم در راه آزادی گذاشته ام و در عبور از این گذرگاه پرستم تن ام بس زخم ها برداشته از جفاها، تبعید و انتقال و ممنوعیت ها به بخشی از زندگی ام تبدیل شده. در حالی که ایمان دارم چون آب رودخانه باید از بستر سخت و سفت و سنگینی جاری شد و هر مانعی را با خروش و تپیدن از میان برداشت تا به دریا رسید. اعتقاد دارم که باید جلوی خودکامگی ها را گرفت، باید ایستاد.
 آنچه را که من چهارشنبه شاهد بودم وقاحت بود در قساوت که به حکم هایی که در دادگاههای فرمایشی انقلاب ناعادلانه صادر می کنند راضی نشده هروقت که دلشان بخواهد زیر پا می گذارند و حکمی جدید صادر می کنند، در آن لحظه من با تمام وجود حس کردم اگر به جای برگه آزادی یکی از هم بندیانمان با حکم اعدام روبه رو شویم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم.
 یاران و دوستان اندوه گسارم! بی مقدمه آغاز کردم چرا که قلم را و ذهن را یارای واژه چیدن نبود. دوباره دستهای بسته ام را به سوی شما دراز کرده ام که چونان قبل دستهای من باشید برای درافکندن پرده ها و افشای خیمه شب بازی به اصطلاح ارج و قرب زنان!!!
 دوباره صدای فریاد دردها را به گوش شما می رسانم که چون کوه طنین افکن فریاد من باشید. در جایی که نفس نمی آید غریو خشم را از گلوی پرنفس تان بکشید.
 از تمامی مجامع حقوق بشر و کسانی که تنها یک لحظه دغدغه ی انسان دارند در هر کجای دنیا می خواهم برای برگرداندن این دو زن بیمار از آن ظلمت جای از هیچ تلاشی دریغ نورزند.
 شبنم مددزاده
۲۴/تیر/۹۱
زندان اوین

مددزاده در مورد وضعيت اسفناک زندان قرچک: آنجا اردوگاه مرگ است

نامه شبنم مددزاده در مورد وضعيت اسفناک زندان قرچک:
آنجا اردوگاه مرگ است


شبنم مددزاده، فعال دانشجویی زندانی در زندان اوین، با انتشار نامه‌ای نسبت به وضعیت نامناسب زندان قرچک ورامین و انتقال دو تن از زندانیان سیاسی زن به این زندان ابراز نگرانی کرده است.
به گزارش کمیته گزارشگران حقوق بشر، مددزاده که خود پیش از این، مدت کوتاهی را در زندان قرچک به سر برده و پس از اعتراض‌های گسترده نسبت به شرایط اسفناک این زندان، به زندان اوین انتقال یافته بود، به عنوان شاهد از شرایط این زندان نوشته است.
 گزارش‌ها حاکی از آن است که مسئولان زندان اوین، پس از انتقال دو تن از زندانیان سیاسی زن به زندان قرچک ورامین، قصد دارند سایر زنان زندانی را نیز به مرور به این زندان انتقال دهند.
وضعیت نامناسب نگهداری زنان در این زندان، پیش‌تر موجب اعتراض‌های گسترده محافل حقوق بشری شده بود.
متن کامل نامه شبنم مددزاده که چهارمین سال حبس خود را در زندان پست سر می‌گذارد، به شرح زیر است:
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای جنگل را بیابان می کنند.
 به یاران و دوستان دردآشنا! برای تمامی کسانی که قلبشان برای انسان و انسانیت می تپد، برای ارزشی فراسوی مرزهای جغرافیایی….
 به عنوان شاهد حرف می زنم؛ شاهد روزهای دهشتناک شهرری، که مرگ ثقل قبای اش را به دیواری آویخته بود در جایی که نفس یاری نمی رساند. سوله های تاریک با سقفی بلند بدون پنجره و نور طبیعی، با دویست نفر جمعیت در هر سوله، با ازدحام سر و صدا، به هم ریختگی اعصاب و روان زندانیان بود و دعواها و خبرهای ناگوار که من با چشم خویش دیدم. «مسلخ انسان و انسانیت را من با چشم های خویش دیدم»
 به عنوان شاهد حرف می زنم، شاهد لحظه های مبهم، مغشوش و مرگ‌زای که از چشم های زندانیان خشم می بارید و باتوم های گارد ویژه زندان بود برای آرام کردن. به عنوان شاهد حرف می زنم، شاهد دعواها بهر غذا و نان در سالنی به اسم سالن غذاخوری! پرده های نمایش و ظاهرسازی و آذین بندی هم کاری از پیش نبرد. غذایی که به عنوان جیره زندانیان داده می شد آنقدر کم بود که زندانیان گرسنه غذاهای پس مانده در ظرف ها را جمع می کردند و چند لحظه بعد دعوایی که بر سر همان غذای پس مانده شروع می شد! پرتاب سینی های غذا و صندلی بود جدا از اینکه کف کثیف و آلوده اش چندین نفر را در هر روز نقش زمین می کرد. سالنی به اسم غذاخوری که از طرف خود زندانیان به سالن «کتک خوری» تغییرنام داده شده بود.
 به عنوان شاهد حرف می زنم، شاهد تلاش های بسیار برای وارونه نشان دادن شرایط نزد خانواده هایی که برای ملاقات می آمدند، سالنی که ما از وسط ویرانه و بیغوله ای رد می شدیم برای ملاقات آن سوی دیوارش از طرف درب ورودی گل کاری و باغچه های پر از گل بود –روز انتقال به اوین مشاهده کردم- تا خانواده در وسط آن نیزار دلخوش شوند به چند تا گل که گلهای خودشان چند قدم آن طرف تر دارند پرپر می شوند! دریغ!
حضور دادستان کل کشور در زندان قرچک –همان روز انتقال ما به اوین- برای تکذیب تمامی خبرهای سایت ها و خبرگزاری های خارجی حجتی محکم برای وضعیت اسفناک آنجا بود! چیزی بود که می خواستند تکذیب کنند. همان کریدور سالن غذاخوری که جلوی دوربین ها شیک و تمیز کرده بودند روز قبل از آن لکه های خون روی موزاییک هایشان نمایان بود! و روزهای بعد از انتقال به اوین آنچه از مأموران و زندانبانانی که بین قرچک و اوین رفت و آمد داشتند شنیدیم اینکه آنجا جهنمی بیش نیست. به اذعان خود زندانبانان! دیگر چه چیز باید تکذیب می شد!
آری! به عنوان شاهد حرف می‌زنم، شاهد برهوتی موسوم به زندان شهرری بی هیچ نشانه ای برای زیستن که گیاه از رستن بازمی ماند. که همان بدو انتقال شرایطش را نه برای خود که برای تمامی زنانی که به هر عنوانی محکوم اند غیرانسانی نامیدیم. اردوگاهی برای مرگ است نه برای حبس. جایی برای مرگ تدریجی که هنوز صدای له شدن عزت انسان را در گوشم می شنوم! یکسال و نیم می گذرد از آن روزها که دوباره آن لحظه ها برایم تکرار شد، با تبعید غیرقانونی کبری بنازاده امیرخیزی –زنی ۶۰ساله- و صدیقه مرادی روز چهارشنبه ۲۱/تیر/۹۱ دوباره خود را در میان آن جمع، آن شرایط، آن روزها حس کردم. قلبم فشرده بود و دستهای بسته که هیچ کاری نمی توانستم بکنم و تنها اینکه برای من با این شرایط جسمی و سنی آنجا مرگ زای بود چه برسد برای این دو زن با این شرایط بیماری!
دیوارها بلندتر می شوند و میله ها نزدیک تر، گرمای نفس هایم را روی صورتم حس می کردم. احساسی که به زبان نمی توانم بیاورم، باور کنید نمی توانم با کلمات شیئیت بخشم به احساس غیرقابل بیان.
باز هم به عنوان شاهد حرف می زنم، به عنوان کسی که بیش از دو سال از دیدارم با خانم بنازاده در زندان گوهردشت(رجایی شهر) و بیش از ۸ ماه از آشنایی ام با صدیقه مرادی در زندان اوین می گذرد. در این مدت هر لحظه شاهد به افول رفتن سلامت جسمی آنان در میان این برزخ، در حصار میله ها و شرایط غیرانسانی بودم. از عمل ناموفق چشم خانم بنازاده، که باعث از بین رفتن بینایی اش به علت بی مسئولیتی مسئولان، آرتروز گردن و کمر و پوکی استخوان و همین دو هفته پیش بود که برای آنژیوگرافی قلب در بیمارستان مدرس بستری بود و روز چهارشنبه منتظر اعزام دوباره برای اکو قلب بود نه تبعید، تا گرفتگی کمر و آرتروز گردن و ستون فقرات و بیماری قلبی صدیقه مرادی.
 برای من که قدم در راه آزادی گذاشته ام و در عبور از این گذرگاه پرستم تن ام بس زخم ها برداشته از جفاها، تبعید و انتقال و ممنوعیت ها به بخشی از زندگی ام تبدیل شده. در حالی که ایمان دارم چون آب رودخانه باید از بستر سخت و سفت و سنگینی جاری شد و هر مانعی را با خروش و تپیدن از میان برداشت تا به دریا رسید. اعتقاد دارم که باید جلوی خودکامگی ها را گرفت، باید ایستاد.
 آنچه را که من چهارشنبه شاهد بودم وقاحت بود در قساوت که به حکم هایی که در دادگاههای فرمایشی انقلاب ناعادلانه صادر می کنند راضی نشده هروقت که دلشان بخواهد زیر پا می گذارند و حکمی جدید صادر می کنند، در آن لحظه من با تمام وجود حس کردم اگر به جای برگه آزادی یکی از هم بندیانمان با حکم اعدام روبه رو شویم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم.
 یاران و دوستان اندوه گسارم! بی مقدمه آغاز کردم چرا که قلم را و ذهن را یارای واژه چیدن نبود. دوباره دستهای بسته ام را به سوی شما دراز کرده ام که چونان قبل دستهای من باشید برای درافکندن پرده ها و افشای خیمه شب بازی به اصطلاح ارج و قرب زنان!!!
 دوباره صدای فریاد دردها را به گوش شما می رسانم که چون کوه طنین افکن فریاد من باشید. در جایی که نفس نمی آید غریو خشم را از گلوی پرنفس تان بکشید.
 از تمامی مجامع حقوق بشر و کسانی که تنها یک لحظه دغدغه ی انسان دارند در هر کجای دنیا می خواهم برای برگرداندن این دو زن بیمار از آن ظلمت جای از هیچ تلاشی دریغ نورزند.
 شبنم مددزاده
۲۴/تیر/۹۱
زندان اوین

۱۳۹۱ تیر ۲۶, دوشنبه

نامه دختر افغان به مردم ايران: ببخشيد اگر در کوچه‌ها و خيابان‌هايتان راه رفتم و قدم زدم

روزنامه مردمسالاری در سرمقاله خود با عنوان 'برای افغانی‌های هم زبان' نوشت:
* «ساره گل» دختری افغان است که نامه‌ای سرگشاده نوشته و به دفتر روزنامه فرستاده است. عنوانش، بازگو کننده محتوايش بود:«اگر بارگران بوديم، رفتيم»؛ اما تلخ...
*او نوشته بود:«ايرانی عزيز مرا ببخش اگر با مهاجرت اجباری، از دست جنگ، از دست بنيادگراهای مذهبی(طالبان زن خفه کن)،پا به خاکت گذاشتم. مرا ببخش اگر از نانت استفاده کردم، نانی که حق بچه‌هايت بود. مرا ببخش برای تمام آب و برق و گازی که- هرچند با پرداخت پول- استفاده کردم. مرا ببخش اگر از صفحات وبت برای درددل شخصی استفاده کردم.
*مرا ببخش اگر در کوچه‌ها و خيابان‌هايت راه رفتم و قدم زدم. مرا ببخش اگر پدر و برادر کارگرم روی ساختمان‌هايت و زمين کشاورزی‌ات کار کردند و يک فرصت شغلی را شايد از پدر و برادرت گرفتند. مرا برای همه چيز ببخش. می‌دانم با همه پوزش خواهی، باز بدهکارم، بقيه بدهکاريهايم را ببخش.
*ايرانی عزيز، ازت ممنونم که به من جا و پناه دادی تا به اين سن برسم. سپاسگزارم که گذاشتی از هوای اکسيژن پاک خاکت، نفس بکشم. تشکر که گذاشتی چند سالی بر نيمکت‌های کلاس درست بنشينم و از گچ و تخته‌ات استفاده کنم. البته من در مدرسه خودگردان افغانی درس می‌خواندم، ممنونم که اجازه دادی چند سالی در مدرسه خاک تو و پيش معلم‌های ايرانی نيز درس بخوانم.معلم ايرانی از تو هم ممنونم که به من خواندن و نوشتن ياد دادی.
*شايد برای همين از اين که گاهی مرا به گناه فقط افغانی بودن، تحقير کرده‌ای، بخشيدمت...»ساره گل در ادامه نامه‌اش از ايرانی‌هايی نوشته که به افغانی‌ها توهين می‌کنند که من نه تنها از نوشتن دوباره آن احساس شرم می‌کنم، بلکه از خواندن آن هم شرمنده شدم. بعد هم نوشته:«بد و خوب در هر قومی هست. همه افغانی‌ها تجاوزگر و جنايتکار نيستند. خائن، و]... [ نيستند. مثلا برادر و پدر من برای بزرگ کردن من در خاک خوب شما، يک عمر و روزی ۱۰تا۱۲ ساعت کار توانفرسا و کارگری کردند و دست از پا خطا نکردند. به هرحال اگر بارگران بوديم، رفتيم. قبلا نمی‌توانستم، چون بچه بودم ولی اينک که بزرگ شده‌ام می‌توانم به کشورم برگردم تا ديگر بهم نگويند: افغانی]...[ و ]... [ و در جواب من به جای دو کلمه حرف دوستی که هزينه‌ای ندارد... ناسزا بنويسند.»
*وقتی نامه ساره‌گل را خواندم، از اين که برخی از ما ايرانيان اينگونه به مردم افغانستان نگاه می‌کنيم شرمسار شدم. تاسف‌آور است که وضع - حال به هر دليلی – به جايی رسيده که با مردمانی که همکيش و هم دين و هم زبان ما هستند، آداب و رسوم مشترکی با ما دارند و در حوزه تمدن ايرانی قرار دارند طوری رفتار می‌کنيم که هنگام بازگشت از ايران، خاطره‌ای که برايشان مانده، خاطره شيرينی نيست. بهترين آنها همين دختر افغان است که تمام گلايه‌هايی را که در دلش داشته با مصرع مودبانه‌ای از يک شعر بازگو می‌کند: «اگر بار گران بوديم رفتيم».
*همين دسته از ايرانيان وقتی به خارج از کشور خودمان بروند، اگر ببينند همان رفتاری که خودشان با افغانی‌ها در ايران دارند بر سر خودشان می‌آيد، چه احساسی پيدا می‌کنند؟ در اين نکته ترديدی نيست که حضور افغان‌ها در ايران، بخشی از فرصت‌های شغلی را که می‌توانست در اختيار ايرانيان باشد به آنها اختصاص داده است.اما به اعتقاد من انتقادهايی که با تمسک به اين موضوع در مورد حضور افغان‌ها در ايران صورت می گيرد اغلب قابل توجيه نيست. چرا که اولا افغانی‌ها در ايران اغلب در مشاغلی حضور دارند که خيلی از ايرانی‌ها آن را نمی‌پذيرند و ثانيا مگر يادمان رفته که آقای احمدی‌نژاد گفته بود در ايران برای ۱۲۰ ميليون جمعيت هم ظرفيت داريم؟ پس وجود يک ميليون- يا کمی بيشتر- افغانی در ايران، چقدر می‌تواند جا را برای ايرانيان تنگ کند؟

ری از "داستان‌های هزارويک شب" صاحب‌منصب قضایی رژیم، ايرج مصداقی

دوشنبه 26 تير 1391

پرده‌‌ دیگری از "داستان‌های هزارويک شب" صاحب‌منصب قضایی رژیم، ايرج مصداقی

ايرج مصداقی
صاحب‌منصب قضایی رژیم که پس از سه دهه مشارکت در جنایت و شقاوت نقش «گربه‌ عابد و زاهد» را بازی می‌کند همراه با مسعود نقره‌کار به جای پاسخ به مواردی که روی آن دست‌گذاشته‌ام با طرح اتهامات سخیفی به خیال خود تلاش کردند مرا از گفتن حقیقت بازدارند. به اطلاع ایشان می‌رسانم اگر قرار بود با این گونه اتهامات میدان را خالی کنم بهترین سال‌های عمرم را به خاطر مبارزه با امثال صاحب‌منصب قضایی رژیم در زندان‌های مختلف و در دهلیز‌های مرگ و سلول‌های انفرادی و در قبر و قیامت نمی‌گذراندم ويژه خبرنامه گويا
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد

در بخش قبلی این نوشته به ادعاهای یکی از صاحب‌منصب‌های قضاییی رژیم در مورد زندان‌های حکومت اسلامی و جنایات صورت‌گرفته در دهه‌ی ۶۰ پرداختم.
http://news.gooya.com/politics/archives/2012/07/143359.php
صاحب‌منصب قضایی رژیم که پس از سه دهه مشارکت در جنایت و شقاوت نقش «گربه‌ عابد و زاهد» را بازی می‌کند همراه با مسعود نقره‌کار به جای پاسخ به مواردی که روی آن دست‌گذاشته‌ام با طرح اتهامات سخیفی به خیال خود تلاش کردند مرا از گفتن حقیقت بازدارند. به اطلاع ایشان می‌رسانم اگر قرار بود با این گونه اتهامات میدان را خالی کنم بهترین سال‌های عمرم را به خاطر مبارزه با امثال صاحب‌منصب قضایی رژیم در زندان‌های مختلف و در دهلیز‌های مرگ و سلول‌های انفرادی و در قبر و قیامت نمی‌گذراندم. وظیفه‌ی انسانی‌ام در قبال خون عزیزترین عزیزانم حکم می‌کند که در مقابل آلوده شدن تاریخ مقاومت‌شان به سهم خودم ایستادگی و روشنگری کنم.
***
بخشی از «داستان‌های هزار و یک شب» راوی مربوط به ارتباط‌‌ات‌اش با عناصر اطلاعاتی، امنیتی و نظامی است که همچنان در خدمت حکومت اسلامی هستند، در این قسمت به نقد مواردی از این دست می‌‌پردازم.
عناوین هر بخش از این مطلب، عیناً تیترهایی است که مسعود نقره‌کار برای نوشته‌های مزبور انتخاب کرده است.
متن مکالمات ادعایی صاحب‌منصب قضایی با سوژه‌ها در ایران را مسعود نقره‌کار در گیومه آورده است که بر اساس عرف معمول و اصول کار تحقیقی که مسعود نقره کار با آن آشناست بایستی دقیقاً مکالمات صورت گرفته بین آن‌ها باشد. در واقع صاحب‌منصب قضایی به هنگام تماس با سوژه‌ها عیناً گفتگو‌ها را ضبط و پیاده کرده و تحویل مسعود نقره‌کار داده است. متن مکالمات که لینک‌هایش در این نوشته آمده گاه تا چند صفحه است.
به منظور روشنگری و رفع سوءتفاهمات امیدوارم صاحب‌منصب قضایی و مسعود نقره‌کار فایل گفتگوهای صورت گرفته با داخل کشور را که متن آن در نوشته‌های مسعود نقره‌کار آمده بر روی اینترنت انتشار دهند تا سیه‌روی شود هرکه در او غش باشد.
اظهارنظر يکی از مسؤلان اطلاعاتی: موسوی و کروبی يک بهانه بود
صاحب‌منصب قضایی رژیم از قول یکی از «مسئولان اطلاعاتی و امنیتی کشور» جعلیاتی را سرهم می‌کند که پذیرش آن‌ها توهین به عقل و هوش آدمی است؛ منتهی قبل از این که وارد «دستور» شود، پیش‌ زمینه‌ای در مورد طرف می‌دهد که از کودکی و جبهه رفتن او شروع و به مراسم خواستگاری‌اش ختم می‌شود و در همه‌ی این موارد راوی حکم پدر را دارد تا تماس او که پس از فرار از کشور به دامن «دشمن» گریخته، با مسئول اطلاعاتی و امنیتی نظام و درد دل دو طرف توجیه‌پذیر جلوه کند. در روایت صاحب‌منصب قضایی رژیم، «سردار» مربوطه که حکم فرزند وی را دارد یکی از «نخبگان نظامی، امنیتی و اطلاعاتی کشور» معرفی می‌شود که در سایه‌ی «دلیری و هشیاری با سن کم به مقام فرماندهی رسیده‌ است. »
http://news.gooya.com/columnists/archives/142005.php
نخبه‌‌‌ی امنیتی و اطلاعاتی و نظامی رژیم در مورد آمار کشته‌‌شدگان حوادث پس از انتخابات ۸۸ به صاحب‌منصب قراری و ضد انقلاب از پشت تلفن می‌‌گوید:‌
«بعد از انتخابات ۸۸ ما ۱۰۰۷ کشته در کليه کشور داشتيم ( ۱۹ مامور انتظامی، و ۳ نفر ثارالله در اين جريان کشته شدند.) ، ۱۸ هزار و ۹۰ نفر دستگيری و بازداشتی داشتيم ۱۷۹۹ نفر با کيفر خواست بازداشت و زندانی شدند، و ۴۸ هزار نفر پلاک خوردند ( حضوری يا غيابی پرونده برای شان درست کردند.). از مجروحين هم آمار نداريم.»
http://news.gooya.com/columnists/archives/142005.php
از این که چرا یک نخبه‌ی امنیتی و اطلاعاتی بایستی آمارهای مخفی نظام را به یک ضد انقلاب بدهد می‌گذرم و به مقایسه‌ی آمارهای داده شده از سوی صاحب‌منصب قضایی در دو نوشته‌ی منسوب به او می‌پردازم.
به ادعای صاحب‌منصب قضایی ۱۹ مأمور انتظامی و ۳ نفر ثار‌اللهی کشته شدند. مقامات امنیتی و سیاسی رژیم از فرمانده سپاه گرفته تا حداد‌عادل به اعلام کشته شدن ۲۰ نفر از نیروهایشان بسنده کردند و روی‌شان نشد از آن بالاتر روند. اما صاحب‌منصب قضایی روی دست آن‌ها بلند می‌شود. کم کردن آمار کشته‌شدگان مردمی از سوی فرماندهان سپاه قابل فهم است، اما چرا آمار کشته‌شدگان خودشان را که با آن می‌توانند «مظلوم نمایی» کنند کم می‌کنند؟ سپاه پاسداران تا به امروز نام یک نفر از نیروهای بسیج را که کشته‌ شده‌اند اعلام نکرده است.
عبدالله عراقی فرمانده‌ی سپاه پاسداران تهران بزرگ گفت که در جمع ۲۴ نفر در رویدادهای پس از انتخابات کشته شده‌اند که ۱۲ نفر از آنها بسیجی بوده‌اند.
http://www.radiofarda.com/content/F8_ARAGHI_PROTESTORES_KILLED_THEMSELVES/1843178.html
محمدعلی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران ایران، گفت در درگیری های بعد از انتخابات در ایران در مجموع ۲۹ نفر کشته شده اند که ۲۰ نفر آنها از نیروهای بسیج و نیروهای مردمی با سابقه بسیجی بوده و ۹ نفرشان از "مخالفین و معارضین" بوده اند.»
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/08/090829_bd_jafari_guards.shtml
دروغگو کم حافظه است صاحب‌منصب قضایی فراموش کرده است که در جای دیگری در مورد تلفات انتخابات ۸۸ گفته است:
«ماجرای انتخابات سال ۸۸ هم که تاسف بار بود، درسی برای رژيم شده ، انتخاباتی که به گفته خودشان طی آن ۷۸۲۱۰ نفر دستگير شدند که فقط در تهران اين رقم ۲۲۷۴۲ نفر بود. خب می‌دانيد که عده ای از اين‌ها پس از تفهيم اتهام و سپردن وثيقه آزادشدند تا در فرصت مناسب به پرونده‌ی آن ها رسيدگی شود. گفته شده که ۵۴۱۸ نفر از دستگير شدگان انتخابات سال ۸۸ زير ضرب قرار گرفتند ( يعنی بازجوئی و شکنجه شدند). بعضی از زندان‌ها البته ليست نداشتند که معلوم شود چه تعدادی زندانی داشته‌اند. در بازداشتگاه ۲۰۹ ليستی وجود نداشت اما حداقل ۷۳۲ زندانی آنجا بودند. و يا برده شدند، که اکثرا" جوانان و افراد گروه های سياسی بودند. از ميان دستگير شدگان ۱۵۸ نفر از اين‌ها به اعدام محکوم شدند که البته حکم برخی از آن‌ها تائيد نشد. گفته شده که در مجموع ۴۹۴ نفرحکم اعدام گرفتند ، که به پرونده برخی از آن‌ها تا يک سال بعد هم رسيدگی نشده بود، کسانی که آن‌ها رابيشتر اباحه ( کسی که کشتن آن ها حلال است) خواندند. در ماجرای انتخابات ۸۸ حتی يک نفر بسيجی و يا از نيروی انتظامی کشته نشد ، از مردم ۱۰۷ نفر کشته شدند که ۶۰ يا ۶۱ نفر آن ها در تهران بود. بيشتر قتل ها و شکنجه ها هم توسط لباس شخصی ها و مامورانی که يا معاود عراقی بودند و يا مزدوران عراقی و افغانی و سوماليائی و لبنانی صورت گرفت.به اين جماعت هم برای تکرار جنايت های شان آماده باش داده اند.»
http://news.gooya.com/columnists/archives/136851.php
یک بار مدعی شده است که بعد از انتخابات ۸۸ ، ۱۰۰۷ نفر کشته داشتیم و یک بار ۱۰۷ نفر. توجه کنید چگونه ۱۰۷ نفر تبدیل به ۱۰۰۷ نفر می‌شود. در ثانی ۶۰ یا ۶۱ کشته را مربوط به تهران می‌داند و بقیه را مربوط به شهرستان‌ها! در حالی که در شهرستان‌ها اساساً جنبشی در آن سطح نبود که ۴۶ کشته دهد و کسی متوجه‌ی آن نشود. نسبت کشته‌های تهران که جنبش در وسیع‌ترین شکل ممکن ماه‌ها در آن ادامه داشت با شهرستان‌ها منطقی نیست.
در لیست ۱۱۲ نفری کشته‌شدگان جنبش که توسط کمیته‌گزارشگران حقوق بشر با جزئیات تهیه شده، نام ۶ نفر به عنوان کسانی که در شهرستان‌ها کشته شده‌اند آمده است. حسین اختر زند (اصفهان)، آرمان استخری‌پور (محله‌‌ی ابیوردی شیراز)، قتل مشکوک امیر اسلامیان، جسد وی روستای «چرخ‌وال» بوکان پیدا می‌شود، پویا مقصود‌بیگی (کرمانشاه)، مهرداد حیدری در مشهد به طرز مشکوکی به قتل می‌رسد، محمد جواد پرنداخ (اصفهان) رژیم مدعی است خودکشی کرده است.
http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-42701.html
تعداد دستگیرشدگان یک بار ۷۸۲۱۰ نفر است و یک بار ۱۸۰۹۰ نفر. تفاوت دو آمار بیش از ۶۰ هزار نفر است. وی همچنین مدعی می‌شود که ۲۲۷۴۲ نفر در تهران دستگیر شدند. با توجه به این آمار ظاهراً بیش از ۵۶ هزار نفر در شهرستان‌ها دستگیر شدند، کدام شهرستان؟ صاحب‌منصب قضایی توضیحی نمی‌دهد. به جز تظاهرات پراکنده در اصفهان، شیراز و کرمانشاه، جنبش گسترده‌ای در شهرستان‌ها نبود که سه برابر تهران دستگیری داشته باشند.
یک بار مدعی است ۱۷۹۹ نفر با کیفرخواست بازداشت و زندانی شدند، یک جا می‌گوید ۵۴۱۸ نفر از دستگیر‌شدگان بازجویی و شکنجه شدند. تازه آمار بعضی از زندان‌ها را هم ندارد. در مورد بازداشتگاه ۲۰۹ هم می‌گوید که حداقل ۷۳۲ زندانی داشته است که قطعاً غیرواقعی است این بازداشتگاه چنین ظرفیتی ندارد. یک جا هم مدعی شده است که ۴۸ هزار نفر پلاک خوردند (حضوری یا غیابی پرونده برایشان درست شد).
یک جا با قاطعیت می‌‌گوید «در ماجرای انتخابات ۸۸ حتی يک نفر بسيجی و يا از نيروی انتظامی کشته نشد»، یک جا روی دست رژیم بلند شده و می‌گوید ۲۲ نفر از نیروهای رژیم کشته شدند.
یک جا مدعی است ۱۵۸ نفر به اعدام محکوم شدند و بلافاصله می‌گوید در مجموع ۴۹۴ نفر حکم اعدام گرفتند.
او همچنین مدعی است که «بيشتر قتل‌ها و شکنجه‌ها هم توسط لباس شخصی‌ها و مامورانی که يا معاود عراقی بودند و يا مزدوران عراقی و افغانی و سوماليائی و لبنانی» صورت گرفته است که قطعاً واقعی نیست. تردیدی نیست که اکثر جنایتکاران نیروهای ایرانی وابسته به سپاه و «نوپو» و انصار حزب‌الله و بسیج و ... بودند. البته در میان آن‌ها معاودین عراقی و لبنانی هم که در نیروهای فوق خدمت می‌کنند دیده می‌شوند. اما تعداد‌شان در مقایسه با نیروهای ایرانی بسیار کم است. معلوم نیست سومالیایی‌های ادعایی را که لابد بایستی سیاهپوست باشند چرا تنها منابع راوی دیده‌اند؟ آیا «شهرزاد قصه‌گو» به عقل و شعور ما توهین نمی‌کند؟ مسعود نقره‌کار که چنین جعلیات و آماری را بی دریغ انتشار می‌دهد و به دفاع از «شهرزاد قصه‌گو» می‌پردازد احترامی برای خوانندگان قائل است؟
صدها عکس از جنایتکاران با مشخصات کامل انتشار یافته است. مقصود از ارائه‌ی آمار چیست؟ هر چرندیاتی را می‌توان تحویل مردم داد؟ تعهد ما در قبال اطلاع رسانی دقیق و درست کجاست؟‌ امیدوارم صاحب‌منصب قضایی یا مسعود نقره‌کار که متأسفانه علاوه بر نقش کاتب و تنظیم کننده‌ی روایات، سخنگویی وی را هم پذیرفته است به جای حملات شخصی به این تناقضات که به هیچ شکل نمی‌توان آن‌ها را توجیه کرد پاسخ دهند.
نخبه‌ی نظامی و اطلاعاتی و امنیتی در مورد آمار تصفیه‌شدگان وزارت اطلاعات می‌گوید:‌
«در خصوص تصفيه در وزارت اطلاعات تاکنون بيش از ۶۷۰۰ نفر تصفيه ، باز خريد و اخراج شدند و تعدادی هم در دست بررسی هستند، به نظر من بدترين کار ممکن در شرايط فعلی که نياز به پرسنل نظامی و اطلاعاتی هست انجام شده، همان گونه که قبلا عرض کردم امکان ادغام بسياری از آن‌ها به معترضين و اينکه هدايت گروهی و جمعی آنها را به عهده بگيرند بسيار زياد است، اگر چه ظاهرآ توجهی به اين موضوع نشده ، »
نخبه‌‌ی امنیتی نظام فراموش می‌کند با یک ضد‌انقلاب طرف است که به اردوی دشمن رفته و بی‌محابا به او گزارش وضعیت می‌دهد و پیش‌بینی‌ خود مبنی بر امکان پیوستن بسیاری از ۶۷۰۰ اطلاعاتی رژیم به مردم را هم اعلام می‌کند. کدام دستگاه اطلاعاتی در دنیا این‌گونه آمار نیروهایش را به دشمنی که مدعی است کمر به افشای جنایتکاران بسته می‌دهد؟ برای چه بدهد؟ بیچاره مردمی که بایستی منتظر باشند تا این عناصر اطلاعاتی به جنبش‌شان بپیوندند و هدایت و رهبری آن‌ها را به دست گیرند.
صاحب‌منصب قضایی می‌گوید: «بعد از خوش و بش، وشنيدن ارشادها و نصيحت‌های «یکی از نحبگان نظامی، امنيتی و اطلاعاتی» کشور، در مورد حرکت موسوی و کروبی از وی سؤال می‌کند و ناغافل «نخبه‌»‌ی مربوطه رشته‌ی سخن به دست گرفته و هرچه دل تنگش می‌خواهد از پشت تلفن برعلیه رژیم می‌‌گوید و راوی هم بلافاصله این سخنان گهربار را نعل به نعل یادداشت می‌کند. انگار آیه به یپغمبر نازل می‌شود و او مو به مو ثبت‌شان می‌کند که خدشه‌ای به وحی وارد نشود.
«... جامعه ما حکومت اسلامی ست و ربطی به جمهوری ندارد و تا آنجا که من در جريان هستم چند ماه قبل از انتخابات، مثلاً در مورد انتخابات رئيس جمهوری، در جلسات مکرر شخص مورد نظر که بايد رئيس جمهور بعدی باشد نشان می‌شود، از آن به بعد وی را توجيه و آماده سازی می کنند و در جريان انتخابات روی او کار می شود و شخص مورد نظر با مهندسی انتحاب می شود، البته اين شخص مريد مطلق ولايت است و کارش هم واجب الاطاعت بودن از ولايت است، در هر حال ولايت فقيه صاحب الامر و صاحب الاختيار ملک و ملت است و بقيه افراد خدمتگزارند و در چارچوب نظام خدمت می‌کنند. از زمان امام وضع به همين نحو بود، و مقام معظم رهبری ادامه حکومت اسلامی را واجب کفائی می‌داند، حالا هم يک کمی امروزه تر شديم و به جای خليفه مسلمين می‌گوئيم مقام معظم رهبری. به نظر اين بنده کوچک خدا جامعه‌ای با چنين ساختاری در عصر رسانه کاربرد نخواهد داشت. خواه نا خواه بايد خود را با مسائل جهانی و معيارهای جمهوری هماهنگ کند. در اين انقلاب با شناخت و دانستنی‌های من ظرف سی و دو سال گذشته نزديک به ۳ ميليون در حوادث غير طبيعی کشته شدند، از شهيد و اعدامی، تير باران ، شکنجه، خود کشی شده ها، سلاخی شده ها و تصفيه و مفقود شده ها و تصادفات‌، و بيشتر از يک ميليون معلول در تمام سطوح بالا داريم، هم خانواده‌های کشته شده‌ها و هم معلولين زندگی ای طبيعی می‌خواهند. انقلاب برای آن ها چه کرده است جز شعار؟ »
پس داستان ارشادات و نصیحت‌ها چه شد؟ طرف که می‌‌گوید «ساختار رژیم در عصر رسانه کاربرد ندارد» و خواهان در هم‌ریختن اساس «حکومت اسلامی» و هماهنگی با «مسائل جهانی و معیارهای جمهوری» می‌شود. آیا این «نخبه» اطلاعاتی و امنیتی نمی‌داند که تلفن‌ها کنترل می‌شوند، به ویژه گفتگو با ضد‌انقلابی که مدعی است «لاریجانی» هم در مورد افشاگری‌های او حساس شده است و کارگزاران رژیم نوشته‌های او را دنبال می‌کنند و همه جا نقل محافل است!؟ او که می‌گوید به خاطر انتشار جعلیاتش نگران جان مسعود نقره‌کار در آمریکاست چگونه نگران جان فردی که حکم پدری برای او دارد و در «ام‌القرای اسلامی» زندگی می‌کند و پست حساس حکومتی دارد نیست؟
لابد بر اساس این رهنمود‌ها مردم هم دست روی دست بگذارند و بنشینند تا «نخبه‌»‌های اطلاعاتی و امنیتی نظام خودشان «ساختار رژیم در عصر رسانه» را به روز کرده و همه‌ی مشکلات را حل و فصل کنند.
به جای این که صاحب‌منصب قضایی، نخبه‌ی اطلاعاتی و امنیتی نظام را نصیحت کند و بگوید دست از این جنایات بردارید، دنیا عوض شده است، اقدامات شما دیگر خریدار ندارد، وی به ارشاد صاحب‌منصب قضایی پرداخته و می‌گوید:‌
«حاجی، جامعه فرق کرده ، مردم عوض شدند، دهه‌ی ۶۰ مرد، بچه‌های آنها بزرگ شدند، آن هائی که امام می‌گفت بچه های انقلاب تو گهواره هستند ، بزرگ شدند اما خود انقلاب رشد نکرده، با بچه ها بالا نيامده، توی دهه ۶۰ مانده، اين بچه‌ها حق دارند معترض باشند و بگويند انقلابی که پدران ما برای نگهداری اش جان دادند چه شد؟ اين که ما می‌بينيم انقلاب مستبدان است.»
ظاهراً به هنگام نگارش سناریو «حاجی» به خاطر کبر سن دچار غفلت شده جای پرسوناژ‌ها را قاطی می‌کند و «نخبه‌» امنیتی در نقش او ظاهر می‌شود. یکی از ویژگی‌های عناصر اطلاعاتی و امنیتی کم حرف زدن آن‌هاست. اما «نخبه‌»‌ی آن‌ها تا مورد پرسش قرار می‌گیرد سفره دل می‌گشاید و آن‌چه دل تنگش می‌خواهد می‌‌‌گوید. صاحب منصب قضایی انگار با او مصاحبه مطبوعاتی می‌کند:
از او پرسيدم:« نظرتان در مورد حرکت موسوی و کروبی و آنچه که جنبش سبز گفته می‌شود چيست ؟»
و بعد دوباره می‌گوید:‌
پرسيدم : «برخوردهای نيروی ناجا و سپاه در جريان انتخابات را چگونه می‌بينيد؟»
«گفت: «من متاسفم، از بالا تا پائين اشتباه کرديم، جواب مردم اين نبود که رهبری علنا فتوی کشتار بدهد، راه دوری نرويم اگر شهيد محمد بروجردی يا حاج ابراهيم همت يا باقری يا وصالی زنده بودند اجازه می‌دادند با نام بسيج يا سپاه توی زندان چوب و باطوم به جوانان مردم استعمال کنند يا دحتران مردم را سر و ته کنند؟ حاجی اين مردم حق دارند فرياد بزنند. »
چه نخبه‌ی امنیتی نازنینی به «مردم حق می‌دهد فریاد بزنند». صاحب‌منصب قضایی بخش‌های دیگر «داستان هزار و یک شب» یادش رفته است که به قول خودش در اطلاعات سپاه پاسداران و زمان زنده بودن «محمد بروجردی يا حاج ابراهيم همت يا باقری» چه به روز دستگیر‌شدگان می‌آوردند که کهریزک و جنایات رژیم در سال ۸۸ پیش آن‌‌ها هیچ است. صاحب منصب قضایی رژیم یادش می‌رود به «نخبه» امنیتی و اطلاعاتی نظام مشاهدات خودش را یادآوری کند. به او نمی‌گوید خودش شاهد تجاوز به زنان و دختران و آتش زدن آن‌ها بوده است. ظاهراً بایستی بپذیریم که نخبه‌ی اطلاعاتی و امنیتی روحش هم از این ماجرا که در کشور اتفاق افتاده هم خبر ندارد. در سال‌های اولیه دهه‌ی ۶۰ وقتی بزرگترین جنایات تاریخ معاصر توسط سپاه پاسداران و کمیته‌ها انجام می‌گرفت پاسداران نامبرده زنده بودند و به روی مبارکشان نمی‌آوردند. یک مشت جانی حالا پیش افتاده‌اند سابقه برای عامل کشتار مردم در کردستان مثل محمد بروجردی درست کنند. او را «مسیح» کردستان هم معرفی می‌کنند. مثل لاجوردی که کتاب در موردش چاپ کرده و مدعی شده‌اند او سمبل مبارزه با «خشونت» بود. هرکس که نداند فکر می‌کند حاج ابراهیم همت یا باقری‌ها چه تحفه‌‌هایی بوده‌اند. سپاه پاسداران از ابتدا بنیانش بر جنایت استوار شد. لابد اگر تیر غیبی به محسن رضایی و مرتضی رضایی و علی شمخانی و یحیی رحیم‌صفوی و محمدعلی جعفری و دیگر فرماندهان سپاه هم خورده بود امروز بایستی شاهد خواندن چنین هجویاتی در موردشان بودیم.
دردآور آن که چنین مواردی در جایی و در سلسله مطالبی منتشر می‌شود که از رنج و حرمان نسلی که توسط همین پاسداران و همین جنایتکاران در زندان‌ها پرپر شد سخن می‌رود. قربانی و جلاد، ظالم و مظلوم در کنار هم و به یک قلم و فرهنگ ستوده می‌شوند.
نمونه‌ای از لطف شکنجه‌گر مسلمان!
[ادامه مقاله را با کليک اينجا بخوانيد]

۱۳۹۱ تیر ۲۵, یکشنبه

تکيه بر " نظام قدرت " ، آلترناتيو سازی های رنگارنگ و کنفرانس بروکسل!






تکيه بر " نظام قدرت " ، آلترناتيو سازی های رنگارنگ و کنفرانس بروکسل!


علی يوسفی










--------------------------------------------------------------------------------










هيلاری کلينتون در کنفرانس " دوستان سوريه" در پاريس گفته بود روزهای حکومت اسد به شمارش افتاده و پايان يافتن فوری خشونت ها و برنامه ريزی ( تو بخوان حاکم کردن دموکراسی نئوليبرالی ) برای دوران پس از او سوريه را از "حملات فاجعه بار " مصون خواهد داشت . کلينتون اينها را در واکنش به عدم پيشرفت طرح طرح شش ماده ای فرستاده ويژه سازمان ملل ، کوفی عنان ، که گفته بود " تلاش هائی که برای حل مناقشه سوريه از طرق سياسی صورت گرفته است ، عملا شکست خورده اند "بيان داشته بود . او شکست چنين طرحی را بصدا در آمدن " زنگ بيداری برای همه " دانست . روشن و واضع است که " زنگ بيداری " مورد نظر خانم کلينتون کليد رمز يک مداخله نظامی ديگر و اينبار در سوريه مي‌باشد .


حالا ديگر بيش از هر زمان ديگری آشکار شده است که انقلابات پرشور کارگران ، حاشيه نشينان ، تمامی پابرهنگان ، از شمال آفريقا تا آسيا ، دارند يکی پس از ديگری ، بدليل عدم وجود يک قطب چپ و انقلابی ، توسط " جهان خواران " غرب ، در راس آنان آمريکا يا بطور مستقيم و يا با کمک نيروهای در آب نمک خوابانده داخلی شان ، به شکست نهائی کشانيده می شوند . تجربه شکست انقلاب را ، ما ايرانيها و در حدود 34 سال قبل در مورد انقلاب 57 به چشم ديده ايم . اين ما ، يعنی آنهائی که پس از قدرت گيری اسلام گرايان و روحانيت ، تحت يک حاکميت ديکتاتوری خشن و تا دندان مسلح قرار گرفتيم ، هستيم که مي‌توانيم اين تلخی را ، حالا و به ويژه در عصر ارتباطات ، بهتر درک کنيم . تاسف بار است مشاهده شود که بار ديگر و بر اثرعدم سازمانيافتگی مردم ، نبود زير بناهای يک جامعه مدنی و عدم وجود يک حزب قدرتمند کارگری و ساير تشکل های مدنی و اجتماعی مستقل و متکی بر اراده توده ای ، جبهه انقلاب توان جهت دادن خشم توده های لگدمال شده را دارا نيست . تاسف بارتر اينکه در دوران کنونی و به موازات ، تحريم و جنگ ، يعنی نقشه « آ و ب « ، همچنين دفاع از « آزادی « و» دموکراسی « ، ملعبه ای بشود در دست دشمنان انقلاب و غرب که توسط آن بتوانند شرايط حضورشان را ، بطور مستقيم و غيرمستقيم و با بلغور بی وفقه پيشگيری از " نقض حقوق بشر " ، " دفاع از حقوق بشر" و در بسته های پرزرق و برق ، همچون " دخالت های بشردوستانه " در کشورهای مختلف فراهم کنند .


دقيقا و به همين دلايل و به تجربه بايد دريافته باشيم که هر دفاعی از حاکميت دموکراتيک مردم ، دموکراسی ، آزادی ، دفاع از آزادی زندانيان سياسی و ...... که حالا به تم و موضوعات اصلی کنفرانس ها ، ميزگردهای حقوق بشری ، تريبونال ها و سمينارهای مختلف ، از دالاس تگزاس گرفته تا لندن ، از استهکلم سوئد گرفته تا بروکسل بلژيک تبديل می شوند ، چه باری دارند و چرا بايد نسبت به آنان با حساسيت و شک منطقی برخورد کردد و به همين آسانی در دامشان نيافتاد . بخصوص و با کمی دقت می توان دريافت که توسط همين گونه کنفرانس ها بود که از مصر گرفته تا تونس و از ليبی گرفته تا همين سوريه که هنوز ديکتاتورش حاکم است و ماشين آدم کشی اش هم همراه او ، تئوری مشروعيت " دخالت های بشردوستانه " را جا انداختند و آش شکست انقلابات را پخته و دارند می پزند .


در مصر انقلاب مردم را دو نيروی هم وزن و عملاً همسان ، که هردوی شان در حاکم کردن سياست های نئوليبرالی با هم مسابقه گذاشته و مقاصدی شايد بمراتب خطرناکتر از حسنی مبارک در بی خانمان کردن مردم دارند، به مصادره برده اند و کم نيستند از ميان همين اپوزيسيون مخالف جمهوری اسلامی ما که برای چنين ديسکورسی له له می زنند . منظور همانهائی هستند که با برگزاری کنفرانس های به اصطلاح " حقوق بشری " و کمک گرفتن از " امدادهای غيبی " و با هزار ايما و اشاره و دست وپا زدن های بی سابقه در صددند که ما را قانع کنند که " مردم ايران از سرکوب‌ها خسته شده اند و در شعارهای خود عملا از غرب کمک مي‌خواهند" . بخشی از اين تلاشها ، که در ادامه خود به شرکت در برنامه های تلويزيونی رسانه های غربی از جمله بی بی سی و صدای آمريکا بسط می يابند ، بر اين محور استوارند که در کنار شکستن قبح دريافت کمک های مالی از غرب ، نشان دهند که اين تنها آنان هستند که کانديدای خوبی برای اجرای مقاصد کشورهای امپرياليستی مي‌باشند . از اين رو نگارنده به هيچ رو و به هيچيک از تشکل ها ، کنفرانس ها و مجامعی که با مقولاتی همچون " تحريمهای اقتصادی " مرزبندی روشن و قاطعی ندارند و بدتر از همه قاطعانه عليه جنگ و حمله نظامی هم نيستند ، نه تنها نظر مثبتی ندارد ، بلکه معتقد است که قاطعانه بايد در مقابل شان جبهه گسترده ای را سازمان داد . در اين ميان ، اين توجيه که گويا تشکلهای " تک مضمونی " از اين قائده مستثنی هستند ، يا اينکه دوران مبارزات ضدامپراليستی به پايان رسيده و برآمد دوران کنونی حول " سنت و مدرنيسم " می چرخد ، عذری بدتر از گناه ست.


از اين رو و به باور من نشست تدارکاتی احزاب و سازمانها و نهادهای چپ و کمونيست که در روزهای ۲۲ الی ۲۴ ژوئن ۲۰۱۲ برابر با ۲ الی ۴ تيرماه۱۳۹۱ در کلن آلمان برگزار شد ، را بايد مثبت دانست . چنين نشستی اگر بتواند تداوم يابد و همچون ديگر نشست ها عقيم نگردد ، می تواند و بايد افشای پروژه های گوناگون آلترناتيو سازی غرب برای ايران را يکی اجزای مهم برنامه هايش قرار دهد . اميد می رود تا چپ راديکال و انقلابی در پيشبرد اهداف خود و در فضای ملتهب سياسی ايران و جهان ، درکنار مبارزه برای ايجاد يک بديل انقلابی و کارگری و سوسياليستی و مبارزه بی امان برای سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی ، همچنين و همواره بر خطر تهديدات امپرياليستی تاکيد و راه حل های رفرميستی و ارتجاعی آن را برای آينده ايران افشا نمايند . چرا که يکی از مشکلات تاکنونی چپ در اينگونه موارد ، غفلت کردن از افشای مداوم و با برنامه چنين پروژه هائی بوده است . شاخکهای حسی چپ انقلابی آنقدرها قوی نبوده است که دريابد مکانيسم و منطق نهفته در تئوری " دخالت های بشردوستانه " چيست و از چه منابعی تغذيه می کند ؟ تجربه ليبی و به شکست کشيده شدن جنبش عظيم ضداستبدادی مردم ايران در سال 88 و همين تجربه آخری ، يعنی سوريه ، نمونه های بارزی هستند که دقت در آنها می تواند ما را به نتايج مهمی برسانند و آن اينکه " شيطان بزرگ " در کنار محاصره اقتصادی و نظامی کشورهای در حال انقلاب و شورش های بزرگ ، برای اطمينان از تسلط بی کم و کاست سياست های نئوليبرالی خود ، درخلال و پس از برافتادن ديکتاتورها ، آنقدر نيرو و امکانات بالفعل و بالقوه در کشورهای مزبور برای پياده کردن سياست هايشان در چنته داشته باشند . يکی از نقدترين راهها به استيصال کشاندن کامل مردمی است که هم در زير يوغ استبداد حاکم کمرشان خرد شده و هم محاصره اقتصادی ( تحريمها ) آنچنان بی خانمان شان کرده که امکان دست زدن به کوچکترين اقدام سياسی برای تغيير اوضاع به نفع خود را دارا نباشند و عملا دست کمک بسوی آنان دراز کنند . بی دليل نبوده است که دولت آمريکا اندکی پس از فروکش کردن جنبش ضداستبدادی سال 88 ، سفارت مجازی اش را راه اندازی می کند و در فراخوان های پنهان و آشکار، بسياری از فعالين سياسی و مدنی ، دانشجويان و جوانان ايرانی را به " مهد دموکراسی " می کشاند . تشويق و ترغيب به مهاجرت را می توان پايه سوم سياست تحريم و محاصره نظامی قلمداد کرد . بی آنکه بخواهيم همه ترک وطن کنندگانِ پس از فروکش جنبش و زير سرکوب خشن جمهوری اسلامی را مدافع سياست های غرب بدانيم ، ولی بودند و هستند بی شمارانی که در مدارس " چلبی سازی " غرب مشغول تمرين دموکراسی مورد ادعای غربند . راهی برای چپ انقلابی و همه نيروهای آزديخواه و برابری طلب نمانده است مگر اينکه اولا همچنان تاکيد کنند امپرياليسم هنوز همان امپرياليستی ست که بوده و اماهيتش تغييری نکرده و دوما تعاريف خود از مفاهيمی همچون " دموکراسی " ، حقوق بشر" و " آزادی " را آنچنان بسط دهد که تميز آن از نمونه مشابه اش و درآلت دست قرار گرفته غرب را آسانتر گرداند .


در مخالفت با تريبونال بين المللی لندن و طی روزهای گذشته بحق مطالب و بحث های مهمی درگرفته و خواهد گرفت . اعلام مخالفت با آن ، هر چند ديرهنگام ، اگر بتواند با ارائه فاکت های هرچه بيشتر و غيرقابل انکارتر ديگری همراه باشد و هسته اصلی و ردپای راه حل های رفرميستی و ارتجاعی در اين پروژه را بيشتر به نمايش بگذارد ، می تواند کمک کند تا آن بخش از نيروهای انقلابی و کمونيست که در يک خطای سياسی آشکار و چه بسا سهوا در چنين دامی افتادند را به نقد شجاعانه عملکرد خود ترغيب نمايد .


اين يادداشت اما به جنبه ای ديگر از انواع و اقسام اينگونه آلترناتيوسازی های متکی به غرب خواهد پرداخت و آن چيزی نيست مگر پرداختن به دومين " کنفرانس پيشبرد اتحاد برای دموکراسی ”


دومين کنفرانس " پيشبرد اتحاد برای دموکراسی " که از صبح شنبه هفتم ژوئيه کار خود را در بروکسل بلژيک و با سخنرانی افتتاحيه محسن سازگارا، ناهيد بهمنی و فريدون احمدی آغاز کرد ، همچون ديگر موارد ، خواسته است تا خطر تهديدات امپرياليستی را به هيچ بگيرد و پروژه رفرميستی و ارتجاعی را برای آينده ايران ترسيم کند.


محسن سازگارا ( چلبی نوع ايرانی اش ) در سخنرانی افتتاحيه خود گفت : « در مقايسه با کشورهای ديگری که با آنها برخورد داشته‌ام ، مي‌توانم بگويم که نيروهای اپوزيسيون ديگر کشورها با همديگر اختلاف نيز دارند اما برآيندشان خوب است با اين حال در مقايسه با آنها، مخالفان جمهوری اسلامی از پختگی و سنجيدگی بسيار خوبی برخوردار بوده و پختگی سياسی آنها در ميان بسياری از کشورهای منطقه مثال‌زدنی است». . براستی منظور آقای سازگارا از " برآيند خوب "اپوزيسيون ساير کشورها چيست که مدل ايرانی اش از آن برخوردار نيست ؟ بنظر می رسد که سازگارا می خواهد سرراست بگويد که آن اپوزيسيون در حشر و نشر با غرب تعارفی در کارش نيست ، ولی ايرانيها در گام گذاشتن در چنين راهی اما و اگر کرده و خود را از برخورداری از چنين برآيند خوبی محروم می کنند .


غالبا و تا حالا شرکت کنندگان چنين کنفرانس هائی ، دم خروس دريافت کمک های مالی خود از کشورهای " معظم " را اينگونه پنهان می کردند که بگويند هزينه ها از جيب مبارک خودشان پرداخت شده است ، اما گويا قرار است پس از اين رک و پوست کنده اين حقيقت تلخ را تئوريزه کنند که اصلا مگر دريافت کمک از غرب و بازی در بساط شان چه اشکالی دارد ؟ آقای مجتبی واحدی اصلاح طلب و يکی از چهره های " بارز" ، که برای حضورش در چنين مجامعی سرو دست شکسته می شود ، به همراه جواد خادم ، يکی از وزاری دولت شاهپور بختيار ، از طراحان کودتای نوژه ، از مسئولين اصلی تدارک هم کنفرانس اولاف پالمه استهکلم و هم بروکسل در برنامه افق صدای آمريکا با " شفافيتی " مثال زدنی ، تلاش کردند تا هزينه استفاده و دريافت کمک های مالی از کشورهای غربی را با اين استدلال " مگر آقای خمينی از چنين کمک هائی استفاده نکرد ؟ " هر چه بيشتر پائين بياورند . از مظاهر بارز چنين مجامعی يکی هم اينست که با مخالفت ظاهری شان با حمله نظامی آمريکا و غرب به ايران ، نه تنها به مسئله تحريمهای اقتصادی خانمان برانداز عليه مردم ايران هيچ نگويند ، بلکه عملا از آن برای اهرمی در ساقط کردن رژيم تعريف و تمجيد هم بکنند .


امين رياحي، عضو گروه "دانشجويان ليبرال"، در همين کنفرانس باصراحت می گويد " در مورد دريافت کمک از غرب بايد " تابو شکنی " کنيم ." وی در ادامه می افزايد : " تجربه‌ها نشان مي‌دهد که کشورها بعد از جنگ سرد به دموکراسی نرسيدند مگر اين که از غرب کمک گرفتند . " ماشالله سليمی نفر ديگر شرکت کننده ، در سخنان خود عامدانه از "خستگی مردم ايران از سرکوب‌ها ی جمهوری اسلامی " می نالد و بدون اشاره به تحريمها ، که نقدا کمر همان مردم ، که او ادعای دفاع از آنان را می کند ، خرد کرده و خطر حمله نظامی نيز هر چه بيشتر افزايش می يابد ، معتقد است که " حمله‌ای از طرف کشورهای غربی متوجه ايران نيست ". عجبا


آقای عبدالله مهتدی يکی از شرکت کنندگان دائم چنين کنفرانس هائی و البته از جناح سرنگونی طلب آن ، با اشاره به نارضايتی عظيم مردم از جمهوری اسلامی و لزوم سرنگونی آن و با تاکيد بر نفی حمله نظامی ( نه تحريمهای اقتصادی غيرانسانی ) فکر می کند که با سرنگونی رژيم ، سرانجام مبارزه ضدامپرياليستی پايان يافته و توسعه اقتصادی پايدار، دموکراسی و رفع تبعيض به به کشور باز برمی گردد . آقای مهتدی ، يارغار آقايان عليرضا نوری زاده ، سازگارا و محسن مخملباف ، به خود اصلا زحمت آن را نمی دهد که بگويد منظورش از " برقراری دموکراسی " و " توسعه پايدار" چيست و از چه مکانيسمی برخوردار است ؟ حضورش در چنين کنفرانس هائی و بويژه نمونه حکومت اقليم کردستان ، شکی باقی نمی گذارد که از نظر وی پايان يافتن ديکتاتوری های موروثی در نتيجه " بهار عربی " اخير و همچنين مواردی همچون نمونه عراق و افغانستان ، اجابت خواسته او نيز بوده و می باشد .


خانم ناهيد بهمنی از مسئولين برگزاری کنفرانس بروکسل ، مدير سازمان زنان کرد، از اعضای دفتر سياسی کومله ، جناح مهتدی و از شرکت کنندگان اصلی کنفرانس بنياد اولاف پالمه استهکلم ، شش راه‌حل را برای ايجاد اتحاد ميان نيروهای اپوزيسيون ايران پيشنهاد می کند که : «شروع و اوج‌گيری مجدد جنبش در ايران " از مهمترين آنان است ." خانم حسينی بعنوان مبتکر و پيشنهاددهنده اين راه حل مشعشعانه البته و در ادامه می گويد چنين شروعی " فعلا در اراده‌ی کسی نيست ....." البته نبايد تصور شود که خانم حسينی در اين مورد مشخص بطور مطلق نااميد و مايوس است ، نه ، وی برای رفع اين مشکل راه حل های مشعشعانه ديگری هم دارد . از آنجلمه اند " برخورد شجاعانه و عدم ترس از اتهامات اپوزيسيون يا حاکميت ايران ( تو بخوان اتهام وابستگی به غرب ) ؛ ايجاد گروه بين‌الملل برای ايجاد رابطه با نمايندگان دول مختلف و لابي‌گری و استفاده از آنها برای پيشبرد اهداف کنفرانس‌ها‌؛ ايجاد شفافيت در برگزاری نشست‌های مشابه و مشورت هر چه وسيع‌تر برای دموکراتيک‌تر کردن آنها ." آيا می توان بسته پيشنهادی اين خانم مدافع " حقوق زنان " را به چيزی جز حمايت آشکاراز " دخالت های بشردوستانه غرب " ، دفاع از تحريمها و حتی حمله نظامی به ايران تعبير کرد ؟


پايان بخش اين مکتوب همراه است با نقل قولی هرچند طولانی از آقای مسعود بهنود . بهنود همانی ست که زمانی گفته بود بايد به نظام قدرت در جهان متکی شد . به واقع وی لپ مطلب را ادا کرده است و از خلال آن می شود به گوشه هائی از پشت پرده ها، اهداف و نيات واقعی برگزارکنندگان و شرکت کنندگان اين گونه کنفرانس ها و مجامع رنگارنگ دست يافت . از کسانی که مردم را ضعيف قلمداد می کنند ، آنانی که هيچگاه به اراده و قدرت لايزال کارگران و زحمتکشان اعتقادی نداشته و قرار هم نيست که داشته باشند و متاسفانه در اين وانفسای پراکندگی و بی قدرقدرتی نيروهای راستين طرفدار آزادی و برابری ، شانس و اقبال " خدادادی " برای رسيدن به قدرت را دست يافتنی تر از هر زمان ديگری می بينند ، انتظاری هم جز اين نيست که در اين دالانهای تاريک و با تکيه بر همان " نظام قدرت " و برای به توافق رسيدن بر سر آلترناتيوی که باب ميل قدرت های جهانی باشد ، بر سر وکول يکديگر بزنند .










بهنود می نويسد : " اگر قصد نيت خوانی و متهم داشتن مخالفان سياسی نباشد بايد به ياد مخالفان حمله نظامی آورد تاکنون هيچ گروه سياسی ايراني، از حمله نظامی ديگران به کشور حمايت نکرده است، حتی تنها گروه مسلح مخالف جمهوری اسلامی که پايگاه نظامی هم در عراق داشتند و نمايندگانشان در کاخ های دولتی و پارلمان های عالم دنبال دوست می گردند، از اينکه آشکارا چنين سياستی را اعلام دارند پرهيز می کنند. هواداران سلطنت چنين سياستی را همواره رد کرده اند و در سخنان مدعی پادشاهی هم نشانه ای از اين نيست. جمهوری خواهان نيز به صراحت تمام هر نوع حمله خارجی را تقبيح کرده اند. سرانجام در اين انبار می ماند چند نويسنده درد کشيده و تبعيدی که از آزادی های سرزمين های ميزبان بهره می گيرند و نظر خود می نويسند و چنين می نمايد که بيشتر به نمونه های جنگ جهانی دوم [ژاپن و آلمان] نظر دارند که حمله نظامی متفقين سرآغاز دوران تازه ای در زندگانی آنان بود. می گويند چرا خود را با افغانستان و عراق و ليبی مقايسه کنيم، ايرانيان با آلمان و ژاپن قابل مقايسه اند. به نظر چنين می رسد که بحث درباره قبح و حسن حمله نظامی را بايد گذاشت و ديد کسی از شناخته شدگان سياست هست که به صاحب مقامان آمريکائی يا اروپائی خبر دهد که آماده ايفای نقش حامد کرزای است. گمان نمی رود تا به حال چنين کسی يافت شده باشد. اما در مقابل در هر ديداری بين چهره های ايرانی با دولتمردان و يا اعضای پارلمان کشورهای ديگر، به نظر می رسد که کسانی آماده اند تا نقش آيت الله خمينی در سال 1357 يا جلال طالبانی در عراق، مرسی يا احمد شفيق در احوال همين روزهای مصر را بازی کنند. اما دولتمردان طرف مذاکره در غرب خوب می دانند، ايفای چنان نقش هائی لازمه اش داشتن هوادارانی است که قبلا خيابان ها را انباشته باشند که چنين صحنه ای در سال های اخير ديده نشده است. يک بار هم که در اعتراض به روند برگزاری انتخابات رياست جمهوری [در خرداد 88] چنين صحنه ای ديده شد باز بر بالای آن کسی حاضر به ايفای نقشی بالاتر از رياست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی نبود."


آيا اپوزيسيون مدافع « دخالت های بشر دوستانه « خواهد توانست در کنفرانس های پی در پی خود و در احراز يکی از کرسی های مورد اشاره بالا ، سرانجام همدلی و همراهی غرب را کسب کند ؟ اگر کسانی که هم با رژيم خونخوار جمهوری اسلامی و هم با مطامع جهانخوارانه امپرياليسم مرزبندی قاطعی دارند. ، بجبند ، در جا نزنند و جبهه وسيعی در مقابل آنان ايجاد کنند ، طعم « شيرين « را برآنان تلخ خواهند کرد .














منابع :


کنفرانس بروکسل و همگرايی نيروهای اپوزيسيون ايرانی


http://www.dw.de/dw/article/0,,16082099,00.html


///////////////////////////////////////////////////////////////////////


گزارش کامل سومين همايش اتحاد برای پيشبرد سکولار دموکراسی در ايران


http://www.sazmanejomhoorikhahaniran.com/?p=2586


/////////////////////////////////////////////////////////////////






کنفرانس بروکسل ! برنامه افق صدای آمريکا : اپوزيسيون در فاز جديد؟‎ - YouTube


http://www.youtube.com/watch?v=Vij0d6MV5rQ





همسرش پوران در سال 1350 درج شده که در ادامه می خوانید:

همسرش پوران در سال 1350 درج شده که در ادامه می خوانید:




«آینده ام نا معلوم است وهمه چیز در پیرامونم بد و زشت و دروغ و کینه و حیله و پستی و سستی و بی شعوری یا بی شرفی و خطر و نا پایداری و بن بست و مشکلات و همه شکست و همه نا امیدی و من تنها و تنها و تنها! در خانه تنها، در کوچه تنها و در میان روشنفکران تنها، در میان ممنان تنها و در میان ازدحام جمعیت پر شوری که بر سرم هجوم آورده اند باز هم تنها و... تنهاتر! به هر حال صبر خواهم کرد، هرچه خدا بخواهد، خواهد شد.



از من همین قدر ساخته است که خیانت نکنم و خود را، قلمم را، زبانم را و سوادم را نفروشم و یا از ترس سکوت نکنم وبه خاطر آسودگی و بی رنجی و لذت عمر و برخورداری زندگی و امنیت فردایم، کوله بار سنگین این مسئولیتی را که بر دوش دارم به زمین نگذارم و تمامی امکاناتم را، تمامی استعدادهایم را و همه لحظات عمرم را فدای این راه کنم،حال اگر نگذاشتند که در این راه قدمی بردارم و پیش بروم و به جایی برسم و برسانم، دیگر خواست خدا است و دست خدا...



فکر می کنم که هفته دیگر بتوانم بروم، که... وهم... زیارتی {است} و توسلی و التماس مرحمتی از خدا و حبیبش، در این اوضاعی که هم از لحاظ درونی و هم بیرونی سخت محتاجم و محتاجیم...( سفر حج، آخرین سفر حج،

هفت خوشه گندم سبز، بر تابوت من بگذار

هفت خوشه گندم سبز، بر تابوت من بگذار


با من گام بردار



بر جای پای پدرانم.

آرام، همچون آوای یک نی لبک.

به سوی ابدیت من.

به بی زمان.



و بر مزار من

گل بنفشه مگُذار.

گل اندوهگینان است بنفشه.



به یاد بیاور آن همه عاشقان را

که جوان تر از من مردند.



هفت خوشه، گندم سبز.

هفت خوشه، گندم سبز، بر تابوت من بگذار.

و اندکی هم شقایق قرمز

که فکر می کنم تو باید پیدا کنی

جنبش جنگل؛ دستاورد‌ها، کاستی‌ها و ناکامی‌ها

هدی صابر
جنبش جنگل؛ دستاورد‌ها، کاستی‌ها و ناکامی‌ها
«هشت فراز، هزار نیاز» عنوان سلسله نشست‌هایی بود که از زمستان ۱۳۸۵ تا پاییز ۱۳۸۷ توسط هدی رضازاده صابر در کتابخانه حسینیه ارشاد تهران برگزار شد. صابر در این نشست‌ها که بیش از ۶۰ جلسه به طول انجامید، پس از بیان مقدمه‌ای درباره فلسفه تاریخ، هشت فراز مهم تاریخ معاصر ایران در فاصله سال‌های ۱۲۸۵ تا ۱۳۸۵ شامل جنبش تنباکو، انقلاب مشروطیت، نهضت جنگل، نهضت ملی شدن نفت، نهضت ۱۵ خرداد، جنبش‌های اجتماعی دهه ۴۰ و ۵۰، انقلاب ۵۷ و اصلاحات را بازخوانی کرد.
آنچه پیش روی شماست، متن پیاده شده سخنرانی هدی صابر در سی‌امین نشست «هشت فراز، هزار نیاز» و ششمین جلسه بازخوانی «نهضت جنگل» در روز سه‌شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶ است که به بررسی دستاورد‌ها، کاستی‌ها و ناکامی‌های حرکت میرزا کوچک‌خان و یارانش در نهضت جنگل و پس از آن در جمهوری شوروی گیلان می‌پردازد.
او معتقد است نهضت جنگل اگرچه از نظر استراتژیک و تاریخی نقش و جایگاهی بی‌بدیل در تاریخ معاصر دارد و از بسیاری جهات در روند دموکراسی‌خواهی زمان خود پیشرو بوده اما از میانه کار به دلیل معضلات و اشتباهاتی چون شکاف ایدئولوژیک، دو پارگی تشکیلات و باز کردن حساب ویژه روی عامل خارجی (اتحاد جماهیر شوروی) نتوانست روند مثبت خود را ادامه دهد و ناگزیر به دلیل حبس در منطقه گیلان و عدم پیشروی به مناطق دیگر کشور، از جنبشی رو به رشد به جایی رسید که رهبر آن در تنهایی مطلق کشته شد.

بسم‌ الله الرحمن الرحیم
بحث امروز ما درباره دستاورد‌ها و ناکامی‌های نهضت جنگل است. دستاوردهای این نهضت را می‌توان در پنج محور فکری – ایدئولوژیک، استراتژیک – تاریخی، اجتماعی، سیاسی و تشکیلاتی تقسیم‌بندی کرد.
۱ – دستاوردهای فکری – ایدئولوژیک
این بخش از دستاورد‌ها را می‌توان در شش حوزه مورد دقت و بررسی قرار داد.
۱-۱ پیوند با گفتمان‌های دورانی
وجه اول دستاورد فکری – ایدئولوژیک، پیوند نهضت جنگل با گفتمان‌های دورانی زمان خود است. یکی از گفتمان‌های آن زمان سوسیالیسم تازه به قدرت رسیده در اتحاد جماهیر شوروی با شکل و شمایل نوپیدای خودش بود و یک گفتمان دورانی هم ادامه نقطه‌چین سید جمال و هیات اتحاد اسلام بود.
جنبش سوسیالیستی از ۱۲۰-۱۰۰ سال قبل از پیدایش اتحاد جماهیر شوروی آغاز شده بود. در سیر جنبش مشروطه و ابتدای جنبش جنگل بارقه‌هایش را مشاهده کردیم. بحث‌های فکری پی‌آیند مباحث فکری جنبش سندیکالیستی در اروپا به راه افتاده بود، تضاد طبقاتی مشخص شده بود و قطب‌بندی صاحبان سرمایه و طبقه کارگر شکل اجتماعی به خود گرفته بود. اما اتفاقی که در حد فاصل ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۷ در اتحاد شوروی رخ داد این بود که طیفی از روشنفکران ورای تمایلات آرمانی به این جمع‌بندی رسیدند که سوسیالیسم باید منزلگاهی پیدا کند و به سمت تحقق آن برود. این اتفاق در همسایگی ما افتاد و طبیعتا شیرابهٔ آن اتفاق در داخل ایران سرازیر شد. ابتدا به تبریز رفت و سپس به گیلان کشید. بنابراین گیلانی‌ها و تبریزی‌ها اعم از اینکه مذهبی باشند یا نباشند، گرایش ملی داشته باشند یا نداشته باشند، در معرض تراوش فکر جدید قرار گرفتند. میرزا کوچک‌خان هم به عنوان آغازگر جنبش جنگل، متاثر از این گفتمان دورانی بود. نشان‌های این گفتمان را هم می‌توان در آرمان‌هایش تعقیب کرد و هم در ادبیات نوشتاری و ادبیات گفتاری او قابل مشاهده است.
از طرفی‌‌ همان زمان ایده پان‌اسلامیسم سید جمال و اینکه یک جریان نوگرای مذهبی در کشورهای مسلمان تحت سیطره و سلطه استعمار باید به راه بیفتد، آرام آرام شکل و شمایل تشکیلاتی خودش را پیدا کرده بود.‌‌ همان زمان بود که اتحاد اسلام تشکیل شد، دامنه‌اش به اندونزی و تا حدودی به مالزی رسید و به عرصه اندیشه در ایرانِ ما هم ورود پیدا کرد. هیات اتحاد اسلام بنا بود که با حضور مذهبیون ضد استعمار ضد استبداد نواندیش که مرزبندی‌های جدی با اسلام سنتی محافظه‌کار غیرسیاسی بی‌اعتنا به حضور اجنبی در کشورهای مسلمان داشتند، پایه‌گذاری شود. این اتفاق در تهران افتاد و بعد‌ها میرزا شاخه آن را در رشت تاسیس کرد.
پس اولین دستاورد فکری – ایدئولوژیک این بود که جنبش جدید با گفتمان‌های فکری- اندیشه‌ای دوران خود هم‌پیوند شد. یکی سوسیالیسم آرمان‌خواه تازه به حکومت رسیده و دوم پان‌اسلامیسمی که تبلور و بروز و ظهور تشکیلاتی آن در اتحاد اسلام بود.
۲-۱ دستگاه دو عنصره
دستاورد دیگر این بود که بعد از تجربه تنباکو و تجربه مشروطه بالاخره یک جنبش جدید مبتنی بر دو عنصر فکری هم ملی، هم مذهبی در ایران شکل گرفت. یعنی یک دستگاه فکری دو عنصره پیدا شد و توانست به آرمان‌های یک جنبش مبتنی شود و آن‌ها توانستند تشکیلات جدیدی را علم کنند و آن تشکیلات نهضت جنگل بود.
۳-۱ مذهب بی‌متولی رسمی
دستاورد سوم که در نوع خود بی‌نظیر بود، این است که جنبش جنگل گرایشات مذهبی داشت، اما نقطه عطف این بود که در درون این گرایش مذهبی، مذهب متولی رسمی نداشت. در تنباکو جنبش مذهبی بود و متولی رسمی داشت، متولی رسمی آن در خارج از ایران مرحوم میرزای شیرازی بود، در ایران هم آشتیانی بود و دیگران. در جنبش مشروطه هم به همین ترتیب. جریان ترقی‌خواه مشروطه‌طلب متولی رسمی بود که متولی رسمی آن نوعا مرحوم سیدمحمد طباطبایی بود، در خارج از ایران هم مثلث نجف بودند. اما در جنبش جنگل دیگر روحانی یا غیرروحانی تولای مذهب را عهده‌دار نبود. توده جنبش جنگل که توده دهقانی بودند مذهب عمومی داشتند، میرزا و قشر اولی که به میرزا پیوستند خودشان از تیپ‌های مذهبی بودند اما سعی در برقراری هژمونی مذهبی نداشتند. کل جنبش جنگل هم بری از روحانی بود. تک روحانیونی در مناطق مختلف گیلان و رشت بودند که حمایت‌های از راه دور و بی‌خطری از جنبش جنگل می‌کردند ولی همین که جنبش روحانی [به مثابه متولی مذهبی] نداشت خود یک نقطه عطف بود. و بر این نقطه عطف یک نقطه عطف دیگری سوار شد که جنبش مذهبی بود (منهای تکیه چپ که بعد بحث‌اش را خواهیم کرد) گرایش مذهبی جنبش، متولی رسمی و بخشنامه‌ای نداشت. این دستاورد سوم بود که در جنبش‌های تاریخ ایران اگر بی‌نظیر نباشد، کم‌نظیر است.
۴-۱ جان‌سختی اعتقادی آغازگر
میرزا به عنوان آغازگر و بانی نهضت جنگل (هم بانی هویتی، هم بانی تشکیلاتی) نوعی جان‌سختی اعتقادی داشت. یعنی ابتدا با اعتقاد شروع کرد که این جنبش، جنبشی دو عنصره است و هم روی عنصر مذهبی می‌ایستاد و هم روی عنصر ملی درنگ می‌کرد و در حقیقت این جان‌سختی اعتقادی را تا انتها با خود همراه داشت. می‌توان گفت میرزا بر مرکب یقین سوار بود و به اصطلاح دوچرخه‌سوار‌ها، طوقه به طوقه با یقینه جلو می‌آمد. تا آخر هم که دو نفر شدند، خودش ماند و کائوک، توانست بر مبانی اعتقادی‌اش بایستد. برخلاف بقیه جنبش‌های پیش و پس از آنکه این عنصر اعتقادی مرتب فروکش کرد و در انتها چیزی از آن نماند اما اینجا حداقل می‌توان گفت که بانی هویتی و تشکیلاتی جنبش جنگل سخت‌جانی اعتقادی را با خود حفظ کرد و دچار افت و خیز اعتقادی نشد، دچار یاس تاریخی و فلسفی نشد و نوعی ابرام و پایداری اعتقادی ویژه در شخص رهبر نهضت جنگل به چشم می‌خورد.
۵-۱ عنصر جوهری مساوات
در درون دو عنصر ملی و مذهبی، یک جوهر مساوات‌طلبی هم پاشیده شده بود. جوهری که در حقیقت با آرمان‌های جنبش درتنیده شد و قابل تفکیک و تجزیه نبود. از اول هم میرزا، هم جریان چپ، هم جریان سرمایه‌داری ملی محلی، گرایش‌های توامان دموکراتیک و مساوات‌طلبانه داشتند. جریان صاحب سرمایه‌ای که به جنبش جنگل پیوست، ایثار جدی هم داشت. یعنی هرچه داشت به نهضت داد. حتی بعضی از سرمایه‌داران ملی محلی علاوه بر حمایت‌های مالی و لجستیکی که از جنبش جنگل می‌کردند، در پروسه نظامی جنبش هم مشارکت داشتند. پس این درتنیدگی عنصر مساوات هم دستاورد پنجم بود.
۶-۱ منش؛ دلایل ایدئولوژی
دستاورد آخر این است که ایدئولوژی بانی جنبش در درون خود نوعی منش خاص را نیز حمل می‌کرد. ما در جنبش تنباکو ردپایی از منش نداشتیم. یک جنبش کوتاه مدت با یک خواسته نقطه‌ای و مناسبتی بود، آرمان که تحقق پیدا کرد و قرارداد لغو شد، دیگر جنبشی هم در کار نبود. رهبری هم در حقیقت در پروسه‌ای قرار نداشت تا منش مبارزاتی بروز بدهد. در مشروطه هم تک عناصری بودند که حامل منش بودند، مثل بخشی از جنبش تبریز یا تیپ‌هایی مثل شیخ هادی نجم‌آبادی در تهران. اما میرزا از زمانی که از تهران راه افتاد، عزم گیلان کرد و با حشمت پیوند خورد، از ۱۲۹۳ تا ۱۱ آذر ۱۳۰۰ که شهید شد، با ایدئولوژی خود منش خاصی را نیز حمل می‌کرد. منش او یک زنگ، یک بانگ جرس بود که گروندگان به جنبش را بیدارباش می‌زد. در درون دستگاه ایدئولوژیک جنبش جنگل، منشی که از ابتدا تا انتها بود، منش پهلوانی بود. آغاز مبارزه پهلوانی بود، ادامه مبارزه پهلوانی بود، در ‌‌نهایت آغازگر مبارزه هم به مرگ پهلوانی جهان را وداع گفت و ردپایی اخلاقی – منشی هم در جای‌جای مبارزه‌اش برجای گذاشت که سیر آن را ملاحظه کردید.
این‌ها دستاوردهای فکری – ایدئولوژیک بود. وجه بعد دستاوردهای استراتژیک – تاریخی است.
۲- دستاوردهای استراتژیک – تاریخی
۱-۲ رویکرد پژوهشی به استراتژی
اولین محور دستاوردهای استراتژیک – تاریخی این است که استراتژی‌ای که جنبش جنگل به طلایه‌داری میرزا کوچک‌خان برگزید، رویکرد پژوهشی داشت. یعنی میرزا جست‌وجوگر بود، پژوهنده بود. از دل پژوهش و مذاکره و رایزنی به یک استراتژی و مشی متناسب با آن که مشی مسلحانه بود، رسید. این رویکرد یک رویکرد احساسی نبود، رویکرد خود به خودی نبود، رویکرد صرفا نظامی نبود، رویکردی بود که از پژوهش و ضرورت‌ها و مناسبت تاریخی درآمد و از نیاز زمانه اتخاذ و استخراج شد.
۲-۲ اعتماد به نفس و جسارت استراتژیک – تاریخی
وجه دوم که در دستاوردهای استراتژیک اهمیت دارد، اعتماد به نفس بانی و آغازگر جنبش بود. میرزا از‌‌ همان تهران به این نتیجه رسید که باید یک مانع تاریخی در مقابل استبداد بی‌مهار و استعمار یله که می‌خواهد ایران را تسخیر کند، به وجود بیاورد. در شرایطی که ممکن بود یک تصرف سرزمینی، از نوع تصرف سرزمینی در هند، این بار در ایران صورت بگیرد، عزم پیدا کرد، عزم تبدیل به یقین شد و با یک اعتماد به نفس و جسارت تاریخی عجین شد و به گیلان آمد، منطقه را انتخاب کرد و در ‌‌نهایت منزلگاهی برای جنبش ساخت. این اعتماد به نفس در نوع خودش بسیار جدی بود و از ابتدا تا انتها حفظ شد. برخلاف جنبش مشروطه که رهبران دچار افت و خیز انگیزه و عاطفه مبارزاتی شدند، در اینجا این اتفاق رخ نداد و حداقل شخص میرزا از ابتدا تا انتها با یک اعتماد به نفس تاریخی آغاز کرد و پایان داد. مهم این است که میرزا چهره کاملا شناخته‌ شده‌ای نبود، یک زمانی هست که تقی‌زاده به میانه جنبش مشروطه می‌آید. تقی‌زاده در تبریز شناخته شده بود، به تهران هم که آمد مبرز‌ترین نماینده ماه‌های اول مجلس بود، جدا از این مرحوم طباطبایی، بهبهانی، همه تیپ‌های شناخته شده و چهره بودند. یا سه آخوند نجف که پایه و قاعده آن مرحوم آخوند خراسانی بود، چهره بودند. اما میرزا را اگر با ادبیات سینمایی بخواهیم معرفی کنیم، در جنبش مشروطه بازیگر نقش مکمل بود. چه در گیلان و چه زمانی که عزم فتح تبریز و تهران را کردند، چهره یک نبود. این خیلی مهم است که یک چهره درجه دو، استارت یک کار استراتژیک را بزند، چهره شود و از ابتدا تا انتها ادامه بدهد. این دستمایه بزرگی بود.
۳-۲ واکنش بزنگاهی
وجه سوم دستاوردهای استراتژیک – تاریخی جنبش جنگل، واکنش بزنگاهی بود. کشور در معرض اشغال بود، یک مرحله طرح تقسیم ایران بود (۱۹۰۷)، مرحله بعدی زمان وثوق‌الدوله طرح تجزیه ایران و تصرف ایران بود، جنگ جهانی اول باعث شده بود که بخش‌های مهمی از کشور تحت اشغال قوای بیگانه قرار بگیرد. در یک بزنگاه تاریخی میرزا کوچک‌خان و یارانش واکنش بزنگاهی نشان دادند. یعنی این واکنش در سال‌های ۱۲۹۵ به بعد فلسفه تاریخی نداشت. در یک بزنگاه تاریخی بود که این‌ها ساز و کار استراتژیک و تشکیلاتی خود را سوار کردند، جنبشی را راه انداختند و این جنبش با تمام مشکلاتی که داشت توانست به هر حال ۷ سال پایداری نشان دهد.
۴-۲ بارقه‌ای در فروکش
وجه دیگر دستاورد‌ها، بارقه‌ای در فروکش بود. مشاهده کردیم که مشروطه فروکش کرده بود، جمع رهبران متلاشی شده بودند، به قول پهلوان‌ها مرد میون‌داری که تخته شنا را وسط گود شرایط بگذارد، وجود نداشت. میرزایی پیدا شد، تعدادی را با خود هم‌نوا کرد و توانست در دورانی که هیچ بارقه‌ای از امید وجود نداشت؛ در دوران فروکش و افت و تنزیل، زنگی را به صدا درآورد، اذهانی را در سطح ملی متوجه خودش، جنبش‌اش و آرمانش کند و بالاخره حرکتی را سامان و سازمان دهد.
۵-۲ استراتژی تحققی در مرحله آغازین
دستاورد دیگر این است که استراتژی جنبش جنگل در مرحله اول خود، یک استراتژی تحققی یعنی قابل تحقق بود. بنا بود که در مقابل ترکتازی استبداد و استعمار که با یکدیگر هم‌داستان بودند، یک مانع تاریخی، یک سرعت‌گیر تاریخی ایجاد شود و یک کانون مقاومتی به وجود بیاید، این کانون مقاومت انگیزه‌ای شود برای باقی مناطق ایران تا نهایتا یک نوع مقاومت سراسری شکل بگیرد و سامان پیدا کند. این استراتژی تحققی و دست‌‌‌یافتنی بود. مثلا در مقایسه با استراتژی‌های ادعایی که در ۱۵- ۱۰ سال اخیر شنیدیم و کمتر تحققی بود، این استراتژی یک استراتژی تحققی بود، توانستند یک سرعت‌گیر در گیلان نصب کنند و بعد از آن جمهوری تشکیل دهند و یک کانون مقاومت به وجود بیاورند که همه ایران و همچنین استبداد مسلط و استعمار خارجی، به آن اعتنا کنند، او را بپذیرند و حتی وارد مذاکره و گفت‌وگو هم بشوند.
۶-۲ انتخاب منطقه
دستاورد بعدی انتخاب منطقه بود. انتخاب منطقه گیلان انتخاب درستی بود. هم به لحاظ اقلیم و طبیعت، هم به لحاظ آمادگی بیشتر مردم گیلان نسبت به مازندران برای پذیرا شدن جنبش جدید، هم به لحاظ امکان استتار و اختفایی که با توجه به وجود جنگل و کوهستان‌های جنگلی – برخلاف مازندران که دشت بود- وجود داشت، می‌شد از این منطقه استفاده استراتژیک کرد. انتخاب منطقه در حقیقت، انتخاب بهینه‌ای بود.
۷-۲ دستمایه نو؛ الگو – مرامنامه
آخرین نکته اینکه برای اولین بار در ایران جنبشی شکل گرفت که هم الگو داشت، هم مرامنامه. جنبش تنباکو که الگوی مبارزاتی نداشت، یک اعتراض توده‌وار بود به یک اتفاق تاریخی. مشروطه هم الگوی مبارزاتی نداشت، به این مفهوم که بخواهد ابتدا نهضتی را راه بیاندازد و آن نهضت در سیر خود به یک حکومت محلی تبدیل شود و بعد آن حکومت محلی تبدیل به یک جمهوری شورایی قابل سرایت به تمام ایران شود. حرکت‌های جنبش جنگل مرحله‌ای و حساب شده بود، برخلاف تنباکو و برخلاف مشروطه که حرکت کاملا نقطه‌ای بود.
نهضت جنگل یک الگو داشت و یک مرامنامه متناسب با آن الگو. مرامنامه جنگل در حقیقت یک متن مکتوب ادبی کاملا پیشرفته است که از دوران خودش بسیار جلو‌تر است. این مرامنامه ۹ ماده دارد، معلوم است که روی آن فکر و وقت گذاشته شده است، چند بار روتوش شده تا به یک مرامنامه شسته رفته و متناسب با الگوی نهضت جنگل تبدیل شده که بنا بود ابتدا مقاومت کند، بعد حکومت محلی تشکیل دهد، بعد آن حکومت محلی به جمهوری شورایی قابل تسری به باقی نقاط ایران تبدیل شود. این ۹ ماده را اگر بخواهیم به سرعت مرور کنیم، ماده اول تاکید بر آرای جمهور است. یعنی حکومتی که بناست در آینده تشکیل شود را مشروط می‌کنند به پذیرش آرای مردم. بخش بعد تاکید بر پاسخگو بودن قدرت و قوه مجریه است. بخش دیگر تاکید روی حقوق مدنی است. تساوی کامله است. این تساوی در حقیقت هم تساوی جنسی، هم تساوی نژادی و هم تساوی اعتقادی و مذهبی را در بر می‌گیرد. یک دموکراسی فراگیر را با خود آوردند. حقوق مدنی را که آوردند یک وجهش شانه می‌زد به شانه امنیت، در وجه بعدی آزادی را تعریف کردند به آزادی فکر، آزادی عقیده، اجتماعات، مطبوعات، کار، کلام. می‌توان گفت دیدگاهشان از دیدگاه کنونی که روی دموکراسی در ایران تاکید می‌کند، دیدگاه گسترده‌تر و وسیع‌تری بود. جلو‌تر که می‌آییم می‌رسند به بیمه و بازنشستگی، با ادبیات امروز بخواهیم صحبت کنیم روی مسئله رفاه، فراغت، سن بازنشستگی تاکید می‌کنند. این‌ها مسائلی بوده که پیش از آن در ایران سابقه نداشته. جنگلی‌ها انتخابات را مسیر تحقق دموکراسی می‌دانند، مطبوعات را مسیر تحقق دموکراسی می‌دانند، اقتصادشان که چهار بند را به خود اختصاص می‌دهد، اقتصادی است که در دوره خود بسیار مترقی بوده. به نقش دولت در مدیریت منابع عمومی تاکید می‌کند، به امکان کار برای همه، امکان مسکن برای همه. وجه بعدی هم آموزش است که به آن پرداخته شده. در مجموع پلاتفرم جدی و دقیقی است که بخشی از آن هم قابل تحقق بوده کمااینکه در زمان جمهوری گیلان بخشی از آن تحقق هم پیدا کرد.
مهم این است که برای اولین بار الگو و مرامنامه در یک جنبش در ایران به هم چفت شده است. چیزی که در جنبش مشروطه و تنباکو سابقه‌ای از آن سراغ نداریم.
۳- دستاوردهای اجتماعی

۱-۳ جهت‌گیری طبقاتی

۲-۳ مشارکت طبقاتی

۳-۳ تجمیع طبقاتی
در بررسی دستاوردهای اجتماعی نهضت جنگل باید گفت مهم‌ترین آن‌ها داشتن جهت‌گیری طبقاتی است. مشروطه در حقیقت غیر از رگه طبقاتی که روی بورژوازی ملی بازار، بورژوازی تجاری ملی ایران داشت، رگه طبقاتی دیگری نداشت اما جنبش جنگل فرا‌تر از رگه، یک جریان طبقاتی به وجود آورد، جهت‌گیری طبقاتی داشت، مشارکت طبقاتی را توانست برای اولین بار شکل دهد. (منهای مشروطه که بازاری‌ها در سراسر ایران بودند) توانست از زیر طبقات بازار استفاده کند، از پیشه‌وران، از کسبه، در جنبش اجتماعی، در ارتش توده‌ای، در بخش لجستیک پشتیبان جریان مسلحانه، توانست که به خوبی استفاده کند. مهم این است که به یک تک طبقه اتکا کرد. آن تک طبقه در حقیقت دهقانان منطقه بودند که هم نیروی کار اجتماعی بودند و هم تبدیل شدند به نیروی مبارز اجتماعی. این اتفاق مهمی بود، جهت‌گیری طبقاتی، مشارکت طبقاتی، سازماندهی طبقاتی و اتفاق مهم‌تر از این‌ها تجمیع طبقاتی بود. یعنی جنبشی بود که توانست کسبه، پیشه‌وران و بازاری، روشنفکر، کارمند، ملاکان و صاحبان سرمایه محلی که گرایش ملی و مبارزاتی داشتند را به خودش جلب کند. تجمیع طبقاتی شکل گرفته در درون جنبش جنگل یک تجمیع طبقاتی قابل مطالعه و تعمق جدی است.
۴-۳ پیوند مردم و رهبری نهضت
دستاورد بعدی این است که یک پیوند نسبتا عمیق بین مردم و رهبری به محوریت میرزا در این هفت سال شکل گرفت، ادامه پیدا کرد و تا آخر هم برقرار بود.
۵-۳ وحدت بدنه جنبش با مطالبات
دستاورد آخر در حوزه اجتماعی، وحدت بدنه جنبش جنگل با مطالبات است که تا پایان برقرار بود. مطالبات جنبش جنگل را می‌توانیم در سه سطح تعریف کنیم. مطالبه اول خروج بیگانه از کشور بود که وجه ملی را پوشش می‌داد، وجه بعدی کنار زدن استبداد بود که باز هم جنبه ملی داشت، وجه سوم درگیری طبقاتی با نیروی استثمارگر و صاحب ابزار تولید و صاحب زمین در منطقه بود. طبیعتا نیروی اجتماعی منطقه که به طور مشخص دهقانان بودند، استبداد را لمس کرده بودند، استعمار را – به خصوص قزاق‌های روسی را به مدت ۱۰ سال در منطقه گیلان – لمس کرده بودند، استثمار روی زمین را هم لمس کرده بودند، لذا شعارهای سه‌گانه جنبش که نفی استبداد، نفی استعمار و نفی استثمار بود توانست پیوند و درهم‌تنیدگی محکمی بین رهبری جنبش جنگل و بدنه آن ایجاد کند.
۴- دستاوردهای تشکیلاتی
۱-۴ سیر از هسته به توده
دستاوردهای تشکیلاتی جنبش جنگل دو سیر مشخص دارد. یکی سیر از هسته به توده است. یعنی یک زوج به گیلان می‌آیند، میرزا به حشمت پیوند می‌خورد. بعد هسته هفت نفره را تشکیل می‌دهند، هسته هفت نفره تبدیل به یک کمیته ۲۷ نفره اتحاد اسلام، بر‌تر و تشکیلاتی‌تر از هیات اتحاد اسلام می‌شود و این ۲۷ نفر آرام آرام تبدیل به یک توده می‌شوند. می‌توان جنبش جنگل را در جذب توده تشبیه به یک گلوله برف کرد که در سیر خود به یک بهمن تبدیل می‌شود. این اتفاق در سراشیب جنبش جنگل در گیلان رخ داد.
۲-۴ سیر از نطفه مقاومت به ارتش
سیر بعدی، سیر از نطفه مقاومت به ارتش بود. این نطفه مقاومت آنجا شکل گرفت، ابتدا با داس و بیل و چوب و چماق و چند اسلحه زنگ‌زده به غنیمت گرفته شروع و نهایتا تبدیل به ارتشی شد که نسبتا ارتش مجهزی بود. سلاح سبک و نیمه سنگین داشت و سلاح سنگینی که آن زمان توپخانه‌های متوسط بُرد بود، توانست به خود اختصاص دهد.
۳-۴ رهبر شاخص داخلی
در مقایسه با جنبش مشروطه که فاقد یک رهبر شاخص بود، جنبش جنگل یک رهبر شاخص و شناخته شده داشت. رهبری بود که محور جنبش جنگل بود و همه انگشت‌های سبابه به جانب او نشانه می‌رفت. در جنبش مشروطه امکان این نبود که انگشت سبابه به جانب یک رهبر مشخص منفرد پیش رود. طباطبایی بود، بهبهانی بود، روشنفکرانی مثل تقی‌زاده بودند، بعد تیپ‌هایی مثل ستارخان به جنبش پیوستند و… بنابراین در مشروطه رهبری قطبی و پراکنده بود. اما در جنبش جنگل درست است که در دو مرحله رهبری شورایی شکل گرفت. مرحله اول با مشارکت ملاکین محلی مثل حاج احمد کسمایی یا روشنفکران محلی مثل دکتر حشمت، حسین کسمایی که مدیرمسئول و سردبیر روزنامه جنگل (ارگان نهضت جنگل) بود، شکل گرفت و در مرحله بعد با طیفی از چپ‌ها ساز و کار شورایی شکل گرفت، اما در طول هفت سال انگشت سبابه کل ایران نشانه می‌رفت به سمت رهبر شاخص شناخته‌شده که شخص میرزا کوچک بود. این اتفاقی بود که به لحاظ تشکیلاتی در جنبش جنگل افتاد.
۴-۴ مدیریت میدانی
وجه بعدی مدیریت میدانی بود. یعنی بانی و آغازگر جنبش جنگل و بنیانگذار تشکیلاتی و محتوایی آن از ابتدا تا انتها در وسط میدان حضور داشت. رهبری میدانی الگویی بود که میرزا کوچک برای اولین بار در ایران عرضه کرد. رهبران مشروطه رهبران میدان نبودند. غیر از مرحله جنبش تبریز که رهبری توده‌ای شد، ستارخانی پیدا شد، باقرخانی پیدا شد، در وسط میدان آمدند و در حد درک و فهم تشکیلاتی خودشان مدیریت میدانی کردند، در بقیه مشروطه رهبران در حقیقت، رهبران با فاصله، از راه دور و به عبارت بهتر «رهبران رهنمودی» بودند. طباطبایی و بهبهانی رهبران رهنمودی بودند. درست است که در کوچ و تحصن شرکت کردند اما رهبری‌ای نبود که بتوان ردپای مشخصی در وسط میدان از آن دید. اما در جنبش جنگل یک رهبر از آغاز پا در عرصه گذاشت و تا آخر در عرصه مبارزه بود. کار تبیین را خود به عهده داشت، کار توضیح را خود به عهده داشت، کار ارائه چشم‌انداز را خود به عهده داشت، کار سازماندهی نظامی را خود به عهده داشت و مهم این بود که رهبر صندوق‌خانه‌ای نبود. توده را نمی‌فرستاد به عنوان گوشت دم توپ جلوی آتش و خود در پستو بنشیند. خود در نبرد‌ها شرکت می‌کرد. این بخشی از منشی بود که در ابتدای بحث عنوان شد.
رهبری جنبش جنگل نوعا دارای محتوای مدیریت میدانی بود. فاصله طبقاتی بین رهبری و توده جنبش وجود نداشت. میرزا را همه می‌دیدند، با میرزا سر سفره می‌نشستند، با میرزا می‌خوابیدند، با میرزا نرمش نظامی می‌کردند، با میرزا توجیه می‌شدند و با میرزا و کنار او جان می‌دادند. خود میرزا هم در نهایت جان داد، زخمی شد، کشته شد، سرش از تن جدا شد. رهبر در زرورق و در آکواریوم و در قصر بلورین نبود. برخوردش با توده برخورد روشنفکری نبود، روشنفکر صرفا کارش این نیست که توده را آگاه کند، تجهیز و تحریک کند. مردم باید ببینند رهبر آگاه‌تر از خودشان در پروسه‌های مختلف همراهشان هست. این اتفاق تاریخی را میرزا در جنبش جنگل توانست به نمایش بگذارد.
۵-۴ کار توضیح
وجه بعدی کار توضیح بود. یعنی میرزا از اول که استراتژی و مشی را برگزید، بحث‌های مفصل با دیوسالار را آغاز کرد، بعد بحث‌های تفصیلی با حشمت، با کسمایی، بعد هم با توده‌ای که به او می‌پیوستند. اصل بر این بود که رهبری، توده را برای مبارزه مجاب کند که این اتفاق در نهضت جنگل برای اولین بار رخ داد. در تنباکو شما نشانه ویژه‌ای از کار توضیح نمی‌بینید. از مجاب کردن، از استدلال به میان آوردن نمی‌بینید. بحث از تکلیف است. تکلیف است که مردم به صحنه بیایند، تکلیف است که قلیان‌ها شکسته شود، تکلیف است که الیوم مصرف توتون و تنباکو تحریم شود و… هیچ پروسه‌ای نمی‌بینید که توضیح داده شود، اصل بر مجاب شدن مردم باشد، استدلالی مورد استفاده قرار بگیرد. در مشروطه البته تا حدودی کار توضیحی باب شد اما نه در حد و اندازه نهضت جنگل. کار توضیح در جنبش جنگل چه در سطح رهبری و چه در سطح ارتباط رهبری با توده به صحنه آمده مورد توجه بود.
۶-۴ بازیافت‌های پس از شکست
وجه مهم بعدی این است که در طول حیات جنبش جنگل شاهد دو سینوس کامل بودیم. سینوسی که از خیز شروع می‌شد، به افت می‌رسید، باز از خیز شروع شد و به افت رسید. افتان و خیزان‌ها دوبار تکرار شد. رهبری جنبش رهبری‌ای نبود که برخلاف روشنفکران عصر ما که می‌بینیم‌شان، می‌شناسیم‌شان و لمس‌شان می‌کنیم ابتدا دچار یاس تاریخی و سپس دچار یاس فلسفی بشوند. میرزا از اول شارژ بود، تا آخر هم شارژ ماند. باتری او تمام نشد. باتری به یک مبدأ وصل بود. انگیزه مبارزاتی را از دست نداد. استراتژی و مشی برای او زیر سوال نرفت. نیرو در حقیقت فرتوت نشد. این سینوس افتان و خیزان بسیار مهم است. اینکه اقلیت باشی، به اکثریت برسی، بعد به یک اقلیت ۸ نفره تبدیل شوی و باز به یک توده ۸۰۰ نفره و باز به یک توده ۸۰۰۰ نفره تبدیل بشوی و در آخر فقط خودت بمانی. این خیلی اهمیت داشت، این سینوس افتان و خیزان یکی از دستاوردهای شاخص تشکیلاتی جنبش جنگل بود.
کاستی‌ها و ناکامی‌های جنبش جنگل
دستاورد‌ها را به سرعت مرور کردیم و حالا باید به ناکامی‌ها و کاستی‌ها بپردازیم.
رفوناپذیر بودن دو پارگی ایدئولوژیک
جنبش جنگل از نیمه خود به لحاظ ایدئولوژیک دو پاره شد. یک تکه مذهبی، یک تکه چپ غیرمذهبی. اتفاق مهمی بود که برای اولین بار مذهبی‌ها و چپ‌ها کنار هم قرار گرفتند، با توجه به اینکه چپ‌ها آن زمان سابقه حیات زیادی در ایران نداشتند. سه، چهار سال بود که تفکر چپ به ایران آمده بود. حزب عدالت بادکوبه تشکیل شده بود. مجاهدینی از قفقاز آمدند که بعضا مذهبی بودند و بعضی‌ها غیرمذهبی. حزب عدالت بادکوبه به ایران آمد و شاخ و برگ پیدا کرد. جریان چپ حیات طولانی مدتی در ایران نداشت، نهایتا پنج تا ۱۰ سال سابقه داشت که سه، چهار سال بود به حیات تشکیلاتی تبدیل شده بود.
مهم بود که چپ و مذهبی‌ها بتوانند یک کار جبهه‌ای بکنند و با هم پیوند بخورند اما مشکلی که ایجاد شد دو پارگی ایدئولوژیک بود. اگر ایدئولوژی دوپاره شود، دو اخلاق مبارزاتی وسط می‌آید، یک اخلاق مبارزاتی میرزا داشت و یک بی‌اخلاقی مبارزاتی چپ‌هایی که به جنبش جنگل پیوستند و در شورای رهبری بودند. همه نه، افراد شاخص را مدنظر دارم. در استراتژی، میرزا به لحاظ پایداری ایدئولوژیک تا انتها پایدار بود، اما آن‌ها نقطه اتکای ملی را‌‌ رها کرده و به نقطه اتکای شوروی رسیدند. به لحاظ تشکیلاتی هم همین طور. بنابراین کاستی اول دو پارگی ایدئولوژیک بود که میرزا هر کاری کرد نتوانست آن را رفو کند چون اساسا رفوناپذیر بود.
چسب نخوردن دو تکه تشکیلاتی
وجه بعدی که پی‌آیند این رفوناپذیری ایدئولوژیک است، چسب نخوردن دو تکه تشکیلاتی بود. از اول، قبل از اینکه چپ‌ها به جنبش بپیوندند یک تکه تشکیلاتی بزرگتر حول میرزا شکل گرفت و یک تکه تشکیلاتی کوچکتر حول شیخ احمد کسمایی که جاه‌طلبی تشکیلاتی هم داشت، اهل نظم نبود، اهل توافق نبود، اهل تقید نبود و دیسیپلینه نبود. در حالی که میرزا دیسیپلینه بود، اهل توافق بود، اهل کار دموکراتیک بود، اهل پذیرش آرا بود، اما حاج احمد کسمایی نه. بنابراین از ابتدا جنبش به لحاظ تشکیلاتی دو تکه بود. از ۱۲۹۵-۱۲۹۴ که خالو قربان، احسان‌الله خان و چپ‌های شوروی آمدند، این دوتکه‌گی به لحاظ تشکیلاتی بارز‌تر و جدی‌تر شد.
عدم وجود وحدت تشکیلاتی
کاستی یا ناکامی بعد این است که یک نوع وحدت و یکپارچگی تشکیلاتی را ما هیچ وقت در طول حیات هفت ساله جنبش، شاهد و ناظر نیستیم.
میدان وسیع مانور خصلت‌ها
کاستی بعدی این بود که میدان وسیعی برای مانور و هیجان و خلجان خصلت‌ها ایجاد شد. رهبری در مهار خصلت‌های فردی نیرو‌ها ناکام بود. به خاطر اینکه درهای تشکیلات را باز کردند. مرحوم فخرایی در کتاب «سردار جنگل» به خوبی توضیح می‌دهد. ویژگی آقای فخرایی این است که مثل کسروی است. کسروی ۱۷ ساله نوجوان در آستانه جوانی بود که موهبتی تاریخی پیدا شد و جنبش مشروطه را دید، جنبش آذربایجان را دید و توانست روایت کند. فخرایی هم نزدیک به میرزا بود، در جریان سیر جنگل بود، امانتدارانه هم نقل و روایت کرده، این است که دیدگاه‌هایش قابل اعتناست. جمله‌ای دارد که جمله دردناکی است. می‌گوید «در مقطعی از جنبش جنگل، این شعار توسط رهبری باب شد که “هر که خواهد او بیاید”. این هر که خواهد او بیاید، آخر سر گریبان خود رهبری را گرفت.» بر اساس این شعار هر کس با انگیزه خودش به جنبش پیوست. هر کس با خصلت خود به جنبش پیوست. رهبری جنبش دیگر در موضعی نبود که مهارکننده خصلت‌ها باشد، بعد از جدا شدن حاج احمد کسمایی توان و امکان مهار خصلت‌ها و کنترل خصلت‌ها و تخفیف و تنزیل خصلت‌ها وجود نداشت. نتیجه «هر که خواهد او بیاید» این شد که هر کس با انگیزه خود آمد و جنبش دچار لغزش‌های اخلاقی در منش مبارزاتی شد.
ناتوازنی تئوریک – پراتیک
کاستی یا ناکامی بعدی این بود که رهبران جنبش جنگل نتوانستند موازنه یا بالانسی به طور برابر بین اندیشه و عمل به وجود بیاورند. بین کار تئوریک و کار پراتیک. خود میرزا مقدمتا یک رهبر پراتیک بود تا یک رهبر اندیشمند. بقیه رهبران جنبش جنگل هم تیپ‌های عمل‌گرا بودند. منهای حشمت که مایه‌هایی از یک شخصیت تئوریک را داشت، اهل خواندن بود، اهل نوشتن بود، اهل کتاب و قلم بود و منهای هیات تحریریه، مدیر مسئول و سردبیر روزنامه جنگل که ارگان جنبش بود، تیپ فکری در جنبش جنگل دیده نمی‌شود. خود میرزا بیشتر دغدغه داشت تا اینکه اندیشمند و فکور باشد. لذا این موازنه بین عنصر تئوریک و عنصر پراتیک در طول ۷ سال حیات جنبش جنگل به وجود نیامد.
حساب بیش از حد بر عنصر بیرونی
وجه بعدی این بود که در حقیقت شخص میرزا و به خصوص جریان چپ پیرامونش که تکه چپ ایدئولوژیک رهبری جنبش جنگل را تشکیل می‌دادند، ویژه حسابی روی شوروی باز کرده بودند. باز کردن حساب ویژه باعث شد که از آن خوداتکایی اولیه جدا شوند. جنبش کاملا خوداتکا و خودکفا شکل گرفت. دو نفر آمدند، یک حاج احمد مدنی (نه حاج احمد کسمایی) پیدا شد که زمین‌دار بود. گرایش مبارزاتی، گرایش دموکراتیک، گرایش ضد استعماری داشت. در منطقه «تولم» مزرعه‌ای به دو رهبر اولیه جنبش یعنی میرزا و حشمت داد. بعد از آن دهقانانی پیوستند. تیر و تخته و چماق و داسی آمد، کلنگی آمد، بیلی آمد. بعد چند اسلحه مصادره شد. بعد چند بانک رشت مصادره شد. رشد جنبش در حقیقت از‌‌ همان ابتدا با خوداتکایی، آرام آرام مثل قلکی که بچه در آن پنج زار، ۲۵ تومانی، ۵۰ تومانی می‌اندازد و در طول زمان تبدیل به انباشتی از پول می‌شود، اتفاق افتاد.
ابتدا جنبش جنگل این طور شکل گرفت. بعد که ربط تشکیلاتی و فکری با اتحاد تازه شکل گرفته شوروی و جمهوری نوتاسیس آذربایجان در همسایگی ما شکل گرفت، آرام آرام جنبش نقطه اتکاهای اولیه خود را عقب‌تر برد. این عقب رفتن نقطه اتکا‌ها به این منجر شد که ویژه حسابی روی شوروی باز شد. شوروی هم در ‌‌نهایت به منافع ملی خودش می‌اندیشید. برخلاف ادعایی که داشت که ما به منافع انترناسیونال و به منافع عموم خلق‌های جهان و به منافع عموم جنبش‌ها می‌اندیشیم، بعد از لنین دیگر این طور نبود. لنین تا زمانی که بود یک هژمونی تشکیلاتی داشت، یک هژمونی ایدئولوژیک هم داشت. در زمان لنین اتفاقات ویژه‌ای افتاد. شوروی که در حقیقت جانشین روسیه تزاری سابق شده بود، به نفع جنبش‌های منطقه و دولت‌های نسبتا ملی منطقه از همه منافعش در کشورهای همسایه که در حقیقت منافع تزار‌ها و رومانف‌ها بودند، پا پس کشید، اما بعد از لنین گرایش ایدئولوژیک و تشکیلاتی وجود نداشت و از همین‌جا جنبش جنگل ضربه خورد و نهایتا توافقی بین انگلستان و شوروی صورت گرفت. شوروی حمایتش را از جنبش جنگل برداشت، انگلیس هم با استفاده از نیروی دولتی مرکزی ایران جنبش جنگل را سرکوب کرد.
حبس در منطقه
اما مهم‌ترین و کلیدی‌ترین کاستی و ناکامی جنبش جنگل این بود که حبس در منطقه شد. اگر یک جنبشی در یک منطقه‌ای برپا شود و سپس بتواند [در سایر مناطق] ساری شود، آن جنبش آینده‌دار خواهد بود، اما جنبش جنگل در خود ماند و برخلاف این چشم‌انداز استراتژیک که اول منطقه را آزاد می‌کنیم و بعد از آزاد کردن منطقه حکومت محلی برپا می‌کنیم، بعد از برپایی حکومت محلی یک مدل جمهوری شورایی یا به ادبیات خودشان جمهوری شوروی سامان می‌دهیم که آن جمهوری شورایی قابل سرایت به بقیه ایران باشد و در دلایل این پیشروی ما بتوانیم جمهوریت را قالب تاریخی کنیم بر سلطنت فرتوت در ایران، این چشم‌انداز یک مقدار چشم‌اندازی تخیلی بود. رهبری که این چشم‌انداز را دارد باید به شیوه «سرایت» فکر کند. باید به این فکر کند که چگونه در مازندرانی که در همسایگی گیلان است، زنجانی که در همسایگی گیلان است، اردبیلی که در همسایگی ایران است، بذر جنبش بتواند پاشیده شود.
قبل از انقلاب زمین‌های خاکی‌ای در محلات بود. بچه‌ها گاهی اوقات پول جمع می‌کردند، چمن که نمی‌توانستند بکارند، یک تخمی بود به اسم مَرغه، مشابه چمن بود، وقتی که روی زمین می‌ریختیم خودش می‌رویید، مثلا پوشش گیاهی بسیاری از زمین‌ها و دشت‌های گیلان و مازندران مرغه است که خودش [می‌روید و به اصطلاح] می‌دود. یک جنبش منطقه‌ای هم باید در اراضی همسایه خودش مَرغه بپاشد، ولی جنبش گیلان نتوانست مَرغه بپاشد. در خودش حبس شد. حلقه محاصره تنگ‌تر و تنگ‌تر و تنگ‌تر شد.
جنبشی که در ابتدا نقطه بود، تکثیر شد و آرام آرام در حال پیشروی به بخشی از زنجان بود، آرام آرام به رودبار رسید، به حوالی قزوین رسید، آرام آرام پس رفت. مثل آبی است که شما ر‌هایش می‌کنید، آن آب در خشکی پیشروی می‌کند. بعد این آب را به حال خود‌‌ رها می‌کنید، پسرفت می‌کند و آرام آرام باز می‌گردد به‌‌ همان تک نقطه‌ای که از آنجا شروع کرده است. لذا عدم توفیق در سرایت و حبس ماندن در منطقه منجر به این شد که جنبش جنگل به رغم اینکه حکومت محلی تشکیل داد، به رغم اینکه جمهوری شورایی مختلطی از مذهبی‌ها و چپ غیرمذهبی تشکیل داد اما در ‌‌نهایت نتوانست تکثیر شود و ابر نتوانست آنچنان بارور شود که زمین‌های بیشتری را در اطراف گیلان سیراب کند و آرام آرام استراتژی نفی سلطنت و تثبیت جمهوریت بتواند سامان بگیرد.
منابع:
سردار جنگل، ابراهیم فخرایی، سازمان چاپ و انتشارات جاویدان
نگاهی به روابط شوروی و نهضت انقلابی جنگل، مصطفی شعاعیان، انتشارات مزدک
نهضت میرزا کوچک‌خان جنگلی و اولین جمهوری شورایی ایران، شاپور رواسانی، نشر شمع
برگ‌های جنگل، ایرج افشار، نشر و پژوهش فرزان روز
تاریخ انقلاب جنگل، محمدعلی گیلک، نشر گیلان

اپورتونيسم دشمن خلق وانقلاب