۱۳۹۹ فروردین ۲, شنبه

مهدی تقوائی و برخی از رنج هایش
مختار شلالوند
بعد از ۵۷ سال عاقبت مهدی تقوائی، به رضا رضائی، پیوست.
خرداد ۱۳۵۲زمانی که مامورین امنیتی ساواک برای بازداشت مهدی تقوائی به منزل وی حمله کردند اتفاقاً رضا رضائی در آنجا مخفی بود، رضا با پریدن از پشت بام و شکستن پایش خود را  زیر یک ماشین پارک شده در خیابان مخفی کرد. او به تصور این که توسط مأموران ساواک مورد شناسایی قرار گرفته سیانورش را می‌خورد و جان می‌دهد. 
سرنوشت مهدی اما چنین شد که به اسارت ماموران در آمد و در شرایط بازجوئی های فشرده و طاقت فرسا قرار گرفت.
مقاومت دلیرانه او زبان زد زندانیان وقت شده بود. در دادگاه به حبس ابد محکوم شد.
در آخرین روزهای قیام  ۱۳۵۷به همراه آخرین گروه  های زندانی آزاد و همراه مجاهدین شد.
بعد از پیروزی انقلاب اولین کسی بود که مواضع سیاسی سازمان مجاهدین را در دانشگاه تربیت معلم بیان داشت.
 
مهدی در سال های اول انقلاب در قسمت انتشارات و نشریه مجاهد فعالیت داشت.
با آغاز دوره تازه‌ای از مبارزه، ایلغار ارتجاع تازه به دوران رسیده، خانه مهدی و همرزمانش را مورد تهاجم قرار دادند. مهدی و همسرش در خانه نبودند اما در اثر تهاجم پاسداران ساکنان خانه همگی در خون تپیدند. سمیه دختر ۹ ساله مهدی که شاهد مرگ همرزمان پدرش بود از ترس خود را پشت یخچال خانه مخفی می‌کند. پس از پایان نبرد پاسداران او را در حالی که می‌لرزید پیدا کرده با خود به اوین می‌برند. به این ترتیب سمیه ۹ ساله به جای آن که کودکی کند گروگان به مدت ۵ سال لاجوردی می‌شود. در حالیکه سمیه نوجوانی بیش نبود جلاد اوین او را به عقد پاسداری سر سپرده و «موجی» در آورد.
چندی بعد مهدی با زخمی از رژیم پیشین و هزار زخم ناسور از رژیم خونخوار حاکم در حالی که پایش از بالای ران شکسته بود به تبعیدی نا خواسته تن داد و با سختی از کشور خارج شد. مدت‌ها طول کشید تا پایش را در اتریش جراحی کرد. او سپس همراه با همسر و فرزندانش به فرانسه و از آن‌جا به عراق و قرارگاه اشرف رفت. 
با انقلاب ایدئولوژیک ساخته رجوی بود که مهدی دچار تناقض شد و هیچ گاه نتوانست خود را با این پدیده تطبیق و یک دله کند.
قبول انقلاب ایدئولوژیکی ی رجوی، برای مهدی پذیرفتنی نبود. گرچه مهدی دچار تردید و تناقضی جانکاه بود، ولی هیچگاه گرد مسائل حاشیه سازمان در رابطه با انقلاب رجوی (که خود همچو شب های دیجور بود) نگشت و خود را در گیر مسائل معمول نکرد. وی طی پروسه ای نسبتاً طولانی در نهایت از سازمان جدا شد. 
مهدی تقوایی با وجود دارا بودن اندوخته‌ای عظیم از تجربات تلخ در رابطه با انقاب ایدئولوژیک و تغییرات درون تشکیلات و واژگونی های حاصل از آن چیزی انتشار نداد. شاید روزی دست‌نوشته‌های او برای ثبت در تاریخ منتشر شود. 
مهدی دیگر طاقت تحمل شرایط حاکم بر تشکیلات را نداشت، او دیگر نمی‌خواست در عبودیتی مطلق رهبری خاص‌الخاص رجوی را بپذیرد. این در واقع مسئله مهدی بود و همه چیز از این‌جا آغاز و پایان یافت. 
تا اینکه روزی خطاب به رجوی گفت: « مسعود، تا اینجا باهات بودم اما بعد از کتک کاری و زندان کردن بچه ها دیگه نیستم، من می روم».  اصرار رجوی در تصمیم اش خللی بوجود نیاورد و درخاتمه گفت: «من می روم اگر حق با تو باشد، فقط یک تن از جمع شما رفته، و هیچ چیز عوض نمی شود، اما اگر چنین نباشد سازمان را با همه اعضاء آن به ورطه افکنده ای». عاقبت از استبداد سازمان رجوی خود را رهانید.
بدین شکل مهدی در آغاز راه تازه ای قرار گرفت، که با اختیار تمام انتخاب کرده بود.
تا از پا نایستد، در بستری از سنکلاخ و در تبعیدِ تلخِ خویش ره پیمود.
در سال هائی که از در و دیوار برایش بلا می بارید، دخترش سمیه، در ایران دچار سرطان شد، اجازه خروج برای درمان و دیدار خانواده را به او نمی دادند تا زمانیکه سرطان پیش رفته و شانس بهبودی نداشت تازه «شوهرِ» پاسدارش اجازه خروج داد و باتلاش بی وقفه ناهید و با امداد سازمان های بشر دوست و تلاش وکیل خانواده توانست اجازه ورود به انگلیس برایش بگیرد اما کار از کار گذشته بود و سرانجام سمیه جوان در انگلیس سر بر بالین خاک نهاد.
گوئی ابتلائات مهدی را پایانی متصور نبود. سوده دختر دیگرش نیز که در اردو گاه اشرف بنامِ دخترِ مریم رجوی به ثبت رسیده بود، از تیر رس سرطان در امان نماند. طی سالیان درد و درمان «سوده»، این بار نیز این مهدی و همسرش ناهید بودند که در تب بی خبری از  دخترشان در آتش می سوختند. به ویژه ناهید که خود نیز همزمان با عفریت سرطان گلاویز بود که تمام وجودش را در بر گرفته بود. در آن ایام ناهید در حسرت یک تماس تلفنی با جگرگوشه‌اش بود و مهدی شاهد زجر همسرش هم بود. از این همه درد و رنج دل سنگ آب می‌شد اما دل رجوی نه. 
 ناهید آخرین روزهای زندگی خود را می گذراند که سوده باز هم به کمک وکیل خانواده به لندن آمد و چندی بعد از دیدار و وصل سوده که از آن به عنوان آخرین آرزوهایش یاد می کرد، با گفتن اینکه آرزوی دیگری ندارد چهره در نقاب خاک کشید. مهدی ماند و سوده و هزار زخم گشوده.
مهدی که از زمان نوجوانی فشار رژیم پیشین و ارتجاع حاکم را تحمل کرده بود بی مروتی «آلترناتیو دموکراتیک» را نیز با تمام وجودش لمس کرد. 
عاقبت مهدی خود نیز به سرطان مبتلا شد. سرنوشت او را نیز هدف قرار داد و طی مدت کوتاهی به عزیزانش پیوست .  
مهدی رفت با یادمان ها و یادمانده هایش، مدعیان هم می‌روند. مهدی اما تا آخرین روزهای حیات خود بر اصول و باور های خویش استوار ماند. تا همان بماند که بود.


هیچ نظری موجود نیست: