۱۳۹۳ خرداد ۸, پنجشنبه

مجید امین مؤید به میهمانی خاک رفت


Thu 29 05 2014 

همنشین بهار




کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یکدگر بکنید

چند روز پیش (اوائل خرداد ۹۳) می‌خواستم در مورد «محید امین مؤید» مقاله‌ای در ویکی‌پدیا بنویسم اما فرصت دست نداد. چهارم خرداد رسید و باید وصیتنامه اصغر بدیع زادگان را که اندکی پیش از تیربارانش نوشته بود ضبط و منتشر کنم. نمی‌دانستم مقاله مربوط به مجید امین مؤید فرزند رنج کشیده و خود ساخته‌ی مردم آذربایجان وقتی نوشته می‌شود که به میهمانی خاک رفته است.
اجل مهلت نمی‌دهد و چه راست می‌گوید سعدی شوریده‌

حسن تو دایم بدین قرار نماند
مست تو جاوید در خمار نماند
ای گل خندان نوشکفته نگه دار
خاطر بلبل که نوبهار نماند
عاقبت از ما غبار ماند زنهار
تا ز تو بر خاطری غبار نماند

مجید امین مؤید حدود ۱۸ سال در زمان شاه زندانی کشید و با آثار خویش اندیشه هنری و درک زیبائی شناسانه از آن را ارتقا بخشید،

او ششم خرداد ۱۳۹۳ به غبار پیوست.
...
در زندان به او، به آن نویسنده و مترجم ارجمند که از کودکی فقر و بیعدالتی را حس کرده‌ بود، «آقا مجید» می‌گفتیم،
از محله «دوره چی» تبریز (جایی که به دنیا آمده بود) و از خانواده با آبرو، با صفا و تهیدست خویش قصه‌ها داشت، و از پدر مهربانش که پیله‌وری می‌کرد و وقتی او نوجوان بود ذرگذشت.زود درگذشت.
با تلاش آقا مجید اندیشه ورز و مهربان بود که ایرانیان با امثال آرتور میلر، برتولت برشت و شون اوکیسی آشنا شدند.
...
در زندان شاه «تاریخ اجتماعی هنر» آرنولد هاوزر و «رابطه هنر و واقعیت از دیدگاه زیباشناسی» نیکلای چرنیشفسکی را ترجمه کرد و با نگارش «سیری در اندیشه‌های برشت» وی را بیش از پیش به هموطنانش معرفی نمود.
حدود ۲۰ سال داشت که عضو تحریریه روزنامه آذربایجان شد. اما دو سال بعد که آن مرداد گران پیش آمد و در ایران علیه دولت ملی دکتر مصدق کودتا شد، ورق بر گشت و امثال او با بگیر و بببند روبرو شدند...(...)
آقا مجید را نیز دستگیر می‌کنند و وی از سال ۱۳۳۳ تا ۱۳۳۴ در زندان می‌ماند.
...
چند سال بعد وقتی نارضایتی مردم به اوج می‌رسد و دومرتبه بگیر و ببند راه می‌افتد و خیلی‌ها را در کردستان و آذربایجان می‌گیرند، بار دیگر آقا مجید راهی زندان می‌شود.
متهم شده بود که از احیاکنندگان فرقه دموکرات آذربایجان است.
وی و ۵ نفر دیگر را در دادگاه نظامی محاکمه کرده، حکم اعدام می‌دهند.
«حسن زهتاب سرابی»، «ایوب کلانتری»، «علی عظیم زاده جوادی»، «خسرو جهانبان آذری» و «جواد فروغی الیاسی»، چهارده اردیبهشت ۱٣٣۹ در تبریز تیرباران می‌شوند.
مجید امین مؤید ۷ ماه زیر حکم بود. او نیز حکم اعدام می‌گیرد.
...
با روی کار آمدن «جان اف. کندی» در آمریکا، دکتر منوچهر اقبال جای خودش را به دکتر علی امینی داده و «نورالدین الموتی» وزیر دادگستری می‌شود. این وسط حکم آقا مجید هم شکسسته شده و وی به جای اعدام، ابد می‌گیرد که تا سوم آبان سال ۱۳۵۶ در زندان می‌ماند. وی درجمع ۱۳۱ نفری بود که اعلیحضرت برای مقابله با اعتراضات مردمی دستور آزادی‌شان را داد.
در پانویس قسمت چهل و سوم خاطرات خانه زندگان، آزاداندیشی جوهر اخلاق است ،
اسامی ۱۳۱ نفر را آورده‌ام.
مجید امین مؤید در زندان های قزل قلعه، قصر و عادل آباد شیراز و…محبوس بود. پیش آقا مجید، خیلی‌ها از جمله «مرتضی ثاقب‌فر» پژوهش‌گر تاریخ و فرهنگ ایران انگلیسی آموختند.
...
مجید امین مؤید بویژه با ترجمه کتاب «تاریخ اجتماعی هنر» اثر آرنولد هاوزر فیلسوف و هنرشناس نامدار مجاری، خدمت بزرگی کرد.
خودش گفته‌است ترجمه کتاب مزبور را بتدریج، ضمن نامه‌هایی که از زندان عادل آباد برای دخترم می‌نوشتم بیرون ‌می‌فرستادم.
وی در زندان از پا نمی‌ننشست و با ترجمه آثار کسانی‌که با ستمکاران زمانه خویش درافتادند (برتولت برشت، آرتور میلر، شون اوکیسی، تنسی ویلیامز و...) به روشنگری پرداخت.
او معتقد به سوسیالیسم بود و به انسان و آزادی عشق می‌ورزید و چنین کسانی حتی اگر بمیرند، نمی‌میرند.

شماری از آثار مجید امین مؤید

نمایشنامه چشم اندازی از پل، اثر آرتور میلر، کتاب هفته با همکاری کاظم پرکار
قدرت تولید از ژان فوراستیه
نمایشنامه آدم آدم است، برتولت برشت،
سیری در اندیشه برشت، چاپ‌های مکرر،
هنرهای نمایشی سنتی وسایل ارتباط جمعی در هند اثر تحقیقی چاپ یونسکو،
نمایشنامه هنل گرهارد هاپتمن،
رومان مادر اثر پرل. س. باک،
مرگ آرام اثر سیمون دوبووار
رابطه هنر با واقعیت از دیدگاه زیباشناسی اثر چرنیشفسکی
تاریخ اجتماعی هنر اثر آرنول هاوزر،
موسی اثر هوارد فاوست،
انقلاب کبیر فرانسه و پیامدهای جهانی آن اثر جرج روده
چاپ چند داستان کوتاه و مقاله در کتاب هفته
مردگان، جیمز آگوستین جویس


آثار چاپ نشده

نمایشنامه ریشه‌ها عمیق است اثری از دو نویسنده آمریکایی با همکاری کاظم پرکار
نمایشنامه خال گل سرخ اثر تنسی ویلیامز
گرسنه اثر دوریس لسینگ
تئاتر برتولت برشت اثری تحقیقی در مورد برشت.
خاطرات زندگی

منابع

حسن ریاضی، فصلنامه (بین المللی)، شماره ۴، ۱۳۸۳
مهدی غیرانی، خاطراتی از مجید امین مؤید...، خبرگزاری کتاب ایران
فرج سرکوهی، مجید اقا «دشواری وظیفه بود»، سایت خبری راه کارگر
اطلاعیه کانون نویسندگان ایران به مناسبت در گذشت مجید امین مؤید
عرب گئجه ‎لری/ او. هنری – چئویرن: مجید امین مؤید

آدرس ویدیو

https://www.youtube.com/watch?v=5Ayuyifpo20

سایت همنشین بهار

عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی

عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی


عجله سپاه برای پاک‎کردن رد پا: اعدام مه‌آفرید امیرخسروی

سحرگاه روز شنبه سوم خردادماه 1393، مه‎آفرید امیرخسروی، معروف به امیرمنصور آریا، یکی از متهمان اصلی اختلاس سه هزار میلیارد تومانی، به جرم «افساد فی‌الارض از طریق شرکت در اخلال در نظام اقتصادی کشور با تبانی و فساد در شبکه بانکی و توسل به روش‌های متقلبانه و مجرمانه و اخذ میلیاردها تومان وجوه غیرقانونی و شرکت در پول‌شویی و پرداخت رشوه» در محل زندان اوین اعدام شد.  حکم اعدام امیرخسروی که بدون اطلاع قبلی به محکوم، وکیل، و خانواده او  اجرا شد ابهامات زیادی را ایجاد کرد. 

1. پیمان حاج محمود عطار، حقوقدان، در وبلاگ خبرآنلاین به اشکالات قانونی نحوۀ اعدام امیرخسروی اشاره می‌کند: نکته مهم در رابطه با پرونده مه آفرید امیرخسروی و اعدام او در سحرگاه شنبه سوم خرداد، این است که … قاضی اجرا کننده رای اعدام باید 48 ساعت قبل از اجرای حکم، زمان و مکان اجرای حکم اعدام را به محکوم و وکیل وی و نیروی انتظامی ابلاغ قانونی کند. … این در حالی است که به نقل از خبرگزاری مهر، در مصاحبه با همسر نامبرده خانواده وی و وکیل مدافعش، همچنین خود آقای امیرخسروی تا روز قبل از اجرای حکم، هیچ اطلاعی از اعدام وی نداشتند. به عبارت ساده تر قاضی اجرای احکام بنا به شواهد موجود به این تکلیف قانونی خود مبنی بر لزوم ابلاغ اجرای رای 48 ساعت قبل از زمان اجرا عمل نکرده است.
دادگاه صادرکننده رای محکومیت مفسد اقتصادی مکلف است مفاد رای را از طریق روزنامه کثیرالانتشار به آگاهی شهروندان برساند. چگونه رای محکومیت آقای مه آفرید امیرخسروی و سایر محکومان پرونده فساد مالی 3 هزار میلیارد تومانی برخلاف ماده قانونی بالا در رسانه های گروهی منتشر نشد تا شهروندان از مفاد این حکم برابر حقوق قانونی خود آگاهی یابند که این ابهام از سوی قوه قضاییه پاسخ داده نشده است.
اما نکته دیگری که حاج محمود عطار به آن اشاره می‌کند اهمیتش از مطلب قبل هیچ کمتر نیست: نکته ابهام بعدی این است که برخی از متهمان، از جمله محمودرضا خاوری شخص دستگیرشده اخیر در دبی، به عنوان همدست محکومان تاکنون مورد محاکمه قرار نگرفته است.  چه بسا رسیدگی به اتهامات آنها در نقص حکم مه آفرید امیرخسروی و سایرین موثر بود. و جای داشت تا رسیدگی کامل به پرونده متهمان، حکم اعدام محکومان اجرا نشود.

2. برای اجرای کامل عدالت، لازم بود که اجرای حکم مه‌آفرید امیرخسروی را تا رسیدگی کامل به همه متهمان به تعویق می‎انداختند.  این همه عجله برای چه بود؟  دلیلی که در اکثر وبلاگ‎ها آمده این است که امیرخسروی رازهای مگویی را می‎دانست که اعدام عجولانه او را ایجاب می‎کرد.  مهدی خزغلی در وبلاگ باران می‌نویسد: هنوز شاهد اصلی در کاناداست! هنوز متهمین اصلی راست راست می گردند! باز هم تکرار یک سناریوی غمبار! ما عادت کرده ایم! اول جعبه سیاه را منهدم می کنند!
امروز اگر مه آفرید را با حکم اعدامی که داشت تحویل ما می دادند، برایتان متهمین اصلی و ... را پیدا می کردیم! مه آفرید یک گیرنده بود و بدیهی است که همه دهانشانشان برای خوردن بیت المال باز است، اما کلید بیت المال دست که بود؟ چه کسی درصندوق بیت المال را به روی مه آفرید باز کرد؟ چه کسی به مدیر عامل بانک دستور فوری می داد که خارج از ضوابط، همه درهای صندوق را برای مه آفرید بگشاید؟ پس مه آفرید در یک اقدام عجولانه حتی فرصت نکرد که باور کند اعدام می شود و درون خود را برای خانواده خالی کند، او در آخرین ملاقات تازه امید به بهبود امکانات و تسهیلات داشت، بدیهی است تا امید به رهایی دارد، حرفی نزند، اما اگر خانواده او پای چوبه دار بودند، فریاد او را می شنیدند که متهمین اصلی را رسوا می کرد، اگر حتی وداع آخر را می گذاشتند، وصیت آخر خود را می گفت! چرا همسر و وکیل او از اعدام بی اطلاعند و خبر را در رسانه ها می خوانند؟!
من فقط توجه شما را به جمله مه آفرید در دادگاه جلب می کنم:
امیرخسروی در دوازدهمین جلسه دادگاه گفته بود: «فرض کنید که من را اعدام کردید. آیا مملکت اصلاح می‌شود؟ کسانی که پشت نظام پنهان شده‌اند چه می‌شوند؟ این آقایان که در این پرونده همکاری داشته‌اند؟»
پشت پرده مه آفرید، جناحی پنهان است که اگر او زنده می ماند، پرده فرو می افتاد...!

3. جناح پنهانی که خزغلی از آن یاد می‌کند کیست؟  محمد نوری‌زاد در وبلاگش نوشت: اعدام مه آفرید خسروی، به زیر خاک بردنِ عجولانه ی اسناد پلیدی ها و دزدی های آقایانی است که رد پایشان تا خود سپاه و خود اطلاعات و اصطبلِ معروف و خانه ی قاضیان و دولتِ طنزِ پیشین مشاهده می شده است. و گفتم: ما باید نسبت به این اعدام عجولانه موضع بگیریم و آرامش دست های پنهانی را که قربانیان خود را جلو می اندازند و خود در پس پرده از آنها امضاء می گیرند و پول پارو می کنند، بر آشوبیم.

4. اما چرا امیرخسروی باید به سرعت و در سکوت کامل خبری اعدام می‌شد؟  حکم اعدام او که مدت‌ها قبل صادر شده بود، اما چرا یک شبه تصمیم به اجرای حکم گرفتند؟ دلقک ایرانی در این باره می‎گوید: به نظر می رسد که علت اصلی اعدام سریع امیر خسروی را باید در خبری جستجو و پیدا کرد که اخیراً رونمایی شد. و آن تحویل یکی از متهمان فراری پروندۀ اختلاس توسط پلیس بین الملل به جمهوری اسلامی است که در امارات دستگیر شده بود. بازجویی و اطلاعات اخذ شده از این متهم بقدری مهم بوده است که توازن قوای باندهای متنفع از اختلاس بزرگ را بنفع حامیان و شریکان امیرخسروی در داخل حکومت بهم زده و باند مقابل را بهراس انداخته که اگر دیر کند و یا اعدام خسروی را با اطلاع قبلی اجرا کند نخواهد توانست از سد باند رقیب بگذرد و بازندۀ نهایی بخش فاسد قوۀ قضائیه خواهد شد. این نشانه به این دلیل هم مقرون به صحت قطعی است که چند روز پیش غلامحسین محسنی اژه ای تصمیم گرفت و هم مأمور شد با هماهنگی برادران لاریجانی در رأس قوای مقننه و قضائیه به مجلس برود و گزارش مشروح و مفصلی از پروندۀ امیرخسروی را در جلسۀ علنی مجلس قرائت کند. این رویه مطلقاً در سابقۀ قوۀ قضائیۀ ایران در گذشته وجود نداشت و نه تنها قوۀ قضائیه حاضر نمی شد در مجلس گزارش عملکرد بدهد بلکه حتی کمترین اهمیتی هم به پرسش های موردی مجلس نمی داد و استقلال قوا را برجسته می کرد.

5. عده‌ای هم هستند که فکر می‎کنند همۀ ماجرا فیلمی بیش نیست برای ماست‎مالی کردن کل قضیه.  روزگار غریب 2 می‌پرسد: آیا واقعا مه‌آفرید خسروی اعدام شد؟ فیلمی دارید؟ چرا اینو میگم؟ شما حتما اعدام صدام حسین رو یادتون هست. بعد از اعدام یادتون هست کسی باورش نمیشد که اعدام شده باشه و الان هم خیلی ها معتقدن اعدام نشده و یک فیلم تبلیغاتی روانی بود و الان صدام جایی مثل بن لادن داره زندگی میکنه این بابا که فیلمش بود اینقدر مرگش مشکوکه و غیرقابل تائیده وای به حال مه آفرید خسروی که شما تا پایان دادگاه  حتی یکبار هم عکسشو ندیدین. خب حالا این بابا کجا اعدام شد؟ فیلم ومدرکی ازش دارید؟ آیا اعدام واقعی بود یا صوری؟
اینها سوالات بی جوابه و تنها راهش اینه که اعدام عمومی باشه بعد جسد در حضور مردم دفن بشه  و چند روز هم تحت نظر دوربین های زنده باشه تا یه دفعه کسی نیاد بابا رو که تو قبر زندست ورداره ببره



منبع: ایران وایر

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

دگرگونی ها و تحولات اجتماعی و عوامل این تغیرات بنیادین از منظر جامعه شناسی کاظم رنجبر

دگرگونی ها و تحولات اجتماعی و عوامل این تغیرات بنیادین از منظر جامعه شناسی 
کاظم رنجبر

تعریف عوامل  تکنیکی و نقش آنان در روند  تاریخ تکاملی جوامع بشری .
برای شناساندن  مراحل مختلف  تاریخ بشریت ،جامعه شناسان ، به تکنولوژی  موجود هر عصر تکیه می کنند ، واین تکنولوژی  نشان می دهد  که هر مرحله ، تاریخ و خصوصیات  تاریخی و فن آوری  خود را دارد   . در اینجا بدون شک  یاد آور می شویم ، که این شناخت  نوع فن آوری اعصار مختلف و متفاوت را :Mumford  و Janne –از نوشته های کارل مارکس  الهام  گرفته است . عامل تکنولوژی  را که این دو جامعه شناس  در آثار خود بکار میبرند ، این جمله معروف کارل مارکس را بیاد می آورد که می گوید:آسیاب دستی در شما ، خاطره  نظام  فئودالیته را زنده می کند و آسیاب  با ماشین بخار  جامعه سرمایه داری را.(استناد به اثر معروف مارکس با عتوان  فقر فلسفه )
به عبارد دیگر ، طریقی که : مانفورد و ژان –در آثار خود روند تکامل تکنیک و فنون را بکار می برند و مورد بحث بکار می گیرند ، خیلی به نوشته های کارل مارکس  در بحث « روابط تولیدی »  شباهت دارند .
مانفورد ، حتی چنین می نویسد :  کارل مارکس به عنوان  اقتصاد دان و جامعه شناس ، متوجه شد که در هر عصری ، اختراعات و نحوه تولید ، ارزش اجتماعی  خود را در رشد و تمدن بشری آن عصر را داشتند .به عبارت دیگر ، این دو عامل (اختراعات و نحوه تولید )  نقش تاریخی خود را بازی می کنند .  این ارتباط نزدیک  بین فن آوری و رابطه تولید ، امکان  درک از مفهوم : عوامل  فن آوری را آسان می سازند.
بحث  در باره  عوامل فنی در تاریخ ، در واقع  استفاده از یک روش  ساده بیان  از اختراع یا استفاده  از آلات و ابزار  ماشین و انرژی و مواد اولیه ، و شرایط کار تولیدی  است ، که از مجموعه آن رابطه  تولیدی نتیجه می شود.  لذا نباید  اصطلاح فنی را کم اهمیت دانست ، بلکه بصورت کامل در اصطلاح «مجموعه روش تولید » این عوامل را باید گنجانید .
 
اساس  مادی و شکل فرهنگی  جامعه ، عمیقا  در توسعه جامعه ماشینی  نقش داشتند . تمدن ها به ذات خود  مستقل نیستند ، بلکه با تکیه بر فرهنگ موجود  درجامعه ، تمدن ها رشد می کنند . از منظر:Lewis Mumford (لویس مومفورد متولد 1895- مرگ 1990 ، جامعه شناس آمریکائی  ) سه مرحله مهم جامعه بشری در روند تکامی آن ، عبارتند از :
1-      Eco-téchnique   - فنون ابتدائی  کشاورزی و اقتصاد متکی بر آن  که تا قرن دهم میلادی ادامه دارد .
2-      Paeo-technique -  تکنولوژی مختلط  که از قرن دهم میلادی تا قرن بیستم  میلادی ادامه داشت .
3-      Néo-technique – تکتولوژی جدید  خصوصا ماشین های خودکار ( اتوماتیک )
در هر مرحله  از نو آوری های تکنیکی ، کارگران متخصص آن نو ع تکنیک ، فراورده های  تولیدی مخصوص آن تکنیک ، از مدت زمان  کار  را محدود و کم می کند . این اختلاف  مراحل می تواند  با هم در یک زمان  واحد در یک جامعه  وجود داشته باشد . ( وجود کشاورزی سنتی در کنار تکنولوژی  مسافرت های کیهانی  نمونه وجود دو مرحله در یک زمان می باشد )
 
Georges philippe Friedman  ژرژ فلیپ فریدمن   (متولد 1902- مرگ 1977 )  جامعه شناس فرانسوی
این عاملان را عاملان دگر گونی  و تغیرات اجتماعی به حساب می آورد و بمانند  گذر انسان از شرایط طبیعی  محیط زیست طبیعی  که در آن اعمال  ورفتار انسان با طبیعت  مطابقت می کرد و در چنین محیط  کارهای تولید ی  انسان متکی بر صنایع دستی و ناشی از قدرت جسمانی فرد بود  به مرحله  فن آوری و انقلاب صنعتی  می داند .  مقایسه استفاده از نیروی  کار حیوان  با نیروی کار ناشی از برق و اتم در عصر حاضر گویای عمق این دگرگونی های  فن آوری جوامع بشری می باشند .  این انقلابات  صنعتی بر روی کل جامعه بشری  تاثیر گذار بودند و هستند . این تاثیرات ، جامعه بشری را از تغیرات کمی به تغیرات نوین کیفی  گذراند .
 
آلون توفلر -Alvin Toffler(–جامعه شناس ،آینده شناس ازمنظر تحولات علمی  و تاثیر اختراعات تکنیکی در جامعه ، نویسنده  آمریکائی – متولد 1928 . ) می گوید : وقتی افراد جامعه  ناشی از اختراعات  در جستجوی شغل جدید و شرکت در تولید محصولات  صنعتی ، کشاورزی ، علمی ،  مجبور به ترک  روستا و شهر خود می شوند ، سیستم و نظام ارزشهای حاکم در جامعه  از هم متلاشی شده از هم می گسلند . قایق نجات  افراد که سابق  خانواده ، و ادیان بودند ، آنها نیز با این  امواج  دریای متلاطم تحولات بنادین جامعه ، متلاشی می شوند . این تحولات نتیجه  تغیرات بنیادین  جوامع بشری هستند . توفلر  با اصطلاحات نسبتاً مبهم  دلیل می آورد و میگوید :  فن آوری انسان ، در تاریخ سه مرحله مشخص  را طی کرده است .
1- دوره  جوامع کشاورزی سنتی. 2  -  دوره جوامع  صنعتی. 3 – دوره  ماشین های محاسباتی  خود کار معروف به : Géni-génétique.
این امواج تغیرات و تحولات در زمینه  ماشین های خود کار  در نهایت زیر بنای  سیاسی و اقتصادی  جامعه را متحول کرده و در نهایت  رابطه علت و معلول را  بهم میزند .
سومین  موج  تغیرات بنادین جامعه ، ناشی از اختراعات نوین  و مرحله  ای  که در نهایت باعث  تغیرات بنادین جوامع بشری شده اند .
1-تغیرات دردایره  محیط اجتماعی .2 –تغیرات  در دایره زیر بنائی جامعه .3-  تغیرات  در دایره دستگاه  حکومتی .4 تغیرات  در دایره ارزشهای اخلاقی ، اجتماعی . 5 –تغیرات در محیط زیست .
 
توفلر  بر این عقیده است  که : تغیرات  ارزشهای اجتماعی ، نتایج منفی  را با خود به جامعه آورده است ، که نمونه آن  تجزیه رسانه های گروهی ، انفرادی کردن  خدمات عمومی و اجتماعی ، خواست هویت گرائی . به عبارت دیگر ، این اختراعات باعث تضعیف  همبستگی اجتماعی ، در جوامع  مدرن و پیشرفته  می شوند .
کارل مارکس بر این عقیده بود  :ظهور فن آوری  در جوامع بشری تحولات  عظیمی را در جامعه به دنبال خواهد آورد .
 
Lewis Mumford - مامفورد لویس . (متولد 1895 – مرگ 1990 ) مورخ آمریکائی ، متخص  تاریخ  ظهور تکنولوژی و علوم تجربی و تاریخ شهر نشینی ،  بر این عقیده است  که تحولات تاریخی جوامع بشری  ناشی از اختراعات و پیشرفت های فنی  می باشند . Alain Touraine,-آلن تورن  جامعه شناس فرانسوی ،      Jean-Daniel Reynaudو ژان دانیل رینو–جامعه شناس و فیلسوف فرانسوی ، بر این  عقیده هستند  که اختراعات و ورود ماشین  در پروسه تولیدات  نه تنها باعث دگر گونی سازمان کار تولیدی (کارگران و کارمندان )  شد ، چون  کاهش مدت کار روزانه  کارگران و کارمندان ، همچنین  کاهش نقش سر کارگران  در کار گاه ها ، افزایش نقش مراکز  پژوهشی در راستای  برنامه ریزی تولید و افزایش آن گردید ، همچنین  نوع زندگی  کار گران را در کشورهای صنعتی متحول کرد .  ولی نباید فراموش کرد  تجزیه و تحلیل این تحولات زنجیره ای  کار چندان آسان  نیست . چه بسا  می توان به روش و استناد به علل دیگر  نیز این موضوع را تحلیل کرد .
 
هانری ماندراس و  میشل فورسه  دو جامعه شناس فرانسوی معاصر در اثر مشترک خود  با عنوان : Le changement  social  - دگرگونی اجتماعی ،  در مطالعات خود به این اصل توجه کرده اند  که اختلاط دو نوع ذرت  از منظر ژنتیک  درمنطقه : Béarn  - فرانسه (منطقه در پیرینه فرانسه هم مرز با اسپانیا)  نه تنها  روش تولید را در روستا های منطقه  عوض کرد ، بلکه جامعه  روستائی منطقه را نیز متحول کرد . تولید ذرت  با خصوصیات  ژنتیک تازه ، روستائیان را مجبور  به خریدن کود شیمیائی کرد . این روستائیان برای خرید کود شیمیائی  مجبور به گرفتن وام  بانکی از بانک ها شدند . این بار  در این سیستم تولید  به کمک وام بانکی  لازمه اش فروش ذرت در بازار آزاد  در راستای باز پرداخت وام بانکی  شدند .  از این طریق زندگی اقتصادی روستائیان  تابع  قوانین عرضه و تقاضای  بازار آزاد می شود . ورود  بانک کشاورزی در پروسه تولید ، باعث  یک عده دگرگونی ها و تغیرات  در یروسه تولید می شود
 
از منظر تحلیل و تفسیر : Boudon (جامعه شناس فرانسوی  )  نمی توان چنین  نتیجه گیری کرد  : که بر مبنای قانون شرطی  که اگر ،  وجود دارد ، حتما ، هم وجود خواهد داشت .  منظور اینکه هر انقلاب  در روند  تولید کشاورزی ، حتما  به ازدیاد تولید و پائین آمدن  هزینه  تولید و ازدیاد کمی و کیفی  تولید منجر نمی شود . (بهترین مثال ،  انقلاب کمونیستی در روسیه شوروی ، که این کشور  قبل از انقلاب  کمونیستی انبار غله  بود ، با  اشتراکی کردن  اجباری کشاورزی ، و تبدیل کشاورزان به کارگران کشاورزی ، تولید کشاورزی این کشور پائین آمد و روسیه کمونیستی  مجبور به وارد کردن غله از کشور های خارج  شد )  تجربه نشان می دهد  که :یک علت همیشه  با عث همان معلول نمی شود . Boudon-  به این اندیشه مصرانه  تکیه می کند و می گوید :  عوامل دگرگونی منحصر  به یک قانون  معین و مشخص نیستند . در جوامع بشری ، ترکیب عوامل دگرگونی  بمانند قوانین فیزیک یا شیمی  منحصراً معین و مشخص نیستند .
برنامه های  آبیاری در دو  روستا های  مشابه در هندوستان ،( روستای: وانگالا ، و روستای :دالانا  )  در ابتدای  استقلال این کشور  نتایج کاملا متفاوتی بدست دادند . در روستای وانگالا  اجرای برنامه آبیاری  با روش های مدرن  این امکان را برای روستائیان فراهم آورد که به حد خود کفائی  و تولید اضافه مصرف  برسند و با فروش  تولید مازاد ، اقتصاد  پولی وارد  اقتصادی سنتی سابق  محدود به  تولید خود کفائی  شد . فرزندان  کشاورزان با  بدست آوردن پول  نسبت به پداران خود  مستقل شدند ولی برعکس سیستم  کاست (Caste-اختلاف  قومی قبیله ای در درون یک جامعه)    تقویت  پیدا کرد . در روستای دوم ، رابطه مافوق و مادون (برتری قبیله  بر قبیله دیگر )  عوض شد . به عبارت دیگر ، باور داشتن و زیر بنای ارزشها  وابسته به نژاد برتر ، نژاد پست تر  از بین رفت  و زیر بنای جامعه عوض شد . 
تمام عناصر زیربنائی جامعه بطور یکسان  عوض نشدند . . در روستای دوم ، سلسله مراتب  موجود در جامعه ، متکی بر برتریت  نژادی و قومی  عوض شدند . به عبارت دیگر ،  این تجربه نشان می دهد ، که در جوامع بشری ، قوانین زیربنائی  موجود در جامعه  ابدی نیستند ، بلکه نتیجه  قوانین حاکم در جامعه در شرایط مشخص و معین هستند . به عنوان مثال  تا سال 1968 ،شهروندان  سیاه پوست آمریکا  از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن  رئیس جمهور ، و نمایندگان سنا و کنگره محروم  بودند . امروز بعد از گذشت 46سال  از آن تاریخ ، رئیس جمهور فعلی  آمریکا ، پرزیدنت :  باراک حسین اوباما ،  یک آمریکائی دورگه است .  در واقع در جوامع بشری یک قانون  جهانشمول معین و مشخص  چون قوانین  علوم فیزیک ، شیمی ،  ریاضیات وجود ندارد . تلاقی پیشرفت های فنی با قوانین اجتماعی حاکم در جا معه از اهمیت مهم بر خوردار هستند . اما درجه اهمیت آن تابع  سیستمی است که در آن سیستم بکار گرفته می شود .
D-عامل اقتصادی و نقش آن .  نظریه کارل مارکس در این زمینه بر  توسعه  و گسترش نیروهای  تولیدی تکیه  دارد . از منظر مارکس ، نوع زندگی مادی  حاکم در جامعه ، بر زندگی اجتماعی –سیاسی جامعه و روشنگری  حاکم در جامعه  نقش اساسی دارند . تغیررابطه  نیروهای تولیدی بر زندگی اجتماعی – سیاسی و فرهنگی و روشنگری جامعه  تاثیر گذار هستند .  جامعه با دست یافتن  به نیروهای تولیدی  جدید ، انسان ها نیروی تولیدی  خود را عوض می کنند ، و از این طریق  نوع و نحوه در آمد از حاصل کار  آنان عوض می شوند  و در نهایت  با این تغیرات روابط اجتماعی عوض  می شوند .
 
مبارزات اجتماعی  چون  نماد دگرگونی جامعه .
برای کارل مارکس ،  تغیرات اجتماعی  دست آورد مبارزات طبقاتی  برای  تصاحب وسائل تولید  اقتصادی است . به عنوان مثال : مبارزات  دهقانان  بدون زمین کشاورزی ،  در راستای تصاحب  زمین  برای کشاورزی است .  برای کارل مارکس این مبارزات  طبقاطی : موتور و قوه محرکه تاریخ هستند . تغیر و تحولات  اجتماعی ، نتیجه  مجموعه اعمال مبارزاتی  طبقات مختلف  جامعه می باشند.
 
Dahrendorf
فیلسوف و جامعه شناس آلمانی خالق یک نوع نظریه ایست  با دو هدف مشخص  و چنین  تفسیر میکند : 1- توضیح و تفسیر  و شکل گیری گروهای اجتماعی . 2-  تفسیر اعمال  مبارزات طبقاطی  گروها های جامعه  در راستای تغیر روابط اجتماعی .  از منظر دید: دار اندوف  تئوری های  مربوط به طبقات اجتماعی  در حقیقت توضیح و تفسیر  مبارزات طبقاطی هستند . Dahrendorf در یک تحلیل  طولانی و انتقادی  از اندیشه های کارل مارکس و طرفداران  او ، انتقاد می کند . بنا بر عقیده : Dahrendorf در آثار مارکس در رابطه با  تحلیل و تفسیر  مبارزات اجتماعی  از منظر مارکس 4 نکته اساسی  قابل  توجه  توام با واقعیت  های جوامع بشری  وجود دارند که نمیتوان آنها را انکار کرد .
1-      مارکس این اصل را روشن می کند  که مبارزات اجتماعی  بخشی از واقعیت های  انکار ناپذیر جوامع بشری هستند . جامعه بودون مبارزات اجتماعی وجود ندارد .
2-      مارکس  متوجه شد  که تمام مباارزات اجتماعی  در نهایت ذاتاً  مبارزه  ناشی از تضاد منافع دو گروه طبقاتی  است که هرطبقه  از منافع خود  دفاع می کنند و بر این باور هستند  که در راستای  دفاع از حقوق خود  باید مبارزه بکنند . و هر طبقه  بر این باور است  که از «حقوق مسلم خود » دفاع می کنند .
3-     مارکس کاملا  بر این امر آگاهی  یافت که مبارزات  طبقاطی  در حقیقت موتور تاریخ است . مارکس بر این باور است که مبارزات طبقاطی در کوتاه  یا دراز مدت ، در نهایت  باعث  تغیر روابط اجتماعی می شوند  و زیربنای  روابط اجتماعی با مبارزات طبقاتی  قابل تغیر  می باشند
4-     مارکس برای  تحلیل  تغیرات و دگر گونی  های اجتماعی  از طریق مبارزات  طبقاطی راه عموامل  زیر بنائی  تغیرات و دگرگونی های  اجتماعی را گشود و در نهایت برای  تغیرات و دگرگونی اجتماعی  از منظر مارکس  دو طبقه اساسی و مهم  را میتوان  مشخص کرد . نیروی :Exogene- نیروئیکه خارج از سیستم  اجتماعی وارد  مبارزات می شوند .  مثلا نقش  آب و هوای منطقه – نقش  سطح توسعه  پدیده تکنولوژیک  در جامعه – شناخت آداب و رسوم  و ارزش های اخلاقی – فرهنگی جامعه – نیروهای درونی  سیستم اجتماعی . چون از درون و زیر بنای  سیستم  اجتماعی حاکم تضاد ها و مبارزات اجتماعی  ریشه می گیرند .  در حقیقت  از خصوصیات سیستم اجتماعی  حاکم و عمل کرد آن  در جامعه  است که نیروهای متضاد ، در راستای  تغیر و دگرگونی  جامعه رشد می کنند . (به عنوان مثال : تضاد  منافع سرمایه داری با منافع طبقه کار گر . )
 
 
 
سه اشتباه بزرگ کارل مارکس از منظر تحلیلی .
قبل از آنکه سه اشتباه  بزرگ کارل مارکس  را از منظر رالف  گوستاو  داهراندف را توضیح و تفسیر  بکنیم ، لازم است خوانندگان ایرانی ، علاقمند  به علوم واقعی   سیاسی –فلسفی – جامعه شناسی ( نه حرافی های بی سروته  آخوندی ) یک لحظه کوتاه  مسیر زندگی دانشگاهی – علمی  رالف گوستاو داراندوف را  از نظر خوانندگان بگذرانیم .
 
Ralf Gustave Dahrendorf- رالف گوستاو داهراندوف ، فیلسوف و جامعه شناس و متخصص جامعه شناسی سیاسی  در اول ماه مه 1929 در  در شهر هامبورگ آلمان  به دنیا آمد . و درسال 2009 در شهر کلن آلمان  از این دنیا رفت. او یک فیلسوف و یک جامعه شناس متخصص جامعه شناسی سیاسی آلمانی و انگلیسی بود و یکی از بنانگذاران و نظریه پردازان  معروف : مبارزات اجتماعی  محسوب می شود .  او بعد از تحصیل  در رشته فلسفه کلاسیک (سنتی) و جامعه شناسی  در دانشگاه هامبورگ  بین سالهای 1947-1952  مفتخر به دریافت  درجه دکترا در رشته  های مذبور  (فلسفه – جامعه شناسی ) شد .  درسال1957  تدریس در دانشگاه هامبورگ را شروع کرد . دکتر راف گوستاو دهراندوف  ادامه تحصیلات خود  درشته های مذبور  را در دانشگاه لندن  را تا سال 1960 گذراند . از سال 1960 در دانشگاه های :Tubingen ، و: Constance ، این رشته ها را تدریس کرد .کارهای علمی  او در رشته  فلسفه سیاسی و جامعه شناسی سیاسی  سهم بزرگی در امکان عملی کردن  در تشکیل :جامعه  مشترک اروپا ، بزرگی  دارند .  دهراندف آثار بسیار مهمی  در باره ماهیت :طبقات اجتماعی – مبارزات طبقاتی  در جوامع صنعتی ، از خود بجای گذاشته است . دهراندوف بین سالهای 1987-1997  در لندن مدیر مدرسه عالی  اقتصاد St-Anthony،   وابسته به دانشگاه آکسفورد بود . او در سال 2007 – مفتخر به دریافت  چایزه پرنس آستوری : Prince des Asturies- در علوم انسانی  شد . گوستاو  دهراندوف  از سال 1970 نماینده پارلمان آلمان  از جناح لیبرال و کمیسر اروپا بود . داهراندوف در سال 1988  ملیت دوم ، یعنی ملیت انگلیسی در یافت کرد و توسط  ملکه انگلستان  به لقب : Sir  - عالی جناب  رسید .
هدف از بیان این مطالب در رابطه با مسیر زندگی علمی و دانشگاهی  پرفسور راف گوستاو  داهراندوف ، و نظریه های علمی او  در رابطه با فلسفه سیاسی ، و جامعه شناسی سیاسی و مسیر زندگی علمی و سیاسی او ، در درجه اول  برای ما ایرانیان ، که قرنها است با  فقر فرهنگی و علمی ، زیر نظام  های استبدادی شاهی ، و شیخ شاهی  زندگی می کنیم ، ولی درعین حال مرسوم است همه ایرانیان ، حتی آخوند های بیسواد با اندیشه های دوران جاهلیت اعراب 1400 سال پیش  از سیاست بحث می کنند و 35 سال است یک ملت و یککشوری 78 ملیونی را با نظام  جهلو استبداد ، قتل و شکنجه و زندان  اداره می کنند نشان دادن  واقعیت   نظام های دموکراسی  متکی بر منطق عقلی و علمی است . . ادامه دارد .
 
پاریس 27 ماه مه2014
اقتباس به طور کامل و یا مختصر ، با ذکر نام نویسنده و ماخذ ، کاملا آزاد است .
 
 
به قلم : کاظم رنجبر ، دکتر درجامعه شناسی سیاسی .
بخش چهارم  - نسخه 1
 
ماخذ : (1).
 

امروز ششم خرداد است، دو روز بعد از چهارم خرداد!

امروز ششم خرداد است ...
سعید جمالی

امروز ششم خرداد است، دو روز بعد از چهارم خرداد!
در آن سالهای دور که نوجوانی بیش نبودم و به عشق "آنان" ترک خانه و کاشانه کرده بودم، گویی که غم عالم بر وجود نحیفم فرو باریده و دنیا را برایم تاریک و ظلمانی کرده بود. در اعماق وجودم احساس میکردم که میخواهند ما را "بربایند" و خود را در لبه پرتگاه بود و نبود احساس میکردم و.... آنگاه با تکرار آیات الهی و یادآوری آن اندکی که در چنته داشتم نوری در دلم می افروختم و شعله عشق ام بر افروخته تر می گشت. احساس زلالی بود که تنها سرمایه؛ بودن، ماندن و هستی ام بود. اگر چه هیچ بود اما همه چیز بود، عامل حیات و نیروی زندگی و حرکتم بود. نمیدانم چه بود اما هر چه بود زلال بود، پاک و رها بود. آنی بود که ذرهّ ای از آن را با دنیایی نمی توانی قیاس کرد... آری یک احساس بود، احساس بر آمده از شور و عشق به مردم، به سرزمینم و به ارمغان آوردن آزادی برای آنان. به هیچ ننگ و نجاستی آلوده نبود، فدای محض بود...
و امروز این "عفونتهای بر آمده" همه همّ و غمّ شان تلاش برای زدودن آن "احساس پاک" از حافظه تاریخ و مردم و هواداران است. چه دردناک است، و چقدر وقیحانه در پی آنند.
روشن است سخن بر سر تحلیل و جزئیات و واکاوی گذشته نیست، سخن بر سر "دردی" است که تا بن استخوان تیر میکشد و تمام وجودم را ذوب میکند. سخن بر سر آب حیاتی است که اگر قطره ای در وجودت چکیده باشد، نمی توانی که به هر ننگ و ذلتّ درونی و بیرونی تن دهی.
یادشان گرامی و باشد تا در روزگاری پاک تر نامشان را بر زبان آوریم!
ششم خرداد 93
سعید جمالی


۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

روایت دردهای من.......3 رضا گوران

روایت دردهای من.......3
رضا گوران


بعد از زخمی شدن درجبهه جنگ منطقه پنجوین، بهبودی نسبی پیدا کرده و به منطقه جنگی مریوان به سر خدمت برگشتم . در آنجا  دوستی داشتم بنام مظفر- آ  مدتی بود او را ندیده بودم، وارد سنگرش شدم که اسلحه خانه گروهان هم محسوب می شد. دو دوست و هم قطار قدیمی دیگرنیز آنجا بودند. هم ولایتی ها یک جا جمع شده بودیم. در دوران  نظام وظیفه ، سربازان بعد از آموزش و تمرین روزانه در زمان استراحت گروهای مختلفی از همان ابتدای خدمت  هر کدام در گوشه ای از محوطه و آسایشگاها در پادگان و یا در منطقه جنگی درسنگرها دور هم جمع می شدند این نمونه نشانه ای از تنوع قومی و فرهنگی ملتمان بود و هست. (اگر چه  در سازمان مجاهدین و ارتش عراقیبخش این نوع حرکات وگروه ها و فرهنگ ها نه تنها به رسمیت شناخته نمی شد بلکه اگر فقط و فقط دونفر و نه بیشتر در گوشه ای و بدون مسئول خود با هم و با زبان مشترک مادری خود صحبت می کردند «محفل» خوانده می شد.آیت الله مسعود رجوی می فرمودند: محفل عین جرم وجنایت و خیانت به خلق قهرمان به سازمان مجاهدین و رهبری آن و خون شهدا محسوب می شود بنا براین همه افراد از هر قوم و یا نژادی بدون استثناء باید به زبان فارسی صحبت می کردند آن هم بصورت جمعی و با حضور مسئولین، اگر غیر از این می بود، در سازمان به آن محفل و شعبه سپاه پاسداران گفته می شد و بشدت با آن برخورد میشد).
 ... بعد از بازگویی کلی خاطره از عملیات و داستان زخمی شدنم ، ناگهان درگوشه ای  چشمم به سلاح های مختلف افتاد که روی هم  تلمبار شده بود از توضیحاتی که شنیدم  متوجه شدم همه سلاح ها غنائم جنگی و بدون آمار هستند که پس از فتح ارتفاعات منطقه درعملیات بدست آمده بود.  ناخودآگاه  و بدون هیچ فکری به دوستان پیشنهاد دادم که تعدادی از سلاح ها را برای خود نگه داریم.  همه با ابرازخرسندی و علاقمندی اعلام آمادگی کردند... هر فرد سلاح مورد علاقه اش را انتخاب کرد و در گوشه ای روی هم نهادیم . قرار گذاشتیم این راز بین ما چهار نفر باقی بماند. گفتم یک خودرو برای انتقال پیدا می کنم و ....
مرخصی گرفتم و به نزد خانواده ام در روستا بر گشتم . بعد از مدتی توانستم یک فامیل را برای انتقال سلاح ها پیدا کنم که او نیز قرار شد آشنای مطمئنی را که کامیون داشت  متقاعد کرده تا این محموله را جابجا کند. فامیل بعد از چند روز خبر آورد که صاحب کامیون در مقابل حمل محموله، اسلحه خواسته ومن نیز پذیرفتم. با کامیون حرکت کردیم و در حومه شهر مریوان با یک هماهنگی از قبل، سلاح ها که شامل هشت قبضه کلاشینکف همراه خشاب و فشنگ و فکر کنم چند تا نارنجک بود به روستای یکی از اقوام در  نزدیک  کرمانشاه منتقل کردیم. شاد و خشنود که صاحب  یک قبضه کلاشینکف تاشو شده بودم.
 بعد از مدتی فامیل ساده ما تصمیم می گیرد سلاح های خود را به یک نفر بفروشد... یک جاسوس قضیه  سلاح ها را کشف و گزارش می کند درنتیجه گله کمیته چی ها ریخته و آنها را دستگیر و شکنجه می کنند . آنها نیز زیر شکنجه همه چیز اعتراف کرده و لو می دهند.  کمیته چی ها  به روستا هوروه رفته و به منزل پدرم می ریزند و آنجا را بازرسی کرده  و چند لگد و مشت به پدر پیر بدبختم زده و تهدیدش کرده بودند که هر چه سلاح و...دارید تحویل بدهید.  در آن زمان من در جبهه جنگ منطقه بانه  بودم . ما فکرکشته شدن در جنگ بودیم اما ابلاغ شد که خودم را معرفی کنم.
به سمت مریوان راه افتادم. درسمت دریاچه زریبار مقر ارتش بود... به دژبان درب پایگاه خود را معرفی کردم  بعد از هماهنگی لازم مرا احضار کردند. خودم را در برابریک افسر بلند قد تند خو یافتم :علی بخش آفریدنده از گروهان یکم گردان تکاور هستم! نعره ای کشید و گفت : به جرم خیانت به ارتش و همکاری با ضد انقلاب بازداشت هستی! همانجا دستبند زده و زندانی ام کردند.
14 ماه از خدمت سربازی ام میگذشت و با تمام جان و توان برای حفظ وطن و سرزمین جنگیده بودم و حالا ضد انقلاب شده بودم!
صبح روز بعد دو دژبان مرا تا پادگان لشکر 28 سنندج با دستبند همراهی و تحویل دادند آنها نیز مرا به سه میرغضب حزب اللهی ریش بزی با اونیفرم سبز سپردند.
لحظه ای مظفر – ا  را دیدم، خوشحال شدم که موضوع مربوط به سلاحهاست ونه کمک به گروه های ضد رژیم. از طرف دیگر بخاطر دستگیری مظفر خیلی ناراحت شدم.... وی آدم بسیار آرام و دوست داشتنی بود که بخاطر من گرفتار شده بود ... در فرصتی به من گفت که جریان سلاحها لو رفته و همه چیز برایشان روشن است.
... ما را به کرمانشاه منتقل و به ساختمان چند طبقه ای در خیابان سعدی بردند و بداخل زندان انفرادی هل ام دادند... گاها صدای فریاد و ناله زندانیان شکنجه شده را می شنیدم ... فحش و ناسزای شکنجه گران بی نهایت آزار دهنده بود... وضعیت غذا و بهداشت افتضاح بود... به مرور بدنم بوی بدی گرفته بود و از حمام هم خبری نبود ... بعد از تقریبا یک هفته سراغم آمده و با مشت و لگد و شلاق به جانم افتادند و حسابی کتکم زدند. بازجویی و کتک ادامه یافت و مرتبا سوال میکردند با سلاحها چه می خواستی انجام دهی؟ می خواستید چه کسی را ترور کنید؟ چند تا فامیل ضد انقلاب دارید؟ این وضعیت ادامه داشت تا بعد از تقریبا سه ماه یک محاکمه 5 دقیقه ای سر پایی انجام گرفت.
به جرم سرقت بیت المال به 6 سال زندان و 49 ضربه شلاق محکوم شدم. بلافاصله در یک سالن روی زمین درازکشم کردند و در حضور تعدادی زندانی و زندانبان 49 ضربه شلاق  نثارم کردند....با خودم عهد بستم تا زنده هستم با این رژیم منحوس و ارتجاعی بجنگم.
نمی گویم کارم اشکال نداشته و اشتباه نبود ولی بلاهایی که بر سرم آوردند ناحق و غیر انسانی بود. اما همین آخوندها با اعمال غیر انسانی شان باعث و بانی شدند که فکرسلاح بدست گرفتن  باشم و....                  
تقریبا همان ایام بود که یک مرتبه جو زندان به هم خورد. زندانبانان اعلام کردند اسم زندانیانی که  خوانده می شود با وسایلشان جلوی  درب بند حاضر شوند وروزبعد مجددا اعلام کردند زندانیانی که بالاتر از 10 سال حبس دارند با وسایل خود   جلوی درب بند حاضر شوند. همه را به زندان اوین و یا قزل حصارانتقال دادند. یک مرتبه زندان تقریبا خالی شد. در طبقه اول اتاق 17 برای خودم یک تخت خواب  خالی پیدا کردم ...
 سه یا چهار روز بود که زندان کم جمعیت و خالی شده بود. به آرامی زندانبانان ناپدید شدند و فقط دو سه  نفراز زندانبانان بی آزار مانده بودند.... بالاخره رادیوی زندان به صدا در آمد ودر اخبار، مستمراعلام می شد: ارتش متجاوزگر بعثی عراق به ایران حمله ور شده و به کرند و اسلام آباد غرب رسیده، مردم غیرتمند کرمانشاه به پا خیزید، مردم غیرتمند کلهر، سنجابی، گوران و قلخانی به پا خیزید و جلوی تهاجم  دشمن بعثی که آمدند زنان و خواهران ما را ببرند، بگیرید . اولین بار بود که به این  شکل و با لهجه های گوناگون  زبان کردی اخباری را می شنیدم. همه زندانیان  متعجب شده بودند. یکی دو روز گذشت تا زندانیان فهمیدند این ارتش عراق نیست بلکه مجاهدین هستند که حمله کرده اند. آخ  چقدر خوشحال شدیم . چقدر ذوق زده شدیم . پیش خودم گفتم این همان مجاهدینی هستند  که منجی از خواب غفلت بیدارم کرد ودر گوشم نجوا کنان ندای ظهورشان را پیش گوئی کرد... می آیند که  درخت  صلح و صفا و زندگی  بکارند، آمدند تا مردم را از شرمشتی آخوند ارتجاعی و جنایتکار نجات بدهند و....
 منتظر بودیم  که بیایند و درب زندان رژیم سفاک و خون ریز آخوندی را باز کنند تا ما نیز سلاح بدست گرفته و حق آخوندها و  زندان بانانشان را کف دستان خون ریزشان  بگذاریم غافل از اینکه روزی خودم زندانی و شکنجه بدست همان کسانی می شوم  که آرزوی دیدنشان را در سر و قلبم  می پروراندم.........
زندانیان خوشحال شدند و امیدوار که سازمان مجاهدین میآید و درب زندان را باز می کنند. چند روز به این امید بیهوده گذشت و خبری نشد، اما بجای آن یک مرتبه زندان از پیر و جوان و مردم بدبخت منطقه پر شد از تازه واردان می پرسیدیم که چه اتفاقی افتاده؟ می گفتند: جنگ مغلوبه و بی هدفی ای شده بود و تنها نتیجه اش آسیب دیدن شهر و زخمی و کشته شدن مردم بود. یکی دو ماه گذشت و کسانی را که بیهوده بخاطر رابطه و همکاری با مجاهدین دستگیرو زندانی کرده بودند آزاد کردند....
اگر چه در آنزمان ابعاد و چگونگی ماجرا برایمان روشن نبود اما بعدها فهمیدیم که واقعیت را مردم از همه بهتر می فهمیدند و بیان میکردند: "جنگی بی هدف و مغلوبه". براستی هم که نه طرحی در کار بود و نه هدفی، هدف ظاهرا به کشته دادن 1400 مجاهد بود و اینکه شاید جناب رجوی بادی به غبغب بیندازد و از آن خونها تغذیه کند. در نوشته ای خواندم که خودشان به آن لقب "دروغ جاویدان" داده بودند... اما حیف از آن جوانان و خونهایی که بیهوده ریخته شد!
در زندان ، دوران محکومیت دو بار عفو!! شامل حالم گردید و بعد از تقریبا دو سال آزاد شدم و با توصیه دوستان به سر خدمت برگشتم. جنگ پایان یافته بود و تیپ تکاور لشکر 28 سنندج به پادگان پسوه در منطقه پیرانشهر منتقل شده بود. خودم را به آنجا رسانده و به دژبان درب پادگان معرفی کردم. بعد از یک ساعت انتظارفرمانده گردان تکاور سرهنگ ع- ن که من دریکی از گروهانهای تحت مسئولیتش  خدمت وظیفه می کردم شخصا با یک پاترول دنبالم آمد و مرا همراه خود به دفتر کارش برد .بعد از احوال پرسی گفت: تو سرباز وطن پرستی بودی و شکی در جانفشانی هایت ندارم اگر به پیشنهادی که در مریوان دادم گوش می کردید به این راه نمی افتادید.  چرا دستگیر شدی؟ حیف گندم! تو که زرنگ بودی! ( قبل ازعملیات بیت المقدس 5  در مریوان سرهنگ به من پیشنهاد داد که کادرارتش شوم و ایشان از مقام بالاتر درخواست درجه کند ولی من قبول نکردم و نپذیرفتم.)
در پادگان پسوه تمام  افسران و درجه دارانی که مرا می شناختند به محض مشاهد یکی پس از دیگری مرا در آغوش می گرفتند حتی بعضی از افسران  که در خانه های سازمانی منزل داشتند دعوتم کردند و با خانواده هایشان نیزآشنا شدم. به دستور سرهنگ بقیه مدت مانده خدمت را به مرخصی می رفتم و دو ماه یک بارخود را به پادگان معرفی می کردم تا  اینکه کارت پایان نظام وظیفه را دریافت کردم.
تا به خودم جنبیدم پدرم به سرای باقی شتافت. یک مشت بچه قد و نیم قد روی دست ما گذاشت . طبق سنت نیاکان پسرارشد خانواده موظف است بعد از مرگ پدر سرپرستی خانواده را بر عهده گرفته و مراقب  تمام اعضای خانواده باشد. شروع به کار کشاورزی و دامداری کردم چون زمین و گوسفند از پدرم به ارث مانده بود، من نیز باید ادامه دهنده راه پدر می شدم . مادر در شهر سرپل ذهاب  یک قطعه زمین 180 متری برای ساختمان خریده بود. ماموریت داد که هر طور شده خانه را بسازم. با مشکلات زیاد توانستم ماموریت را به نحو احسن به پایان برسانیم و به آن شهر نقل مکان کردیم. یعنی در واقع زمستانها در شهر بودیم و تابستانها به روستا به خاطر کشاورزی بر می گشتیم.
یک روز در خیابان  به دوستی برخوردم  دعوت کرد برای شام به منزلش بروم من نیز قبول کردیم. این دوست در روزگار  جنگ قدرت فیل و فنجان یعنی خمینی و رجوی در اسلام آباد دستگیرو توسط برادران بسیجی شکنجه شده بود و دل زخم خورده از رژیم آخوندی داشت. ساعت 9 شب موفق شدیم با یک دستگاه تقویت تلویزیونی  برنامه مجاهدین که ازشبکه تلویزیون عراق  به مدت یک ساعت پخش می شد نگاه کنیم. در آن شب برنامه ای پخش شد که مسعود رجوی در یک سالن با  رزمندگان صحبت می کرد که یک مرتبه گفت به به، به به  فروغ جاویدان چی برایمان آورده و دوربین یک رزمنده را نشان می داد که به طرف ایشان می رفت  نهیب زد "راه نرو بپر، بپر"، این شخص کسی نبود جز شهاب اختیاری بدبخت!! (همان کسی که سبیلش!! سد راه استراتژی آقای رجوی شده بود!!... که حتما شنیده اید).
این برنامه کار خودش را کرد چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که خواستم همه چیز را رها کرده و با دوستم راهی عراق شویم و خود را به مجاهدین برسانیم. ولی چه کنم که مسئولیت یک خانواده با من بود. فکر کردن به مجاهدین مثل خوره به جانم افتاد بود. هر جا می رفتم و به فرد مطمئنی برمی خوردم شروع به تعریف و تمجید و تبلیغ برای مجاهدین می کردم و بصورت خود جوش مبلغ مجاهدین شده بودم. در سال 73 یک بار دوستی آمد سراغم و گفت دو نفر از طرف مجاهدین آمده اند می خواهم بیائید و با آنها آشنا شوید.  رفتم و با آنها آشنا شدم و با رهنمود آنها  فعالیتهای جزئی را انجام دادم ولی دیگر آنها را ندیدم . گذشت تا تابستان 74 بود که یک مرتبه خبر رسید دو نفر از دوستان در گیلانغرب خواسته بودند 5 دانش آموز تقریبا 14 ساله را به عراق و سازمان مجاهدین اعزام کنند که بین راه 2 نفر از آنها پشیمان می شوند ولی 3 نفر اصرار کرده بودند هر طور شده به سازمان بپیوندند.
ارسلان - ا ، یوسف -  پ  و یکی دیگر که متاسفانه اسمش را فراموش کردم این سه نفر با همکاری دوستان ما از موانع  میدان مین عبور و از مرز نفت شهر به طرف شهر مرزی مندلی گذشته و وارد عراق شده بودند و دو دوست به ایران برگشته بودند. خانواده سه نفر دانش آموز بدنبال فرزندان  میگردند و شاکی دوستان ما می شوند. اطلاعات گیلان غرب آن دو دانش آموز که از رفتن منصرف شده بودن دستگیر و بازداشت می کنند و آنها همه چیز را اعتراف و لو می دهند.  به این صورت علی – پ و همایون – د  لو رفته و فراری شدند. هسته مقاومتی که مخفیانه  از مدت ها پیش تشکیل شده بود و تا آن روز فعالیتهای مخفی انجام داده بود ضربه خورد و هر کدام از دوستان تا مدتی  ناپدید شدند.
 بعد از این حادثه  در روستا به کار کشاورزی مشغول بودم که خبر رسید نیروهای لباس شخصی همراه چند خودروی نیروی انتظامی به روستا آمده و به منزل ما حمله بردند و آنجا را بازرسی کرده و شخم زده بودند. از این شخم زدن  یک جلد کلت کمری ، یک بطری خالی ویسکی که در آن لحظه پر از آب بوده و در یخچال نگهداری می شده  و یک سیخ و سنجاق که کمی سوخته تریاک روی نوک سنجاق که مانند قیر سیاه شده بود کشف و ضبط می کنند همراه صد هزار تومان وجه نقد.
 لباس شخصی ها به خواهرم گفته بودند این صد هزار تومان پیش ما ضمانت است تا علی بخش بیاید وخودش را به  اطلاعات سرپل ذهاب معرفی کند بعد از دو روز فکر کردن از روستا به سرپل ذهاب رفتم .با چند دوست مشورت کردم وبا همکاری دوستان  دنبال کردم که چه اتفاقی افتاده و چه می خواهند؟ در نهایت نتیجه ای حاصل نگردید. یک روز صبح زود درب اطلاعات را زدم و خودم را معرفی کردم سرباز نگهبان بعد از هماهنگی ما را به داخل راهنمایی کرد. به یک اتاق کار وارد شدم که یک نفر لباس شخصی به تن داشت پشت یک میز نشسته بود. گفتم برای چه ریختید داخل خانه من و بازرسی کردید ؟جواب داد بخاطر اینکه تو کارهای مشکوکی انجام می دهی و ما خبر داریم تو سلاح  دارید و......یک مرتبه خم شد واز زیر میز جلد کلت  همراه بطری خالی وسیخ و سنجاق که داخل بطری بود بیرون آورد و روی میز گذاشت .
 راستش شروع کردم به خندیدن و او عصبانی شد و با پرخاش گفت من را مسخره می کنی؟ گفتم نه به این مدارک مهمی که از منزل ما کشف کردید می خندم . خلاصه هر چه سئوال کرد جواب دادم او هم می نوشت و پرونده کرد. ساعت حدود 11 با دستبند مرا به دادگاه برد بعد یک ساعت  نوبت من شد. با همان فرد بازجو داخل دفتر رئیس دادگاه که آخوندی بود به نام خزاعی،  شدم . مدارک جرم روی میز قرار داشت . آخوند پرسید این جلد کلت چیه؟ گفتم حاج اقا همین حالا خودت فرمودید جلد کلت است. گفت نه منظورم این است از کجا آوردید؟ جواب دادم درروستا زندگی می کنیم دو تا برادر کوچک دارم  گوسفند ها را برای چرا به کوه می برند و این را از توی اشغال های  سپاه پیدا کردند. قبلا هم به این آقا گفته ام. سئوال بعد را پرسید این بطری از کجا آوردید ؟ جواب دادم این بطری همراه همان جلد کلت برادرهایم از توی زباله سپاه پیدا کردند . با پرخاش گفت یعنی برادران سپاهی ما عرق خور هستند ؟ گفتم نه حاج آقا، قصد جسارت به کسی ندارم ولی این چیزی است که من به شما گفتم. آخوند رو به برادر لباس شخصی کرد با خنده گفت نگاه کن کباب کوبیده می خورد و چیزی رویش می زند بعد هم به برادران  سپاهی تهمت می زند . دستم را به طرف ریشش دراز کردم وبا لبخند گفتم حاج آقا به ریش شما به ریش امام خمینی من این بطری را نخوردم ولی قبلا خورده ام .عصبانی شد و داد زد دهانت را آب بکش و اسم امام راحل را نیاور برو بیرون .از اتاق رئیس دادگاه بیرون آمدم .
  مامور لباس شخصی من را به دفتر کارش برگرداند و حکم دادگاه را برایم خواند: به جرم مصرف مشروبات الکلی به 50 ضربه شلاق محکوم هستید وساعت 2 بعداز ظهر درهمان مکان چشم بندی به چشمانم زدند و دراز کشم کردند، در حضور تعدادی از سربازان امام زمان 50 ضربه شلاق بر سراسر پشت و رانهایم نواختند و یکی از خودشان داد زد صلوات بقیه بلند و رسا جواب دادند. اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم .
سر شلاق ها روی کلیه ام نشسته بود و نای نفس کشیدن را از من گرفته بود . ولی طبق عادت گذشته و تجربه شلاق دیزل آباد تکان نخوردم فقط هنگام بلند شدن کمی دچار مشکل شدم که یکی از آنها زیر بغلم را گرفت و بلند کرد . با صدای بلند  به آنهای که هنوز از اتاق بیرون نرفته بودند، گفتم این شلاق ناحق بود و این عدالت نیست آش نخورده و دهان سوخته همان  فرد که از اول تا آخر پرونده ام را دنبال می کرد و گویا خودش هم شلاق زد گفت: برو خدا را شکرکن دادگاه حکم نداد در سر چهارراه میراحمد روی مینی بوس شلاق بخورید . جواب دادم  اگر در چهار راه و روی مینی بوس شلاق می خوردم حتما خدا را شکر می کردم و این مایه افتخارم می شد.
  همه لباس شخصی ها با تعجب  به همدیگر نگاه کردند و یکی از آنها درگوشی گفت شانس آوردی من در بازرسی خانه بودم و خواهرت چیزهای در زیر پیراهنش مخفی کرد نادیده گرفتم با توهینی بد و زننده به خواهرم حرفش را به پایان برد. در واقع خواهرم یک بسته بزرگ فشنگ کلاشینکف همراه یک کلت را به شکم خودش چسبانده بود و اجازه نداده بود کسی نزدیکش شود.
 بعد از دو روز استراحت  در منزل یک دوست به روستا برگشتم مادر زحمت کش و رنجورم در حال غربال نخود در خرمنگاه بود رفتم دستهای پینه بسته و تاول زده اش را بوسیدم .نگاهی به صورتم انداخت و گفت چرا رنگت زرد شده روله ؟  گفتم عزیزم فکر می کنید، چیزی نیست . پرسید اطلاعاتی ها برای چه آمده بودند خانه را شخم زدند ؟ گفتم از سربیکاری، الان جنگ نیست شروع کردن به اذیت و آزار مردم . شروع به کمک کردن و مقداری کار انجام دادم یک مرتبه مادرم یک جیغ بلند از ته دل کشید و شروع کرد گریه کردن . گفتم چی شد مار است عقرب بود چی بود؟؟ گفت چرا پشتت سیاه و کبود شده ؟ متاسفانه حواسم نبود خم شده بودم کاری انجام بدهم باد پیراهن تنم را بلند کرده بود و مادرم سیاهی و کبودی پشتم را دیده بود .نشستم و توضیح دادم که این رژیم چقدر ظالم است و عدالت وجود ندارد ... فقط مگر با سلاح رو به روی اینها باید جنگید و.......
گذشت تا اینکه  بعد از پنج ماه از دوستان خبر رسید که همه چیز در امن و امان است وآن دو دوست  فراری صحیح و سالم و سلام رساندند و خواستار فعالیت مجدد  شدند ما هم هر چه گفته می شد بی کم و کاست انجام می دادیم از کرمانشاه تا تبریز،از خوزستان تا مشهد ،از مازندران تا زاهدان در نوردیم سفر کردیم وآمدیم و رفتیم. دراین ترددها مامویت ما این بود که نامه ها ،آرم سازمان و عکس های از بانو و آقا که در بسته های قرار داشت بدست افراد هوادار سازمان برای تبلیغات بین مردم برسانیم. و یا با افراد هوادار در شهر های مختلف دیدار کنیم و برنامه های کاریمان را تنظیم کنیم. نظیر اعلامیه و شبنامه پخش کردن و یا شب ها  روی  دیوارها می نوشتیم  به ارتش آزادیبخش بپیوندید، زنده باد رجوی، زنده باد آزادی و... بخاطر انگیزه ای مبارزاتی که بر علیه رژیم داشتم و با وجود تنگدستی، همه کارها را با هزینه شخصی انجام میدادم.
اوایل سال  1375 علی و همایون مدتی بود که از عراق وسازمان مجاهدین به ماموریت آمده بودند و در کوهی موسوم به  برآفتاب گیلانغرب مخفی بودند. یک روز غروب با یک موتورسیکلت هندا 125 همراه یک نفربنام  مصطفی که می خواست به سازمان بپیوندد به آنجا رفتیم . دیدم علی عصبانی و ناراحت به نظر می رسد پرسیدم چی شده؟  در حالی  که تفنگ را نشانم میداد گفت همایون تفنگ را پرت کرد و مرا تنها گذاشت و رفت !!! پرسیدم  بعد از یک سال فعالیت چرا اینکار را کرد؟ گفت که همایون معتقد است و به این نتیجه  رسیده که سازمان دروغ می گوید. راستش متعجب شدم و بسیار حساس شده بودم که ببینم به چه علت همایون این دم و دستگاه را دروغگو نامیده. فقط گفتم کجا رفته تا بروم ببینمش و صحبت کنم جریان از چه قرار است.؟ علی آدرسی به من داد، رفتم هر چه تلاش کردم همایون را پیدا نکردم. نمیدانم شاید خواست خدا بود که او را نبینم و این تجربه را شخصا از سر بگذرانم. شاید اگر او را دیده بودم این سعادت!؟ نصیبم نمی شد. حالا هم با تنی خسته و دردمند نمی نشستم شب و روز فکر کنم و خاطرات آن دوران سیاه را بیاد بیاورم. مصطفی که همراهم آمده بود که به سازمان بپیوندد همانجا با شنیدن صحبت علی و داستان همایون از پیوستن به سازمان پشیمان و منصرف شد.               
علی 2 سال بین راه بغداد به گیلانغرب در حال رفت و آمد بود در آن مدت  دو بار به من گفت: سازمان پیغام داده بیائید با من تا بغداد چرا که مسئولین سازمان با تو کار دارند. هر بار تکرار می کردم که برادرها و خواهران کوچکی دارم و باید از آنها مراقب کنم اگر من نباشم  آنها از گرسنگی تلف می شوند و.....یکی هم اینکه  بهتر است اینجا در ملاء عام باشم و فعالیت کنم چرا که برای سازمان بیشتر می توانم موثر باشم  تا امدن به آنجا  و ........                                      
تابستان شده بود در روستا مشغول کار کشاورزی بودم . همیشه عادت داشتم هنگام شب یک کلت برتا و یک کلاشینکف همراه خشاب و فشنگ داشتم کنار سرم می گذاشتم ومی خوابیدم.  یک شب ساعت حدود 4 صبح بود یک مرتبه مادرم صدا کرد علی بخش دور روستا محاصره شده روله تو کاری کردی؟  خواب آلود دست بردم اسلحه را بر دارم دیدم نیست پرسیدم سلاحم کو؟ مادر جواب داد من بر داشتم و بهت نمی دهم نمی خواهم خون کسی را بریزید اینها زیاد هستند فقط فرار کن روله جان فرار کن من جلوی شان را می گیرم.
  چند خانه  را پشت سر گذاشتم  مرا به گلوله بستند. دیدم روستا کاملا محاصره شده نیروی انتظامی و لباس شخصی ها همه جا هستند رفتم توی طویله از این طویله به آن طویله از این خانه به آن خانه  از هر سو شلیک  کورمی کردند ساعت تقریبا 10 صبح شده بود و نمی توانستند دستگیرم کنند با بلندگو صدا کردند و تهدید کردند اگر تسلیم نشوم  تانک وهلی کوپتر می آورند و روستا را با خاک یکسان می کنند.
  روستای هوروه به هم ریخته و امنیت مردم در خطر افتاده بود . از طرف دیگر زن و بچه ها  با گریه و زاری فرار می کردند همه روستائیان از وضعیت پیش آمده ناراحت بودند که حالا به خاطر من با بمب و گلوله زندگیشان نابود شود. تعدادی از فامیل ها سلاح بدست از پنجره و یا سوراخی سر سلاح به بیرون آورده بودند و منتظر اینکه اگر نیروهای انتظامی و لباس شخص ها  قصد کشتن مرا داشته باشند آنها هم به نیروی انتظامی شلیک کنند.
 در این میان  چند فامیل دیگر چندین دیوار را سوراخ کردند و من جا بجا  شدم .... فکر کردم دیدم خوبیت نداره و ممکن است بی گناهی صدمه  ببیند از محلی که بودم بیرون آمدم و بانگ زدم کار به کار کسی نداشته باشید. همانجا متوجه شدم توسط فردی بنام علی که جاسوس رژیم بود لو رفته ام.
نیروها از پشت بام خانه ها به طرف من چند تیر شلیک کرده و دستور دادند دراز بکشم .گفتم حاضرم کشته شوم ولی دراز نمی کشم  فرمانده پاسگاه منطقه گهواره  افسری به نام حیدری بود جلو آمد و گفت فکر کرده ای خیلی گردن کلفت هستی. منطقه تحت حفاظت مرا به هم ریخته ای. جر و بحث میانمان بالا گرفت و با هم گلاویز شدیم. نهایتا با تیراندازی از هم جدا شدیم. یکی از لباس شخصی ها جلو آمد و گفت این پیراهن سیاه تن من را می بینید ؟ تازه پدرم فوت کرده بخاطر احترام به این پیراهن سیاه با ما بیا قول شرف و ناموس می دهم کسی اذیتت نکند هر کس مزاحمت بشود با من طرف است قبول کردم به شرط بدون دستبند و خودم رانندگی خودروی خودم را بکنم با آنها بروم . راه افتادیم و گله ای از نیروی انتظامی بدنبالمان.
مرا به اطلاعات نیروی انتظامی روبه روی سینما  اسلام آباد بردند و بازداشت کردند . مدت تقریبا دو هفته بازداشت شدم هنگام بازجوئی عصبانی شدم و با مشت توی دیوار کوبیدم که استخوان دستم شکست .هنگام  دادگاه تعداد قابل توجهی  فامیل آمده بودند جلوی دادگاه تجمع کرده بودند  و نیروهای  انتظامی برای اینکه اتفاقی نیفتد مرا از یک درب دیگر دادگاه به بیرون وبه زندان منتقل کردند  بعد از سه هفته با ضمانت آزاد شدم  و رئیس دادگاه گفت نباید کار منافقانه انجام بدهید. گناهی  مرتکب نشده بودم  تنها یک نفر مرا فروخته بود و اعتراف کرده بود من یک نفر به نام توفیق را به او معرفی کرده ام که  آن فرد کارهای جعل انجام می داده و  پلاک ماشین سایپای او و وانت من  جعلی است. خودروی مرا هم توقیف کرده و نهایتا هم ملاخورش کردند. رئیس پاسگاه افسر حیدری هم بعد از آزاد شدنم به سراغش رفتم او راضی شد و در دادگاه به من رضایت داد. اگر رضایت نمی داد  طبق گفته رئیس دادگاه 6 ماه حبس باید می کشیدم .نا گفته نماند در این میان کلی هم  رشوه و پارتی بازی انجام شد.
آواخر سال 1375 نامه ای از طرف سازمان توسط علی  در کوه برآفتاب گیلانغرب دریافت کردم سفارش شده بود که در منزل چراغی روشن کنم و نامه را روی حرارت چراغ بگیرم با این اقدام به آرامی خط ها بیرون آمدند و ما نامه را چند باربوسیدیم و خواندیم و طبق رهنمود دریافتی آن را آتش زدم و دود شد و هوا رفت.
 سرتان را درد نیاورم، می خواستم نشان بدهم بعنوان نمونه تک تک افراد مبارز و من بعنوان یک مبارز ساده با چه سختی هایی ساخته و به این راه کشیده میشوند و بعد چه بر سرشان می آید و یا خودمان بر سر خودمان می آوریم و رژیم را چگونه شاد میکنیم.
یک شنبه 4 خرداد1393 برابر با 26 می 2014
علی بخش آفریدنده (رضا گوران)


هلاکت فرمانده ارشد حزب الله در سوریه+عکس

هلاکت فرمانده ارشد حزب الله در سوریه+عکس

 

خبرگزاری فارس وابسته به سپاه پاسداران: ساعاتی پیش شهید حاج فوزی ایوب از فرماندهان ارشد حزب الله لبنان و اسیرآزاد شده از زندانهای اشغالگران صهیونیستی در راه دفاع از حریم حضرت زینب (س) به فیض شهادت نائل آمد.
در همین حال سرلشکر فیروزآبادی رئیس ستادکل نیروهای مسلح با اشاره به تلاش آمریکا برای روشن نگه داشتن آتش جنگ در سوریه و نجات معارضان گفت: آمریکا در سوریه خانه‌ای بر روی باد می‌سازد.
از سوی دیگر سفیر فرانسه در سازمان ملل در سخنانی هشدارآمیز گفت:  ما در رابطه با سوریه، در یک نقطه بسیار غم انگیز قرار گرفتیم. روند سیاسی کاملاً مسدود شده است. نماینده ویژه دبیرکل سازمان ملل در سوریه، اخضر ابراهیمی قبل از استعفا، اعلام کرده بود که رژیم اسد وارد گفتگو نخواهد شد. بنابراین هیچ مذاکراتی در زمینه سیاسی دیگر وجود ندارد.


۱۳۹۳ خرداد ۴, یکشنبه

به تراب حق شناس!"تقی شهرام" و" باندش" جنايتکار بودند۰


سرتا پا فساد آخوندهای پست و رذل

سخنان دور از انتظارفیروزآبادی و چالش های جدید! 
تقی روزبه


سخنان فیروزآبادی سرلشگربسیجی و رئیس ستادکل نیروهای مسلح در حمایت از دولت روحانی و انتقادتندوی از تبلیغات ضددولتی از جمله توسط رسانه های وابسته به نیروهای نظامی (سپاه) و تهدید به برخوردبا آنها در صورت ادامه این رویه، نشان می دهد که چرا باید آن را چیزی فراتر از یک اظهارنظرعادی و پراهمیت تراز مواردمشابه ارزیابی کرد. چنین رویکردی نه فقط  بازتاب دهنده مناقشه های موجود پیرامون رویکردتازه و معطوف به گشایش در مناسبات خارجی رژیم در بالاترین هرم دستگاه های نظامی– امنیتی است، بلکه رله کننده پیامی مشخص به قدرت های جهانی درگیرودارشروع مذاکرات سرنوشت سازی نیزهست. الان روزی نیست که بالاترین فرماندهان سپاه و رسانه های وابسته به آن  به طورآشکار مهمترین رویکردهای دولت درحوزه های سیاست خارجی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی دولت  و از جمله به مذاکرات ژنو نتازند و آن را بزیرسؤال نبرند.
از اینرو ارزیابی از موضعگیری این چنین بی سابقه فیروزآبادی در حمایت قاطع از دولت و پیام نهفته در آن، در این لحظه و شرایط مشخص را  باید قبل از هرچیز تحت تأثیردو واقعه و عامل مهم جستجوکرد:
نخست شروع فازجدیدگفتگوهای هسته ای برای دست یابی به توافق نهائی است. گفتگوئی که بنا به طبیعت آن هرکدام از رقبا پیشاپیش به رجزخوانی و خط نشان کشیدن و حتی دست به انجام مانورهای نظامی و برخ کشیدن دستاوردهای خود (از سوی ایران) و حتی طرح خطوط قرمزمطالبات خود و خلاصه تعیین نرخ در ُروند اول می پردازند تا بنابه به ضرب المثل معروف گربه را دم حجله کشتن، هرکدام بتوانند از موضع باصطلاح قوی تر به نتایج موردنظر و حداکثری خودبرسند. بنا به چنین ملاحظاتی  دور از ذهن نبود که دوراول مذاکرت  باتوجه به شکاف های موجودبین دوطرف و فضای جنگ روانی حاکم بر ُرونداول  حتی با فرض این که گام های بعدی پیشروی ممکن هم باشد، نتواند در گام اول با نتایج محسوسی در راستای توافق عمومی همراه باشد. با این وجود بویژه رسانه های مخالف دولت  از بن بست و شکست مذاکرات سخن به میان آوردند. از سوی دیگر دست یابی به توافقی پایدار و کلیدی برای عبوراز تحریم های فلج کننده، نیازمند جلب اعتمادقدرت های مذاکره کننده به موقعیت مستحکم دولت ایران و تیم مذاکره کننده و این که تاچه حد بازتاب دهنده مواضع کل حاکمیت و صاحبان اصلی  قدرت و مشخصا شخص خامنه ای  است، بود. بدیهی است که بدون وجودچنین حمایت و اطمینانی هیچ قدرتی آنهم در شرایطی که دست بالا را دارد، حاضر به ریسک عقدموافقت های بلندمدت و پایدار و باصطلاح  شرط بندی حول اسب لنگ نخواهد شد. تخطئه و حمله مداوم  به سیاست های دولت و تیم مذاکره کننده از سوی سایرجناح ها و باندهای قدرت از یکسو و مشروط کردن دامنه توافق عمومی به آن، هم چون عبور از روی ریسمان باریکی است که  به مهارت زیادی برای حفظ تعادل نیازمند است و چه بسا خم کردن بیش ازحد چوب موازنه به یکسو موجب سقوط از ریسمان- وشکست مذاکره- گردد. بیهوده نیست که هئیت پارلمانی انگلیس به رهبری جک استرا با نگرانی از تکرار تجربه شکست خورده سال های گذشته، در زمان بوش پسر و دولت خاتمی با سرپرستی روحانی، نسبت به  طرح خواست های صددرصدی وغیرقابل انعطاف از سوی غرب و آمریکا هشدارمی دهد که می تواند منجر به تضعیف و حتی سقوط موقعیت روحانی و شکست مذاکرات بشود.
  عامل دوم را باید در تشدید بی سابقه شکاف بین دوقطب حاکمیت، حامیان مصالحه و مخالفان آن و در اصل جدالی دانست که برسراتخاذسیاست های کلی نظام درحوزه های داخلی و خارجی و پیرامون تقسیم قدرت جریان دارد. در اشاره ای مجمل باید گفت که در این زمینه نیز رژیم به شدت دچاربحران و تنگناهای ساختاری است: از یکسو دیگر اداره کشور به شیوه  گذشته ممکن نیست. چرا که آن شیوه ها  با بن بست کامل مواجه شده و حاصلی جزبجاماندن یک سرزمین سوخته و رشدمنفی 5 درصدی و تورمی 40 درصدی  و فقر و فسادبی کران نبوده  و رژیم ناگزیر از تغییرآنها شده است (و اساسا روی کارآمدن روحانی و سیاستی دگر محصول چنان روندی بوده است) و از سوی دیگرنهادها و باندهای نیرومند فربهی در ساختارقدرت وجوددارند که حفظ و بازتولیدموقعیت ممتازآنها در عرصه  سیاسی و اقتصادی و اجتماعی در گروتداوم آن سیاست های بحران آفرین و نیمه جنگی گذشته است. بطورمشخص سپاه تحت هیچ شرایط غیرجنگی و خالی از بحران قادر به حفظ موقعیت ممتاز و ویژه تا کنونی خود نیست و بی جهت هم نیست که تقریبا با همه سیاست های ریزو درشت دولت روحانی اعم از خارجی و  داخلی و فی المثل توقف توزیع بنزین های مسموم و سرطان زای پالایشگاهی  و یا دورکردن انتشارپارازیت ها از اماکن مشرف به زندگی شهروندان و یا کاهش دامنه فیلترینگ و سانسور و یا هرگونه سستی در مورد سخت گیری نسبت به حجاب و غیره به مخالفت خوانی برخاسته است. (در جنگ ایران و عراق هم سپاه علیرغم وخامت عمومی صحنه های جنگ عموما خواهان ادامه جنگ و بحران بودند و تصمیم خمینی برآتش بس را شوکه کنننده و حاصل خوراندن زهرتوسط نزدیکان به او می دانند). بهرحال در همه حوزه ها  این  تقابل و دوگانگی محسوس و قابل رؤیت است. در چنین شرایطی خواست فاصله گرفتن از سیاست ورزی توسط سپاه و بازگشت آن از دانشگاه ها و ادارات و مؤسسات  و پروژه های اقتصادی و ورزش و فرهنگ و .... به پادگان ها، در شرایطی  که سپاه درجهتی وارونه در تلاش برای گسترش جبهه های جنگ نرم به حوزه های  سیاسی و فرهنگی و اجتماعی علیه استکبارو استحاله طلبان است، و به عبارتی در تلاش برای تبدیل جامعه به  پادگانی بزرگ و دربرگیرنده همه عرصه های نبردکفرو اسلام است و باهزاران نشانه و قرائن نارضایتی خود را از سیررویدادها و سهم اقتصادی و رویکردهای سیاسی پنهان نمی کند، بیشتربه یک  آرزوی غیرقابل تحقق شباهت پیدامی کند. آرزوئی که  به عنوان یک پیش شرط اساسی تغییر، بدون تحقق آن  گذربه سیاست های تازه  اگر نه ناممکن که بسیاردشوار می شود. چرا که سپاه زدائی از صحنه سیاست، همانطورکه فی المثل درمورد تغییروزیرنفت از یک سپاهی به غیرسیاهی اتفاق افتاد، یکی از شروط  گفته و ناگفته عبور از گرداب تحریم هاست که البته نمی تواند صرفا صوری باشد. در واکنش به این روندهاست که اکنون مدتی است که نیروها و باندهای وابسته به این جریان برای مقابله دست به تحرکات و هم آهنگی بیشتری زده اند و اقدامات و رویکردهای خود را در مجلس و در میان روحانیت و نمازجمعه ها و رسانه های وابسته به سپاه  چون فارس نیوز و تسنیم و نسیم و جوان و... یکدست تر و هماهنگ تر ساخته و حتی به فعالیت های خود ُبعدمیدانی هم داده اند.  برگزاری پرسروصدای همایش دلواپسیم و یا تولید و تکثیرسی دی  من روحانی هستم  و جلوگیری از سخنرانی مخالفان و برخا وتوکردن مصوبات دولت و یا بهم زدن تجمات و همایش ها و سخنرانی های رقبای خود (ازجمله ممانعت از سخنرانی حسن خمینی که بازتاب زیادی داشت) از آنجمله است.
درچنین شرایطی است که عدم پیشرفت در دوراول گفتگوهای وین از سوی مخالفان مصالحه فرصتی برای برداشتن خیزتازه ای محسوب می شود. چنانکه کیهان به عنوان یکی از ارگانهای بانفوذ این جناح در کناردیگر رسانه های وابسته به آن  مذاکرات وین را شکست خورده اعلام کرد و خواهان اتخاذسیاست های دیگری شد. از آنجا که تعرض به سیاستی که لااقل هنوز سیاست کلان رژیم  بشمارمی رود و در آستانه مذاکرات مهم و سرنوشت ساز موجب تضعیف مذاکره کنندگان می گردد، بنظرمی رسد که  سران نطام و در رأس آن شخص خامنه ای لااقل موافق اعلام زودرس شکست این مذاکرات نیستند. چرا که این به معنای منجمدکردن سیاست های کنونی و اتخاذرویکردهای دیگری است که رژیم برای آن آمادگی ندارد.توافق های اخیررژیم با آژانس که شامل تحقیق و پاسخ گوئی نسبت به جنبه های نظامی فعالیت های هسته ای تاکنونی رژیم از جمله پارچین هم می شود، فاکت دیگری است که دلالت برعزم رژیم درپی گیری سیاست معطوف به گشایش دارد.
علاوه براین  دورخیزجناح نظامی- امنیتی علیه دولت موجت نگرانی هائی نسبت به  شتاب گرفتن بیش از حد تضادهای درونی و غیرقابل کنترل شدن آن ها در شرایطی می گردد که نظام دستخوش یک بحران فراگیربوده و زیر فشارسنگین قدرت های بزرگ و نارضایتی عمومی قراردارد که عدم کنترل آن می تواند تعادل رژیم را بهم بزند.
گرچه هنوز نمی توان مطئمن بود که که  سخنان این فرمانده نظامی  و نصایح و تهدیدهای وی  برای آرام کردن مخالفان دولت  اولا تا چه حد بازتاب دهنده واقعی شکاف ها در میان صفوف نیروهای نظامی و بطوراخص سپاه است و ثانیا تاچه اندازه می تواند در کنترل اوضاع و توقف حملات مؤثرباشد، اما می توان پذیرفت  که بیان  آن با توجه به میزان سرسپردگی و مداهنه گری  فیروزآبادی نسبت به مراد و فرمانده خود "امام خامنه ای" قاعدتا نمی توانسته است بدون اشاره و موافقت ضمنی وی صورت گرفته باشد. حتی اگرچنین هم نباشد عدم تکذیب و تأویل آن درطی این مدت، تأکیدی براهمیت  سخنان او به عنوان رئیس ستادکل نیروهای مسلح و پیام نهفته درآن است:
با توجه به این که: 
پزعمومی و اعلام شده خامنه ای بدبینی به نیات آمریکا و نتایج مذاکره است و با در نظرگرفتن الزامات چنین رویکردی، و این که برای مدیریت بحران و عبور از تاروپودهای تحریم های نفتی و بانکی نیاز به گشایش روابط با قدرت های بزرگ است، و این که خامنه ای حفظ اقتدارمطلقه خویش را در غیاب پایگاه توده ای، بطوراخص مدیون سپاه (گاردویژه ولایت) هست و سپاه هم باین نقش خود واقف بوده و بخوبی  از چنین رانتی بهره می گیرد، و نیز با در نظرگرفتن نیاز به تقویت موقعیت تیم مذاکره کننده در گفتگوهای خطیرخود برای توافق پایدارهسته ای که خود نیازمندحمایت شخص رهبری است، باین دلایل خامنه ای برای پاسخ به این نیاز در لحظه کنونی بدون آن که خود بطورمستقیم واردعمل شود، فی الواقع از طریق بازوی های نظامی و سیاسی خود به ابرازنظرپرداخته است: در وجه بازوی سیاسی سخنان ولایتی به عنوان مشاورامورخارجی وی را داشته ایم که نه فقط به مخالفت با ادعای شکست مذاکرات برخاست بلکه مذاکره را از سیاست های استراتژی درازمدت نظام با قدرت های جهانی دانسته، و از سوی دیگر با تأکید بر هدایت و نظارت آن توسط رهبری گفته است تا مادامی که رهبری آنرا اداره و نظارت می کند دلواپس نیستم. در وجه بازوی نظامی نیز این  رویکرد را فیروز آبادی بازتاب داده است که تا از این طریق بتوان تعادلی در مخالفت خوانی های فعال سپاه بوجود آورد. بطوری که سخنان وی به عنوان رئیس ستادکل در برابرفی المثل سخنانی که اخیرا سردارجزایری معاون ستادکل ارتش و از مخالفان جدی مذاکرات اعلام داشته دوگانگی مهمی را  به نمایش گذاشته است. سخنان تندجزایری به عنوان یکی از عناصرمهم سپاه در انتقادبه اوضاع، بخوبی خیزی را که  سپاه و جناح نظامی- امنیتی و شبکه های تبلیغاتی و رسانه ای انها علیه دولت و روندهای جاری برداشته اند بخوبی بازتاب می دهد: چنان که  او اخیرا در سخنان بقدرکافی تند نسبت به ورودمجدد اهالی فتنه به صحنه سیاسی و مشابه سال 88  بدلیل غفلت برخی دستگاه ها و عناصرتأثیرگذارهشدار داده و از سربرآوردن سکولاریسم و لائیسم، و استراتژی براندازانه و اقدامات و برنامه ریزی های علنی و مخفی آنها و  لزوم تشدیدنظارت و رصدکردن و بیرون آمدن از بی تفاوتی نسبت به خطرات استحاله ای که نظام اسلامی را تهدید می کند سخن گفته است. اگر این سخنان را در برابرسخنان روحانی  مبنی براین که  در کشور عده‌ای به نام این‌ که باید در برابر قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها بایستیم، جیب مردم را زدند و اموال مردم را غارت کردند قراردهیم، یا دربرابرسخنان جنتی که از شکل گیری یک شبکه رسانه ای- تبلیغاتی سازمان یافته برای تخریب دولت،  آنگاه به  شدت و عمق درگیری ها و منافع اقتصادی نهفته درپشت آن  واقف خواهیم شد.
اگر در زمان جنگ  اتوریته بلامنازع خمینی و توازن نیرو به شکلی بود که سپاه ناچار از  پذیرش آن شد، و حتی دولت رفسنجانی برای راضی کردنشان آنها را به مشارکت در پروژه های اقتصادی پس از جنگ دعوت کرد، اکنون با توجه به فربه ترشدن سپاه و در غیاب اتوریته ای چون خمینی  متقاعدکردن سپاه و طیف های نزدیک به آن به تمکین در برابر سیاست های جدید البته با چالش ها و دشواری های بیشتری مواجه است.
2014-05-24